زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

قرون وسطی

سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳، 11:26

دلمو زدم به دریا و به بابا بخشی از عقایدمو گفتم. حالا منتظر واکنشش هستم!

واقعا تا به کی؟

بابا یه وقت هایی منو تفتیش عقاید می کنه :) منم چیزی رو بهش میگم که دوست داره بشنوه! نه چیزی که واقعا هستم... اما دیگه از تظاهر کردن خسته م! خیلی خسته م....

این منم ... همین!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون