زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

اوی ِ بالغ!

چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸، 9:28

بعد از یک شبانه روز غصه خوردن و بیش از اندازه بهم ریختن و پرخاشگری و افسردگی یک روزه و گریه و خوابهای مشوش دیدن و خود آزاری و تند تند پست های غم انگیز گذاشتن...
وقتی که صبح بیدار شدم انتظار داشتم با من ِ اعصاب خورد شده یِ له و لورده ای روبرو بشم که دوست داره من رو هم خفه بکنه!
سشوار رو از کمد بیرون کشیدم و تصمیم گرفتم قبل از اینکه متوجه بشم با احساساتم چند چند هستم! زیر دوش ِ آّب ِ سرد باشم!
تا آب به سرم خورد...
اول یه سردرد وحشتناک و بعد دیگه.. هیچی نبود!
انقدر آروم شدم که دلم نمیخواست از حموم بیرون بیام و اصلا به سرکار برم.
صبح کنار عابر بانک داشتم رمز یکبار مصرف پیرمردی رو براش فعال می کردم. با لبخند گفتم چقدر شماره تون رُنده حفظ شدم! باعث شدم لبخند بزنه...بعد هم که به محل کارم رسیدم، به همه توی ساختمون بلند سلام و صبح بخیر و روز خوبی داشته باشید، می گفتم و لبخند می زدم و از این صبح دل انگیز و دلپذیر لذت می بردم!
فکر کردم بعد از دیروز ِ سیاه باید امروز هم خیلی آشفته باشم!... ...
اما..
انگار از یه جایی به بعد...
می فهمی زمانت با ارزش تر از اون هست که به غصه خوردن بگذره...
از یه جایی به بعد . غصه خوردن کلافه و کسل و خسته م می کنه، دقیقا همون نقطه. دیگه غصه شو نمی خورم!


بعدا نوشت: و فهمیدم چی بیشتر از همه می تونه باعث بشه ، زمان غصه خوردن به کمتر از 24 ساعت برسه.. . می دونم چی خوشحالم میکنه! و از این خوشحالی شاید باید ناراحت باشم! غصه خوردن برای یه مسئله خوشحال کننده عین دیوونگیه! و من کسل و خسته تر از اونم که دوباره شروع به غصه خوردن بکنم!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون