زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

استاپ پلیز!

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 11:6

بدون اینکه افکارم دست خودم باشه، داشتم بهش فکر می کردم و لبخند میزدم!  تازه بعد از نیم ساعت، وسط ترانه! متوجه شدم، دقیقا جایی که گفت:

میدونم همیشه بدهکارتم/میدونی نمیشه فراموش کرد
من از بس که تو خوابتم زخمی ام/نمیشه که کابوسمو گوش کرد
نمیشه که این وحشتو دوره کرد/نباشی نمونی نخندی بری
یه عمری جنون رو تحمل کنم/به دیوونگیم دل نبندی بری

بعد آه کشیدم. ترانه رو جلو زدم..
بهش فکر نکن؟ باشه؟ قول بده! باشه؟؟؟
اما بی فایده بود، وقتی داشتم برمی گشتم بدون اینکه ترانه ای پلی باشه با خودم می گفتم بهتره ازش بپرسم به چیزهای علاقه داره...
بعد هم محکم خودمو هول دادم و داد زدم: بس میکنی یا نه؟ چی عوض شده؟ حال ِ تو خیلی بده! باید فکری بکنیم!!داری منو می ترسونی دیوونه! بسه!! 
زیر لب گفتم:

یه زن با جنونش به من یاد داد که عاشق شدن.. قبل ویرونیه. . . 

 

 

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون