زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

خواس تگار

چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲، 7:47

با یه خانومی سوار تاکسی شدم. راننده یه آدم مسن بود. از اون خانوم پرسید دخترته؟ گفتم نه هم مسیر هستیم چطور؟ خانومه شاکی گفت: واقعا بهم می خوره دختر این اندازه ای داشته باشم؟ بیچاره راننده کلی معذرت خواهی کرد که ببخشید من اصلا چهره تونو ندیدم.

اخرش راننده نزدیکای پیاده شدن گفت برای پسرش سه ساله که دنبال دختر محجبه می گرده. شما قصد ازدواج ندارید؟

باید بگم که باباش که خیلی مهربون بود. از اون مرد های با موی سفید که خیلی دوسشون دارم و دوست دارم سفت بغلشون کنم بس که دوست داشتنی و مهربونن. بغلِ پدر دختری :)

برچسب‌ها: خواستگار
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون