زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

دوا درمون

شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲، 10:25

خیلی... درد دارم :) هی دکتر ریه نرو خاتون.. آفرین. آخر خفه میشی میمیری


خس خس سینه مو حس می کنم :)))

پ.ن: از اونجایی که آخرین باری که پیش یک دکتر مذکر رفتم و رسما برای معاینه بهم تجاوز کرد :) و هنوزم که هنوزه یادم می افته اعصابم بهم میریزه. با توجه به اینکه حالم واقعا خوش نیست و از چیزی که در دنیا بیشتر از همه ازش متنفرم گلودرده! بنابراین... می رم دکتر! در حالی که یه قرون تهِ جیبم نیست:) در حالی که باید دکتر دیگری هم برای کم خونی برم. . این رو میذارم در اولویت با بی پولیِ بی نهایت!!! یه دکتر با جنسیت مونث پیدا می کنم و امروز می رم! تنهایی بازهم :)) گاهی فکر می کنم اگر همسرم در شرایطی باشه که من اکثر اوقات تنها باشم چطور قراره به این تنهایی عادت کنم و هر بار نیام اینجا بنویسم : امروز بچه رو تنها بردم دکتر. امروز درد زایمان داشتم تنها رفتم دکتر اون هم با اسنپ! چطور سر و صدا نکردم جلوی راننده خیلی سخت بود خجالت کشیدم صدام در بیاد! ... و ته همه ی اینا چون فلانی کار داشت.. نتونست بیاد. نتونست خودشو برسونه! من تنها رفتم! و حس می کنم این تنهایی قرار نیست دست از سرمون برداره! من دلم می خواد بشینم تو مطب اون بره داروها رو بگیره. اون کارت بکشه اون با دکتر حرف بزنه و بگه مراقب خودش نیست ! :) یه شرایط فانتزیِ رمانتیکِ مسخره و به دور از دنیای واقعی در سر دارم. و فکر میکنم جنسیت زده هم هست... اینکه چرا اون کارت بکشه چرا اون بره داروها رو بگیره یا چرا وقتی من مریض هستم اون از کار و زندگیش بزنه و بیاد یا اینکه حتی بچه از تو شکم من قراره بیرون بیاد اون چرا باید باشه!!!! یعنی یه اوضاعیه :) داشتم سریال یانگوم رو میدیم دقیقا هم اون سکانس زایمان یونگ سِنگ. امپراطور اصلا از جاش تکون نخورد پیش زن و بچه ش بره. فقط خبر می گرفت! حس می کنم من هم درگیر همچین شرایطی میشم. با این تفاوت که فقط زنگ می زنه: بچه به دنیا اومد؟ خوبه!... حال بچه خوب شد؟ خوبه!... خودت خوبی؟ خوبه!....در حالی که من در به در دنبال یک جفت چشم نگران هستم... . اون نیست!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون