زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

دیشب لوکیشن "هال"

شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۹، 15:5

مامان یه نگاه به قیافه ی افسرده و ناامیدم کرد و گونه های سرخ از گریه که سعی به پنهان کردنش داشتم! سر اوی فسقلی داد زدم: پاشو پاشو برو بخواب لامپ رو خاموش کن بالا سر من نشین بدو!

+بذار برم جیش کنممممم می رم! 

مامان: دخترم غصه شو نخور.غصه ی فردا رو . به خیالتم نباشه ولش کن..

من: نه غصه اونو نمی خورم به هر حال اتفاقی بود که باید می افتاد!..

مامان در حالی که به زحمت نگاه نگرانشو از روم برداشت به تلویزیون خیره شد..

آخ من قربون مهربونیات برم. آخ مامان که از نگام می فهمی خاتون یه مرگیش زده... آخه چطور بهت بگم چم شده!... چی بگم بهت...خاتون فدات بشه...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون