خستگی روحی
در واقع اینطوری نبود که همه چیز یک شبه اتفاق بیفته. سالهای زیادی گذشت. تا اینطور شد. شاید هم تاثیر پی ام اس هست که انقدر افسرده شدم. اما به هرحال همین که ناراحتی ِ در پی ام اس بی دلیل نیست هم نمیشه گفت همه چیز خوبه و ربط به هورمون ها داره و ... در واقع.. اگر ربطی نداشت شاید بهتر بود که هیچ دلیلی براش نباشه!
دیشب که درست و حسابی نخوابیدم و شب دومی هستش که نتونستم بخوابم. هی از خواب می پریدم. و خب اشباح خیالی زیادی رو هم ملاقات کردم :) البته بدون اینکه ازشون بترسم چون می دونستم چون هم خوابم میاد هم خوابم نمیبره دارم چرت و پرت می بینم و حقیقت ندارن!!!!
صبح از نماز صبح به بعد منی که همیشه دوست دارم بعد از نماز صبح بتونم که بیدار بمونم. خوابم نمی برد.. بین تصمیم گرفتن برای از تشکم بلند شدن یا نشدن بودم که مامان برای نماز بیدار شد. و با غرغر ِ زیر لب که کاش یه اتاقی داشتم که الان بیدار میشدم و راحت لامپ رو روشن می کردم و ... چه میدونم هر کاری می کردم. ولی نیست... و به زور خودمو خوابوندم در حالی که همون موضوعی که میگم. همچنان آزارم میداد و اون نمی ذاشت که خوابم ببره.. نتیجه شم شد یه گفت و گوی مسخره ی بی نتیجه و آزاردهنده رو به آینه ی سرویس بهداشتی!
به نظرم... میتونم همه چیز رو بهش ربط ندم. به پی ام اس بودن و به خودم بگم که آره حق داری خاتون. حق داری... به هر حال یه جایی صبر ِ آدم تموم میشه.. و دلش میخواد لااقل اگر توانایی حل موضوعی رو نداره ازش بی نهایت فاصله بگیره و این حق هر آدمیه!
چیزی که این وسط ناراحت کننده تر هست. این بود که.. همه چیزاز وقتی شروع شد که از دیدن بچه ی تازه متولد شده ی دوستم برگشتم خونه... همه چیز از اونجا بدتر شد! یعنی تا وقتی پیش دوستام و اون فرشته کوچولو بودم همه چیز عالی بود. اما به محض دور شدن.. خیلی ناراحت شدم... میدونید..
یه وقتا آدم با خودش فکر میکنه کاش .. انقدر خوب نباشه. یا لااقل .. من که خودم میدونم من اونقدرها خوب نیستم. اخلاقم یه جاهایی هنوز لنگ میزنه.. هنوزم از لحاظ مالی و شغلی به جایی که میخوام نرسیدم.. هنوزم از لحاظ معیارهای زیبایی... به جایی که میخوام نرسیدم. اما.. وقتی بقیه ازت تعریف میکنن و به سنی رسیدی که فرق تعریف ِ الکی و تعریف ِ راستکی رو بفهمی.. یه وقتا با خودت میگی کاش انقدر خوب نباشی که میگن!
واقعا چه خوب گفت فروغ در جواب اینها باید گفت: به چه کارم آید این زیبایی؟؟!؟
اذیتم. خسته م. و دیگه تحمل ندارم. هر چقدر هم تغییر دردناک باشه میخوام انجامش بدم و از این وضعیت ِ ناراحت کننده با سرعت ِ نور فاصله بگیرم از همه ی باعث و بانی این وضعیت فاصله بگیرم. از طرفی هم میگم خاتون صبر کن... شاید یه کمی که هورمون ها دارن تصمیمت رو عوض میکنن پس بهتره یه کم به خودت فرصت بدی شاید یه خستگی ِ روحی ِ موقته... .
باشه صبر میکنم که پی ام اس تموم بشه ولی .. میدونم که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست..
همین دیگه . .