زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

نسبیت مسخره- ادامه

پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳، 10:50

اینطور نیست که یه پست بنویسم و دیگه بهش فکر نکنم. اون همینطور توی ذهنم ادامه پیدا میکنه بنابراین... میخوام ادامه شو بنویسم.

همه چیز موقتیه آره... همه ی تلاش ها.. همه ی بدست آوردن ها.. همه ی موفقیت ها.. همه ی فلان چیز رو میخواستم اما الان دیگه نمیخوام و ...

تنها چیزی که باقی می مونه کار ِ خوبه. شاید خیلی کلیشه ای باشه ولی خیلی دارم بهش فکر میکنم. اینکه یه جمله ی کلیشه ای برای خودت جا بیفته خیلی فرقشه تا اینکه فقط بنویسی ش که متن خالی نباشه.

تنها چیزی که باقی می مونه مثلا اینکه آره من دوست داشتم توی فضای عمومی گیتار بزنم اما به خاطر تلاش ِ برای این ماجرا حال ِ خوب به یه عده توی پارک دادم. یا اینکه به خاطر تلاش به خاطر این ماجرا دوستمو توی تولدش طوری خوشحال کردم که از خوشحالی گریه کرد. چون من براش با گیتار زدم و خوندم... یا به مادرم حال ِ خوب دادم وقتی براش خوندم و باهام حتی همخونی کرد وسطش .. کیف کردیم.. لذت بردیم. حتی شاید اون حال ِ خوب هم موقت بود ولی من ایمان دارم یه جای دیگه تو یه دنیای دیگه به دردم می خوره!

مثلا آره من تلاش کردم که اثرمو به جشنواره برسونم و خب برنده هم نشدم. ولی به خاطرش تونستم سفر زیارتی برم! این هست که می مونه! شاید حال ِ خوبم روبروی حرم موقتی بود ولی ... این حال خوب یه انعکاسی از خودش توی اون دنیا داره..

مثلا آره من تلاش کردم که برنامه نویس خوبی بشم. یا توی یه شرکت بزرگ کارمند برنامه نویسی بشم. چیزی که همیشه می خواستم و الان نمیخوام اصلا... اما در همین راستا به یه دختر 14 ساله برنامه نویسی یاد دادم و انقدر باهاش خوب رفتار کردم که مادرش زنگ زد و بهم گفت: اون با هیچ کدوم از معلم هاش احساس راحتی و خوبی نداره.اونطوری که با شما هست و شما رو دوست داره و نمیدونم شما باهاش چطور رفتار کردید که اینطوریه.. میگه فقط خانوم فلانی بیاد. هیچ کس نیاد دیگه... میشه دوباره بیاید؟ادامه ی مبحث رو جلو بریم؟...

میدونم اون حال ِ خوبی که به اون دختر دادم.. برام یه جای دیگه یه چیز بهتری می سازه...

آره من ...

یعنی هممون..

یعنی میخوام بگم...

اگه می خوایم یه کاری رو انجام بدیم و اون انعکاسه رو نداره.. بیخیالش بشیم.. اگه میخوایم انجام بدیم و یه انعکاس بدی توی یه جای دیگه برامون داره.. خب انجامش ندیم! فقط کار ِ خوبه که می مونه.. همه ی اینا میگذره.. آدمهای قبل از ما.. شاید حدود 100 سال پیش دختری بود که واقعا اسمش خاتون بود و توی همین محله ای که من هستم زندگی می کرد. همینجا تهران.. که البته قطعا روستایی بود... و خیلی فکرها داشت. شاید دلش می خواست با پسر خان ازدواج کنه.. شاید مثلا از اینکه هر روز صبح بره دم قنات و آب بیاره خسته بود و دلش نمیخواست بره.. شاید از ماه پری متنفر بود.. شاید عاشق ِ دوستش گل بی بی بود.. شاید ساعت ها برای یه چیزی گریه می کرد. یا روزها بابت یه چیزی خوشحال بود.. الان خاتون کجاست؟ من اصلا نمیدونم.. حتی استخون هاش هم باقی نمونده.. فقط خوشحالی ها و حال های خوبی که ایجاد کرده بود. براش اون دنیا باقی مونده. حتی لباس مورد علاقه ش که همیشه تو گنجه نگه می داشت و نمی پوشید هم پوسید و باد ِ هوا شد و از بین رفت... .

چی می مونه از ما... هیچی... غیر از اون انعکاس ها.. . اینهمه دست و پا زدن های بیخودی بابت ِ چیه.. اگر هیچ انعکاسی برامون نداره. ..

کاش این حرفها رو خودم هم یادم نره... :( برخی میگن انسان از ریشه ی نسیانه. یعنی فراموشی.. یادمون میره چقدر خودمون و جسممون و چیزهای مورد علاقه مون.. موقتی ان.. گذران... ریشه می کنیم اینجا.. همو داغون میکنیم. نابود می کنیم... می شکنیم.. . برای هیچی!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون