لحظاتی که مُردم!
روز اولی که دیدمش! فکر نمی کردم امروز برسه که با خودم بگم کاش هیچ وقت نمی دیدمش یا لااقل کاش هیچ وقت عاشقش نمی شدم!! و خودمو و خودشو و اینهمه آدم رو به دردسر نمی انداختم!
بعد از یه مدت طولانی که حتی در مخفی ترین و ناشناخته ترین مکان های ذهنم!!! به مرگ فکر نمی کردم. حالا چند روزی هست که بهش فکر می کنم و تنها چیزی هست که از ته دل می خوام!!!(بغض)
درسته مثل اون موقع ها هیچ اقدامی نخواهم کرد! ولی هر روز برای زودتر اتفاق افتادنش دعا می کنم!
سر هر اتفاقی که توی زندگیم می افته با خودم میگم نه من خیلی خستم من این بار واقعا نمی تونم. نه خدایا بسه نه فلان بهمان!
به قول اون ترانه!
دعایی که به سمت آسمون فرستادم، مثل پژواک ِ صدای توی کوه، به سقف آسمان خورد و برگشت.
یعنی دعایی که برآورده نشد!
من خستم ولی هیچ کس به هیچ جاش نیست.
امروز توی مترو..به ادمها نگاه می کردم!
انگار نتیجه ی یه آزمایش غلط باشیم. یعنی یه آزمایشی که در مواقع زیادی به شکست خورده.. یا اینکه یکی شاید اونی که خدا صداش میکنن ما رو وسط یه گوی ِ دایره ای رها کرده و با ما بازی میکنه. از این ور هول بده. از اون ور هول بده.. از این ور بزن.. از اون ور بارها و بارها و بارها قبل از مرگ بکش!!!...
خدا رو شکر میکنم.. کسایی که برام مهم هستن سالمن ولی..
واقعا دلم می خواد من اینجا این لحظه نبودم. از همین لحظه ..
دلم می خواست اون اتفاقی که قرار بود هشت سال بعد که شد شش سال بعد.. می افتاد. می افتاد و تغییر پیدا نمی کرد!
اون روزها ک هنوز عوض نشده بود یادمه... دلم نمی خواست اتفاق بیفته!!!!!!!! دلم می خواست عوض بشه!
حالا که عوض شده دلم می خواد برگرده!
حالم خوب نیست!
حالم خوب نیست و دلم می خواد. هیچی اصلا دیگه حتی نوشتن هم حالم رو خوب نمیکنه! :)
دیگه به این شرایط مسخره فقط می تونم بخندم چون گریه کردنم فایده نداره!
امروز توی مترو نزدیک بود گریه کنم بعد همینطوری که به ساختمونایی ک در حال حرکت بودن نگاه می کردم!!!!! با خودم گفتم که چی بشه؟.. و گریه م بند اومد!.. و واقعا که چی..
اصلا که چی..
این اندوه به عصبانیت میرسه!.. وقتی به جمله ی "که چی؟" می رسم!