تناسخ در زنده بودن!
الان نزدیک به سه ماهه که از تماس گرفتن اجتناب میکنم!
و میدونم که درست نیست...
سختمه که تلفن رو بردارم.. و بگم: نذار اون شبیه ِ من بشه... نذار سختی هایی که من کشیدم رو بکشه... داری راه ِ غلطی رو برای یه دختر ِ 5 ساله جلو میری... چند سال دیگه . ..
تو که میدونی من چی شدم. ...
بهتر از هر کس ِ دیگه ای.. .
هر روز باهام صحبت می کردی می گفتی خاتون نکن! نکن با خودت و زندگیت..
حالا تو داری استارت ِ اون زندگی رو برای این نازنین دختر ِ 5 ساله میزنی..
نکن!
...
اما خیلی کار ِ سختیه...
نمیخوام زنگ بزنم و دخالت کنم.. قصدم دخالت نیست.. فقط یک هشدار و تمام!
ولی. .
یادآوری همه ی اون خاطرات ِ بد.. و بیان کردن ِ این جملات.. خارج از توان ِ منه!
می خواستم بهش رودررو بگم ولی، کرونای لعنتی برنامه هامو بهم ریخت و هیچ مسافرتی نرفتیم...
و هنوز یه گوشه از ذهنم مثل خوره منو می خوره که : خاتون! نگفتی ها. .. داره دیر میشه!