این چند روز
در مورد بابا دچار دوگانگی عجیبی هستم! بی نهایت ازش متنفرم و بی نهایت برام عزیزه :)
احساس جالبیه.
من باهاش بحث نمیکنم ولی اون ول کنِ ماجرا نیست.
آخر یه روز به سیم آخر میزنم و به جای بحث کردن بهش کتاب هدیه میدم. چون خوره ی کتاب هست مثل خودم.
واقعا خیلی شبیه هم هستیم.
همیشه خیال می کردم شبیه مامان هستم.
اما نقاط مشترک بیشتری با بابا دارم. نقاط مشترک ِ دوست داشتنی.
مثل همین کتاب خور بودن!کتاب خون نه ها. کتاب خور بودن!!!!
امروز قرار بود با هم بریم و یه سری کارهای اداری شو انجام بدیم ولی خواب ِ خواب بود.
آبجی میگه نه به روزایی که نباید بیدار بشه و زودتر از هممون بیدار شده و بالا سرمون نشسته و داره کتاب میخونه نه به الان که باید زود بیدار بشه و بیدار نمیشه و مجبوری اسنپ بگیری بری.
خندیدم و چیزی نگفتم!
سه سری اسنپ گرفتم تا کارهاشو انجام بدم در حالی که در رختخواب نازش زیر باد کولر خوابیده بود و من قطره های عرق از پشتم به گودی کمرم می چکید و داشتم از گرما می پختم و استرس ِ دیر سرکار رفتن هم بماند.
ناراحتم یا چی؟ نه بابا... باباست دیگه! مهم نیست... پول اسنپ رو. که خودش میده :) بقیه شم مهم نیست!
داره خرید دوربین جدی تر میشه.
عکسش رو روی صفحه ی همه چیز گذاشتم! و بلاخره مدلش رو انتخاب کردم!
هر چند برخی معتقدند همچنان ولخرجی ِ بیجاییه..
ولی یادم میاد به خریدن گیتار... اون موقع هم به نظرشون خرید بیجایی بود. ولی من با تمام وجودم میخواستم و آخرسر هم با گریه خریدم.. گریه به حال ِ خودم که خاتون ِ خر! مگه تا کی زنده ای؟ که میخوای از خودت دریغش کنی؟ که فکر کنی حس ِ اینکه بنوازی و بخونی چطور بود؟؟؟ گور ِ بابای همه چیز! بخرش..
از این احساس گریه کردم و به اولین آگهی ِ دیوار زنگ زدم و رفتم خریدمش! دقیقا به فاصله ی چند ساعت! یهو قاطی کردم و صبرم لبریز شد!
حالا هر بار که می نوازم قبلش بوش میکنم! نمیدونید چقدر بوی چوب ِ گیتار قشنگه!
حالا داره این اتفاق برای خریدن دوربین می افته!
و صداهای مزاحم چه آدمهای زنده.. چه درون ِ خودم.. که بخری که چی؟ ولخرجیه و فلان و بهمان..
حاجی اما آدم مگه چقدر زنده ست؟؟؟
...
پام از هئیت رفتن این چند روز کبود شده :) در واقع... من آدم سینه زدن و اینها.. محکم نیستم... یعنی کلا محکم نمیزنم.. نمیدونم وسط ِروصه چه بر سر من آمد... که انقدر زدم که حالا جای سر سه تا انگشتم کبود شده و همینطور جای استخوان ِ وسطِ انگشت! منم و جای 6 تا دایره کبودی روی پام!
این اتفاق قبلا توی حرم امام حسین هم افتاده بود. از در باب القبله وارد شده بود.م. چقدر هم خوب بود... زن ِ عراقی ای داشت روبروی ضریحِ توی سرداب نوحه می خوند. بعد از دو رکعت نمازی که با اشک خوندم توی دایره ی زن های عراقی نشستم و منم زدم.. وقتی برگشتم موکب کل پام سیاه شده بود...
یه حالت از خود بی خود شدنه و دست من نیست که بخوام اسمش رو خودآزاری بذارم... واقعا دست خودم نیست..
توی یه نقطه ای.. من دیگه توی دنیا نیستم و دقیقا وسط صحنه ی کربلا و عاشورا هستم و بعدش نقاط قابل تطبیقش در زمان خودمون... اینها باعث میشه کلا پرت بشم به جای دیگری... کاش امسال با همه ی سختی ها و گرماش.. باز قسمت بشه و بطلبند که برم اونجا... . کمی نفس بکشم.. و برگردم!