احوالات
خیلی خوابم میاد. دو روز پرکار رو پشت سر گذاشتم و اصلا نفهمیدم تعطیلی یعنی چی :) پاهام از بس که راه رفتم باد کردن و راه رفتن سخته :)
برای دوربینِ نیامده برچسب خریدم که روش بزنم. یه برچسب ۵ هزار تومنی :)))) برای دوربین چند میلیونی! یعنی چون اینو خریدم دیگه باید بخرم :) چه توجیهاتی! حرفای لی لی بهم انرژی داد و اینطور شدم که چه مهم واقعا..
دیروز یه آقای دیگه اومد گیتار زد توی مترو با ریتم ۴/۴ رومبا و ریتم ۶/۸ شاد. داشتم با خودم فکر می کردم اگه می دونست این دختر چادری ِ تمام سیاه پوشیده که ته ِ نواختنش مخاطب قرارش داد و گفت ببخشید اگر کسی اذیت شد! ریتم هایی که استفاده کرد رو بلد هست چه حالی میشد :) لااقل از قبلی بهتر بود. هم صداش هم نحوه ی نواختنش. باز هم دختری در درونم به سمت او شتافت و باهاش همخونی کرد و بعد سر جای خودش نشست!
هر چقدر که ناراحتم در مقابلش قبرستون رفتن حالمو خوب می کنه. چون همش یکی تو روم فریاد می زنه که: تهش اینه خاتون! تهش همینه...
یعنی قبرستون رفتن تراپی محسوب میشه :) چون من برای هر اتفاق و هر چیزی کلا در زندگیم بیش از حد اهمیت می دم و بیش از حد بزرگش می کنم و بیش از حد ذهنمو درگیرش می کنم. یکی باید بهم بگه تهش مرگه دیگه... که چی الان؟