زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

ترس و ناامیدی

شنبه دوم تیر ۱۴۰۳، 14:38

مسئله اینه که من همیشه ترسیدم! من همیشه یه موجود ِ ترسیده درونم بوده که از تغییر وحشت داشته. حتی اگه شرایطی که در حال حاضر توی اون هست. باعث شده باشه که رو به جنون بره.. این رو تجربه ثابت کرده!!! یعنی شرایط طوری بوده که اگه ادامه می داشت جدی جدی تبدیل به یه ق.اتل میشدم! ولی چون از تغییر وحشت داشتم ادامه می دادم! تا اینکه مجبور شدم تغییر کنم.

یعنی تا به نقطه ی اجبار نرسم. هیچ کاری نمیکنم!این در همه ی ابعاد هست!

  • شرایطی باشه که بتونم ازدواج کنم. ازدواج نمیکنم! مگه اینکه مجبور شم! چون می ترسم.
  • شرایطش باشه که تغییر شغل بدم. چون به هر حال از شغلم ناراضی ام! ولی این کار رو نمیکنم! مگه بیرونم کنن!!!!! چون می ترسم.
  • شرایطش باشه که مستقل بشم و از خانواده جدا شم! نمیکنم چون می ترسم.
  • شرایطش باشه که مسافرت برم. نمیرم چون می ترسم!

می ترسم و می ترسم و می ترسم :)

در همین یه موجود وحشت زده به همه ی ابعاد ِ وجودی من چنبره زده!!! و نمیتونم تکون بخورم. از هر تغییری وحشت دارم. از هر تغییری.... الان درسته که چندتایی کلاس تابستونی برای تدریس برداشتم ولی میگم کاش برنمیداشتم! برداشتم که چی بشه؟ همینطوری خوبه دیگه...!!!!! و اگه مجبور نبودم و در مورد بعضی هاشون تو رودربایسی نبودم. زنگ میزدم و می گفتم ببخشید مشکلی پیش اومده و نمیام!!!!

یعنی در حال ِ حاضر ِ مسخره ی بیهوده م نشستم مثل چی!

دیروز فیلم queen و lipstick under my burkha رو نگاه کردم. وقتی که می ترسم!!! وقتی که دیگه خیلی زندگیم به طرز احمقانه ای ثابت شده. دیدن این دو تا فیلم دلمو خنک میکنه! فیلم کوئین چون دختر ِ بی نهایت ساده ای مجبور میشه تنهایی بره فرانسه!!! و اون یکی هم چون کارهای برخلاف جریان خانواده ی یکی از شخصیت ها رو دوست دارم.هر دو فیلم حس خوبی بهم میده!!!!

از اونجایی که خیلی از برنامه هام به شکست رسیدند! خیلی از برنامه ریزی هام به بن بست رسیدن. به این نقطه رسیدم که : تنها برنامه ریزی بلند مدتم اینه که رفتم خونه شام بخورم! جلوتر از اون رو نمیدونم! خدا میدونه!!!! یا برای امتحان فردا بخونم! بیشتر از این نمیدونم چیزی! و برنامه ای ندارم دیگه! از همه ی کسان و موجوداتی که باعث شدند برنامه هام به شکست برسه نهایت تشکر را دارم! الان احساس رهایی مسخره ی حیوان گونه ای دارم! که فقط درس خوندنه که از حالت حیوانیتش یه کم خارجش میکنه. و الا بخورم.. بخوابم.. و فلان! در همین حده! چون همه چیز بهم ریخته و من دیگه خسته تر از اونم که بیام برنامه بریزم که فلان کار انجام بشه.

هنوز فیلممو برای جشنواره نفرستادم. دیروز توی تی وی نگاهش میکردم. یعنی توی صفحه ی بزرگ... خیلی حس خوبی داشت... بعدش بلند شدم و وارد رویا شدم! حضار گرامی ایستاده تشویقم کردند و من پشتمو به صفحه ی تی وی کردم و ازشون تشکر کردم و برای اونها دست زدم! بعد روی صندلی پلاستیکی م نشستم و وارد خونه شدم :) با خودم میگم چه مهم... بفرستم که چی بشه اخه؟ این هم مثل جشنواره ی قبلی و قبلی و قبل تر ها.. ردش کنه.. حتی شایسته ی تقدیر هم نشه... . . اون هم فقط به خاطر خصومت های شخصی و پارتی بازی و درد و زهرمار!!! ... ولی باشه می فرستم. هر چند ... ترجیح میدم فکر نکنم قراره چیزی بهم بدن! بهتره که اینطوری فکر کنم. تا اینکه مثل ِ خیل ِ برنامه ریزی های گذشته ... رویاپردازی کنم که آره خاتون تو بلاخره برای گرفتن جایزه روی سِن میری و مجری میگه خانوم ِ فلانی بفرمایید چند جمله ای حرف بزنید.

چقدر زندگی مسخره.. احمقانه.. بیهوده ست :) متاسفانه احساسات پی ام اس امتداد داشتند.! و این موجود ِ لعنتی ِ ترسوی درون... یه روز بلاخره می کشمش... ببینید کی گفتم..یه روز همه ی ترسهامو پشت سرم میذارم...

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون