زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

مردد

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 23:30

وسط اتاق ایستاده بودم و بلند بلند برای حضار خیالی شعر می خوندم...بغض می کردم، می خندیدم... نمایشی بود دیدنی..اما هیچ تماشاگری نداشت...با خودم گفتم کتاب ببرم و برای لااقل یه تماشاچی! شعر بخونم... اما پشیمون شدم! هر چی کتاب زیر بغلم بود رو به کتابخونه برگردوندم!

نویسنده: خاتون

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون