یک روز کسل کننده!
از در ِ ساختمون بیرون اومدم و داشتم برای یه آدم خیالی تعریف می کردم! که چی می بینم! انگار که یه آدم نابینا کنارم باشه..
حس خوبی داشت! لااقل برای منی که در کسلی و کرختی ِ محض غرق بودم. کمی هیجان داشت!
اینطور شروع کردم:
از در ساختمون بیرون اومدم! مرد ِ مشکوکی نگاه ِ خاکستری شو به من انداخت! وقتی میگم نگاه ِ خاکستری! دقیقا منظورم نگاه ِ خاکستریه! موهای بهم ریخته ای داره و به نظر شبیه آدمهای بی خانمان میاد و اینجا طبیعیه که از این آدمها باشه! ولی به لباسهاش ، به پیراهن ِ سفید ِ تمیزش و شلوار مشکی راسته ش اصلا بی خانمان بودن نمیاد! می دونم میدونم! باز هم دارم برای آدمها قصه می بافم و این کار درست نیست! ولی تو که میدونی ، نمیتونم قصه نبافم! و بعد سر و صدای کارفرما و کارگری توجهمو جلب میکنه. کارگری که سرش رو با شال بسته. شبیه کارگرهای افغانه اما بین اون همه هیاهو و سر و صدا، لهجه ش رو نمی شنوم تا با اطمینان بهت بگم که اون یه افغان ِ .. ولی خیلی قشنگ شال رو ، روی سرش بسته.. وای که چه آفتابی به فرق ِ سرم می کوبه! حالا به یه دو راهی رسیدم! دو راهی ای که یک راهش به یه سگ ِ بزرگ میرسه و راهی که به خیابون ِ شلوغ و پرتردد و خطرناک.. من ترجیح میدم از کنار اون سگ رد نشم هر چند اگر بسته باشه! به چهارراه میرسم و حس میکنم چشمهای همه ، تمام روحم رو گاز گرفته ! مثل اون کاریکلماتور که با هم دیده بودیم یادته؟ همه ی نگاهها سمت ِ من می چرخه و کاش دلیلش رو می دونستم! آه این کوچه رو یادته؟ اینجا هم یه سگ دیگه ست.. که بسته ست و توله هم هست ولی من از صدای پارس کردن ِ یهوییش می ترسم! خوب شد که یادم افتاد میدونی؟ من انقدر غرق ِ حرف زدن ِ با تو بودم که یادم رفته بود اینجا یه سگ داره. دوباره نیم متر از جا می پریدم و باعث خنده ی مغازه دار های این کوچه می شدم!!! دوست ندارم بهم بخندن.. کی دوست داره بهش بخندن..
برای اینکه نترسم دستم رو مشت کردم و نفسم رو حبس کردم...نترس .. نترس.. الان صدای پارس کردنش میاد.. نترس.. دختر نترس...حواست پرت نشه. نشه .نشه!!!
که صدای یه دستگاهی بلند شد که انقدر صداش از صدای سگ بیشتر بود که باعث شد کمی مشتمو باز کنم و آسوده بشم!
تا وارد کوچه ی دیگری شدم! مرد ِ مشکوک ِ دیگری بهم زل زد. فقط نگاه و طرز راه رفتنش رو ببین!!!
به گوشی ِ توی کوله م.. و به لپ تاپم فکر کردم.. سر جمع 10 میلیون تومن توی کیفم داشتم!!! 10 میلیون تومنی که با هزار زحمت خریده بودم!! به کوچه ای که مرد واردش شد نگاه کردم.. خلوت بود.. و پرنده پر نمیزد. کوچه رو رد کردم و از کوچه ی بعدی رفتم.
بعد به خودم گفتم تو همیشه مشکوکی و همیشه این جا سر و کله ی یه آدم مشکوک پیداش میشه! بعد به خودم تشر زدم که چی میگی دختر؟ این اولین باره که امسال همچین آدمی اینجا می بینم! بعد هم.. اینها اسمش احتیاط ِ نه مشکوک بودن! آدم که خودشو وسط معرکه نمیندازه!
بعد به فلافل فروشی رسیدم. آه این فلافل فروشی که الان در ِ مغازه رو با یکی از یخچال هاش بسته! یه روز ِ خیلی گرم ِ مزخرف. یکی از اون فلافل های بدمزه شو خورده بودم! اصلا چه فرقی داره ببنده یا نبنده! وقتی که خوراکی هاش بدمزه ست!
بعد انقدر نفسم تنگی کرد که دلم می خواست ماسک رو بکشم پایین ولی مردی که از روبرو می اومد و ازدحام این آدمها.. مانع این کار شد و وجود ِ ماسک رو تحمل کردم! ..
توت های بیچاره ی بهار ِ امسال..
فقط روی زمین می ریزن.. و هیچ کس به خاطر کرونا سمتشون نمی ره.. چقدر امسال انگار بیشتر بار دادن...
یادت نیست؟
همین دو روز پیش بود . سه چهار تا دختر بچه سطل به دست توت های روی زمین رو جمع می کردن و تو! توی دیوانه ی خود درگیر. بهشون تذکر ندادی که بچه ها.. اینها کثیف هستن و کرونا هم هست دیگه بدتر... جمع نکنید! تو هیچی بهشون نگفتی... و اونها..
داشتم خودم رو سرزنش می کردم که دوباره سه تا دختربچه ی دیگه.. از روی زمین جمع می کردن و توی سطل نه! توی دهانشان می ریختن :|
یکی شونم یه آجر نصفه برداشته بود و به سمت درخت پرت می کرد در حالی که خودش از زیر درخت تکون نمی خورد.. آجر خیلی مویی ردش کرد و به زمین خورد و دو تا دونه توت رو هم به زمین انداخت!!!!
زیر ماسک آروم گفتم ای روانی ِ دیوونه! لااقل خودت از زیر درخت بیا کنار!!!
و چه بوی گندی دارن... این توت های لِه شده ی فاسد شده ی روی زمین... انگار زیر درخت توت با این بوی مزخرف.. هوا گرم تر باشه.
قطره های عرق رو زیر ماسک حس می کردم که به چونه م میرسه!!