زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

نتیجه ی یک خواب ِ بد. .

چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۹، 15:13

با خودم گفتم نه امروز توی اتاق نمیرم! روی مبل ِ کنار تلویزیون به تماشای مامان نشستم!
به تماشای سریال نگاه کردنش!!!
با دقت داشت نگاه می کرد متوجه نگاه ِ من شد و برای من هم تعریف و تحلیل می کرد که چقدر این شخصیت ِ بد ِ جدید ِ سریال، بدتر از قبلیه! اصلا آدم نیست!!  من هم سر تکون می دادم!
گوشی مو برداشتم و ازش فیلم گرفتم!!!!!!
تازه متوجه شدم سریال نگاه کردن ِ مامان چقدر دیدنیه!!!!
از خرید برگشته بود و داشت با ذوق خریدهاشو به آبجی نشون می داد. داشتم دارویی که از عطاری خریده بودم رو درست می کردم و می کوبیدم! چشمهامو بستم و به صدای خونه گوش دادم.
صدای مامان.. آبجی..
مامان: بپوشش! گفتم دختر ِ من پاهاش کوچیکه! اندازه ی پسربچه ی هفت ساله ست! گفت اگر اینطور باشه حتما اندازه ش میشه! حالا تو بپوش
(صدای خنده)
اما من که می دونم اندازه ت میشه
(صدای خنده)
آبجی: وای مامان اندازمه!
(صدای خنده)
مامان: من که بهت گفتم. وای اندازته! چقدر خوبه. مبارکه! ببین برای نوه هام چی خریدم!! وای وای آخه نگاش کن! قربونش برم می خواد اینو بپوشه!
(صدای خنده)
... .
چشمهامو دو بار روی هم بستم و اشکی که رو به سقوط بود رو نجات دادم!
نه
به خودم قول دادم گریه نمیکنم!
مامان: دختر تو چی کار میکنی؟ داری اشتباه درست میکنی! برو قابلمه کوچیکه رو بیار توی اون بکوب! توی ظرف پیتزا آخه؟؟
+چشم
باز بالای سرم ایستاد و نگاه کرد من چی کار می کنم و کمی راهنمایی کرد. قبلا از این کارش عصبی می شدم !!! اما این بار با خودم گفتم تو باش آخه. .. بیا بالا سر من وایستا هی گیر بده! بگو اینطرفش کجه اون طرفش کجه! داری اشتباه میزنی!!! خرابکاری کردی!!!! اینطوری درست تره! گوش کن به حرف من! اصلا هی غر بزن!!!!
گوشتکوب رو گذاشتم روی زمین و به مامان نگاه کردم!
+انجام بده انجام بده! اشکال نداره خونه کثیف شد! وا! دختر تو چرا ناراحتی؟؟؟
-من؟ ناراحت نیستم! آخه خورد نمیشه!
+بکوب میشه. صبر داشته باش!
خورد نمیشه.. خورد میشه! بهانه ی خوبی برای فرار کردن از نگاه ِ مادری که از توی چشمهات ناراحتی و حالت رو می فهمه!!!
روی مبل بودم آره.. داشتم به سریال نگاه کردنش نگاه می کردم.
سریال تموم شد.
+این لپ تاپت کی درست میشه؟
-چرا مامان؟
+این قسط ها رو پرداخت کنی گفتی با گوشی نمیشه!
می دونستم جمع کردن لپ تاپم الان خیلی کار سختیه چون قطعه شو نخریدم!! ولی گفتم باشه.. جمعش کردم و کاراشو کردم.
+دخترم میشه اینا رو جمع بزنی ببینی چقدر خرج کردم؟ این کارتم اس ام اس نمیاد!
یه عالمه رسید مچاله شده توی دستش بود با یک نگاه که نکنه وقتت رو گرفتم؟. ..
-آره مامان بده..
...
مامان رفت نماز بخونه خواهری طبق معمول شروع کرد غر زدن از دست مامان!
حس کردم چقدر دور شدم از این بحث ها.. از این بحث های الکی.. روزمره... چرا مامان به من اینو گفت چرا اینطوری رفتار کرد چرا اذیت کرد. ..
کافیه یک ثانیه .. یک لحظه عمیقا به لحظه ای فکر کنی که نیست و مُرده!!!!
فقط یک لحظه نبودنش رو تصور کن...
ببین باز هم این مسائل انقدر مهمه؟؟؟؟؟
واقعا مهمه؟

خواستم به خواهری هم بگم ولی هیچی نگفتم. طبق معمول سرمو تکون دادم و خندیدم و گفتم مامانه دیگه.. مامان اینطوری نباشه کی باشه؟ باید حضورش حس بشه! باید یه کاری بکنه که بفهمیم هست!
* * *
دیگه گریه نمیکنم دیروز به خاتونِ با گونه های سرخ ِ توی آینه قول دادم!
گریه نمیکنم .. . می دونم که این روزها هم می گذره و تموم میشه..
می دونم که اون فقط یک هشدار و آلارم بود نه اینکه واقعا و عینا اتفاق بیته. یه هشدار برای من ِ احمق که به خودم بیام چقدر به مامان بی توجهم.. چقدر یه وقتهایی از سر بی حوصلگی کارهاشو نمی کنم. چقدر براش کم وقت میذارم.. چقدر ازش فاصله گرفتم! چقدر حضورش رو عادی قلمداد کردم.. ....و درس خوبی بود!
نه دیگه گریه نمیکنم.
من دختر قوی ای هستم و از پس این هم برمیام ولی...
من می خوام مامان باشه برای اینکه وقتی مسئله اوی نازنین رو همه فهمیدن.. سرم داد بکشه! باهام دعوا کنه! بگه دختر دیوونه شدی؟؟؟؟ این انتخاب توئه؟... بعد من بگم مامان فقط یک بار ببینش... نظرت عوض میشه تو هم می فهمی چرا انتخابش کردم.. بعد مامان اوی نازنین رو می بینه و اون هم قبولش میکنه... باید بچه هامونو ببینه! باید توصیه های خنده داری توی دوران بارداری به من بده! ! ! باید موقع به دنیا اومدن بچه هامون کنارم باشه..
باید موفقیت هامو ببینه.. باید به دفترم بیاد تا با هم چایی بخوریم!!!!!!!
باید وقتی روی سِن هستم اون پایین برام دست بزنه و به همه بگه که من دخترشم.. .. ... .!
الان زوده .. . خیلی زود!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون