تحمل
بله! روز پر از استرسی که اواخر تعطیلات خواب و خوراک رو ازم گرفته بود! تموم شد و رفت. به راحتیِ آبِ خوردن! گذشت و شد اون چیزی که میخواستم!!! هر چند یه کم... خرابکاری کردم ولی.. به خودم حق می دم.. و خودمو محکم بغل میکنم و میگم آفرین خاتون تو از پسش براومدی... یعنی در حقیقت خدا کمک کرد از پسش براومدیم!
اما یک چالش دیگه ظاهر شد.قبل از اینکه خوشی این مسئله رو درک کنم! به خاطر یک پیر ِ خرفت و عقاید مزخرفش و ذهن بی درک و عقل کم ش... من به دردسر افتادم. و لعنت به کسی که با یک نگاهِ از بالا قوانین رو تعيين میکنه!!!! و یه دختر مزخرف با اون همراه شد و حتی به روی خودش هم نمیاره که مقصره. .. کاش می تونستم در موردش واضح تر بنویسم. ... دلم میخواد انصراف بدم و تمومش کنم... دیگه حوصله ی خوندن ندارم. حوصله ی درگیری های دانشگاه. کلاس زبان. محل کار... ندارم! .. خیلی احساس خستگی میکنم...
تحمل کن خاتونم.. کم مونده .. تحمل کن..