زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

انتهای الکی!

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 20:4

سردرگم بودم...
نمی دونستم باید چی کار کنم!
حتی نمی دونستم و نمی فهمیدم چرا هیچ چیز قرار نیست تموم بشه! 
پس نقطه ی پایان کجاست.. شاید نامجو راست می گفت! انتهای الکی... انتهای الکی...
هیچ انتهایی وجود نداره
منم که دارم دست و پا میزنم!
هندزفری زدم و نمی دونستم می خوام کجا برم فقط می دونستم که حال خونه رفتن نداشتم!
از سرکوچه رد شدم و باز هم راه رفتم.. راه رفتم.. راه رفتم.. وقتی بالای پل هوایی بودم ، بغضم ترکید! دلم می خواست خودمو پرت کنم و همه چیز تموم بشه! همینجا! توی همین نقطه! دیگه خسته تر از اون هستم که..
همه چیز داشت مرور میشد و من کنترلی روی افکارم نداشتم! همه چیز به طرز بی رحمانه ای سمتم هجوم آورده بود همه ی خاطرات.. همه چیز...همه...
"درد تو آخر، درد ِ من میشه.. آخر این بازی تن به تن میشه..."
آوازه خون توی گوشم می گفت...
می خواستم گریه کنم، دستمو روی دهنم می ذاشتم! می دونستم بیشتر از همه جا، دهنم  کج و کوله میشه و از صد فرسخی هم معلومه که دارم زار میزنم...
کنار پارک که دیگه شونه هام از گریه می لرزیدن، ترانه متوقف شد و گوشیم زنگ خورد...
همینطوری که اشک روی گونه هام بود! چند تا سرفه کردم و صدامو صاف کردم که مشخص نباشه داشتم گریه می کردم! نمی دونم چقدر مشخص نبود..شاید هم تلاش مذبوحانه ای بود!
قطع کردم گفتم توی راهم و دارم میام..
بعد جلوی چشمهای متعجب پیرمردی که از روبرو می اومد، اشک هامو که با باد ِ سرد یخ زده بودن، پاک کردم!
دیگه هیچ اشکی نبود...
من بودم.. ترانه بود...منی که انگار باز هم آماده ی جنگیدن بودم...
لباسامو عوض کردم. در اتاق رو قفل کردم..همینطوری توی تاریکی نشستم و سعی کردم حتی به روی خودم هم نیارم! آشفتگی هامو...
نمی دونستم باید برای کدوم یکیش.. دنبال راه چاره بگردم و حقیقت مثل سیلی به صورتم خورده بود!
در رو باز کردم و رفتم سرویس بهداشتی...
همینطور گریه می کردم و می گفتم: انقدر بی رحمی؟. . . 
دوباره به اتاق برگشتم. به گوشه ی امنم...
پنجره انگار که صدام میزد...
گوشامو محکم گرفتم! گوش نمی دم.. گوش نمیکنم...
وقت مُردن نیست آلن..
تو قوی تری از این حرفهایی...
تو خیلی قوی تر از این حرفهایی...
اما میدونی؟
غم انتها نداره.. فکر میکنی انتها داره اما یه انتهای الکی.. یه سرابه.. هیچیه...دیگه دلم نمیخواد هیچ کس رو ببینم. یا لااقل دلم نمیخواد به کسی بگم چقدددر درد دارم.. چقدر غم دارم و چقدر حالم گرفته ست... دیگه نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم... دیگه نمیخوام...میخوام یه آلن ِ واقعی ِ سرخوش بشم! سرخوش... . که هیچ کس نمی فهمه چه مرگشه.. چه حالی داره..چه فایده از گفتن! چی کم میشه؟ چی از درد کم میشه.. فقط یک نفر دیگه هم برای تو غصه می خوره!انگار که به جای تقسیم کردن غم یا تفریق کردنش! ضرب کرده  باشیش یا شاید هم ازش توان بگیری!!!!!
هیچ فایده ای نداره..
حتی حل هم نمیشه...
دیگه خیلی خسته شدم...
خسته تر از اون که بخوام کاری بکنم یا دست اتفاق رو بگیرم که نیفته...
می خوام برم یه گوشه ی لعنتی ِ این شهر ِ لعنتی که بهش بدجوری معتاد شدم! انقدر سیگار بکشم که بمیرم!
حتی خسته تر از اونم که پاشم برم یه گوشه ای...
خیلی...
از وقتی از سرکار اومدم. توی اتاق نشستم و حتی برنامه های مورد علاقه مو نگاه نکردم.. دیگه برای پنهان کردن ِ حال ِ بدم تلاش نمیکنم یا به خاطر اعضای خانواده بی دلیل لبخند نمیزنم... خوبیش اینه که اینها.. تنها آدمهایی هستند که از آدم سوال نمی کنن چت شده لعنتی؟
و من مجبور نیستم توضیح بدم!
که چم شده!
راسی راسی چم شده!
خیلی خسته م...
خیلی..
به خدا که خیلی...
نمیدونم قراره چندتا خبرِ بد دیگه بشنوم! بشنوم و همینطوری اجازه بدم ثانیه ها بگذرن و زمان...
زمان...
زمان به بی رحمی تمام ادامه داره
وقتی چیزی رو می شنوی با خودت میگی دیگه باید آخرالزمان بشه! باید دیگه تموم بشه!آخه مگه بدتر از اینم میشه!
اما می بینی که ثانیه ها.. این ثانیه شمار لعنتی تیک تاک..تیک تاک..تیک تاک..
می گذره
می گذره...
انگار که براش هیچ اهمیتی نداره...
همینطورم هست
من کی هستم؟
یه آدم در مقابل بزرگی ِ این جهان ِ هستی..
روی زمین.. سومین سیاره...کوچیکتر از خورشید... و خورشید توی کهکشان راه شیری و بعد هم یه عالم کهکشان دیگه هست.. حتی یه عالم دنیای دیگه.. دنیاهای موازی...
من کی هستم!
حتی نسبت دادن "یه ذره" هم برای من زیادیه..
چه برسه به دغدغه هام...
حتی اندازه ی یه غبار ِ روی پارچه نیستم که وقتی توی افتاب می تکونیش... پرت میشه و آروم اروم سقوط میکنه! در حد اون هم نیستم....


نمیدونم تا کی..
تا کی باید تاوان پس بدم..... . 
 

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون