زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

خستگی!

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹، 14:23

تمام مدت با یک رخوت ِ مضحکی تمام مسیر تا رسیدن به لپ تاپم رو پیاده روی کردم و زیر ماسک آواز خوندم. بعد هم توی مسیر برگشت برای خوشحال کردن خودم کاکتوس خریدم. در حالی که زیر ماسک با کاکتوس صحبت می کردم و حالشو می پرسیدم. همه ی اون رخوت تبدیل به گریه شد و گفتم خسته شدم.. خسته بسه..
بعد زودی گریه های اومده نیومده رو قورت دادم و رو به کاکتوس خانوم گفتم با تو نبودما. من خوبم! تو غصه نخوری برگات زرد بشه بریزه. خیلی هم خوبم من! خوب ِ خوب! مگه میشه کسی تو رو داشته باشه و غصه بخوره؟

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون