زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

به عقب نگاه نکن دیوونه!

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹، 22:31

توی دلم انگار هزار شورش به پا بود..
هر کاری می کردم حالم خوب نمیشد. اون هم دقیقا وسط یک روز شلوغ که فرصت فکر کردن هم نداشتم! از پشت میزم به پشت میز بقیه می رفتم. از جلو کمدهای بایگانی دوباره به پشت میزم و هی دور سرم می چرخیدم...
چنگ به روسری و ماسکم زدم.. نفس نبود. قفسه ی سینه م از دیروز هنوز درد می کرد!دیروز انقدر درد گرفت که دوست داشتم محکم زیر سینه م رو بگیرم و خمیده پشت میزم چشمهامو از درد ببندم.. اما حضورِ آقای همکار اجازه ی این کار رو نمیداد... نمیدونم اون لحظه چرا به این مسئله فکر می کردم چون جای درد نزدیک به سینه مه.. زشته که بگیرم.. یا اینکه حتی..بیخودی نگرانش میکنم.. شاید فکر کنه این درد به خاطر قلبه.. و خانوم فلانی رو به سکته ست!!!! لبمو گاز گرفتم و تحمل کردم...
امروز هم هنوز درد می کرد و تنگی نفس هم بهش اضافه شده بود..
وقتی بیرون از دفتر رفتم انگار هوای آزاد بهترش می کردم نزدیک پنجره ی باز سالن ایستاده بودم و دلم می خواست تمام روز همونجا بایستم بدون اینکه به پرونده های باز و کارهای نکرده ی پشت میزم فکر کنم!!!
اما نمی تونستم..
امروز به همه ی اینها دل آشوبه هم اضافه شد..
اینطور وقتها .. اتفاق ِ بدی برای کسی که دوسش دارم می افته.. بیشتر وقتها... من هم دونه دونه به کسایی که دوسشون دارم پیام میدم و حالشونو می پرسم تا مطمئن شم نشتی ِ این دل از کجاست!!!
اما امروز کار رو یکسره کردم و به اوی نازنین پیام دادم...
و کمی درست بود.. 
ولی دیر جواب ِ پیامم رو داد و من..
به بهانه ی خرید برای پدر.. زیر بارون ِ بهاری همراه با تیغ ِ آفتاب!!! با کوله ی بسیار سنگین.. 35 دقیقه در حالی که حس می کردم ماسکم تبدیل به یک کاسه ی آب شده از عرق های صورتم...
پاها و کمرم درد می کرد و تشنگی کم کم آزاردهنده میشد.. ولی دست بردار نبودم.
راه رفتن این دل آشوبه ی لعنتی رو کمتر می کردم..
حتی شروع به آوازخوندن کردم..
مردی با موهای ژولیده از کنارم رد شد..
ولی آواز خوندنم رو قطع نکردم..
حس می کنم آدمها با ماسک مرموز تر به نظر میان.. همه ی آدمهای اطرافم رو قاتـ ـل حس می کردم!!
و فکر میکنم اون دل آشوبه.. داشت تبدیل به شک به همه ی آدمهای اطرافم میشد. پیرمردی با استرس داشت از خیابون رد میشد.. نزدیک بود یه دوچرخه بهش بزنه. دوچرخه در حالی که فریاد میزد: حاج آقا بپا!!
از کنارش رد شد..
منتظر شد تا من برسم و کنار ِ من رد شد..
و تقریبا پا به پای من یه مسیری رو اومد..و دوباره که به خیابون رسید با التماس به من نگاه کرد، از من جلوتر بود. صدامو نمی شنید با خودم گفتم : بیام ردت کنم عزیز ِ دل؟..
ولی رد شد رفت.. رفت و هی پشت سرش رو نگاه می کرد و به من زل میزد.. کم کم به اون هم مشکوک شدم!!! و وقتی پشت سرم جا موند. توی شیشه ای آینه ای ساختمونی ، بهش نگاه کردم و دیدم.. اصلا حواسش به من نیست..
به خودم گفتم: کم برای مردم قصه بساز خاتون.. کم دیوونه باش!
..
این بغض و دل آشوبه بعد از جواب پیام ِ اوی نازنین و همراه با بارونی که انگار بهار از پاییز به ارث برده بود بغضم رو شکست...
در حالی که هق هق می کردم. چادرمو سر کردم. پرده رو بستم..
و قبل از نماز شعر نمیدونم کی رو زمزمه کردم: پنجره بازه به بارون.. من ولی دلم گرفته . ..
و در حالی که شونه هام می لرزید نفهمیدم نماز ِ مغرب و عشا رو چطور خوندم..
حس ِ افسردگی ِ بی رحمی به دور ِ تمام ِ روحم پیچیده بود و دلش نمی خواست که رهام کنه...
و همچنان. . . 
ادامه داره. ...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون