زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

PMS

دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۴، 20:43

مثل ماری موقعیت بنویسم! تو اتاق تاریک نشستم. اونم بعد از دیدن فیلم ترسناک! منی که بعد دیدنش نمی تونم تو اتاق روشن تنها باشم چه برسه تاریک!!! قبلش داشتم پاورقی می دیدم و چایی می خوردم و می خندیدم. اما خب طبق معمول پاورقی دیدن من، بابا کنارم بود و کامنت های براندازی میذاشت و منی که برای هر کدومش توضیح و جواب داشتم سعی می کردم نشنیده بگیرم و از تماشام لذت ببرم. وسطش بابا با مامان سر اینکه پوست فلفل دلمه ای رو در دلمه نمی خوره بحث کردن و بابا می گفت از بشقابم برش دار و مامان می گفت باید بخوری خاصبت داره. بابا مثل یه پسربچه که به زور بهش سبزیجات می دن با اکراه یه تیکه خورد و گفت نه خوشمزه ست و خندید. دوباره برگشت به پاورقی من و باز کامنت... نزدیک پریودمه و فردا یا پس فردا پریود میشم :) شبا تبدیل به هیولا میشم ... یهو تی وی رو گذاشتم رو ماهواره و بلند شدم. بابا پرسید کجا میری پس؟ بزن نگاه کن!!!

و من بعد از چندین سال بحث نکردن فقط گفتم: شما هی کامنت میذارید اعصابم خورد میشه نمی بینم. نمیذارید لذت ببرم.

بابا با خنده گفت: خب اینا اینطوری ان بابا. راست میگم من.

گفتم: مشکل همینه. برای حرفهاتون جواب دارم و نمیخوام دهن به دهن بشم و همین اعصابمو خورد می کنه.

گوشیمو برداشتم و اومدم توی اتاق تاریک و در رو بستم.

قلبم تند تند می زد. دستام هم می لرزید. پنج دقیقه گذشت و آروم تر شدم. گفتم لعنت خدا بر شیطون... یه نفس عمیق کشیدم.

هندزفری بابا رو قرض گرفته بودم به همون بهونه برگشتم تو هال و گفتم ببخشید بابا اینو چطوری جمعش می کنی؟ من نمی تونم عین شما. تهش جور درنمیاد.

بابا با خنده هندزفری رو از دستم گرفت و مچاله ش کرد و گفت تو هر بار برش میداری اینطوری بذارش خودم جمعش می کنم. فدای سرت. جمعش نکن!

خندیدم گفتم باشه و برگشتم اتاق...

شاید یک اتفاق ساده به نظر برسه ولی این اقدام اخر برای این بود که بگم من قهر نیستم و قرار نیست مثل برخی از آدمهای این خونه هی قیافه بگیرم و مستقیم نگم دردم چیه! انقدر نگم که بترکم...

من یا میگم دردم چیه یا کلا نمیذارم کسی ذره ای ازش بفهمه!!!

اعصابم ولی همچنان خورده :))) یکی نوشته بود خوبیای مهاجرت اینه که وقتی خوابی کسی نمیاد اول صبح بیدارت کنه بگه سحرخیز باش تا کامروا شوی!!! احتمالا یکی از والدینش همچین کاری باهاش می کردن رو مخش بود ولی نیاز نبود مهاجرت کنه صرفا باید به یه خونه ی دیگه می رفت :)))

من اگر باشم دقیقا یکیش همینه. دیدن صداسیما بدون اینکه یکی ور گوشم کامنت بذاره یا بد و بیراه بگه و من نخوام به خاطر احترام دهن به دهن شم و از درون منفجر شم :)

یکیشم اینکه مجبور...

هیچی..

ولش کن..

فردا نوبت مشاوره گرفتم و خواستم به آبجی بزرگه بدمش اما دکتر دیگری از کلینیک رو انتخاب کرد! و دکتر من رو انتخاب نکرد! گفت روش نمیشه بهش فلان مطلب رو بگه :)))) من یعنی چقدر رو دارم :))))))))

حالا منم و نوبت فردا!!! دکتر برای کاری که خارج از کلینیک انجام داد ازم پول گرفت! بلاخره!!!! :) گفتم این چت ها و انجام اون کار مجانی ممکن نیست! اینکه پول گرفت حالمو خوب کرد وگرنه ورِ همیشه شکاکم همش می گفت به چه نیتی بهت لطف کرد!؟ چی میخواد!؟ و دیوانه م می کرد!!!

باید مرخصی بگیرم. اما نگرفتم. به جاش امروز اسنپ زمانبندی شده برای فردا گرفتم. به امید اینکه کسی قبول کنه. اگر قبول نکنه خیلی دیر می رسم :)))

ورزش های صبحگاهی مو تغییر دادم. سنگین ترش کردم و کلی عرق می کنم. روز اول خیلی خوب نتونستم. انقدر نفسم بند اومد که حرکات آخر رو نصفه و نیمه زدم. اما امروز همه رو کامل انجام دادم.... کاش از شر اضافه وزن باقیمانده خلاص شم...

دیشب کلی خواب های پراکنده دیدم. خواب دیدم یکی از اطرافیان اومده خواستگاری و خیلی دوسم داره و منم میگم چه میشه کرد با همین ازدواج کنم دیگه!!!! اما خودم خوشحال نیستم!! و از کنارش بودن خجالت می کشم!!! عجیب اصلا...

از دست خودم هم عصبانی ام...

تو تلگرام با یک نفر سالهاست که قهرم و بلاک بود. از بلاک درش اوردم و براش یه پیام نوشتم و وسطش هم گریه م گرفت... اما تو پیش نویس مونده... باید با دکتر در موردش صحبت کنم نمی تونم دکمه ی ارسال رو بزنم!!!!

تو همین فکرا بودم که خواب اونم دیدم و واکنشش به حرفم اولش یه کم گله کردن بود و بعدش خودشم مایل به آشتی بود اما قدم اول براش سخت بود..

خواب های من معمولا صادقه ن :) اما بازم نتونستم دکمه ی ارسال رو بزنم....

امروز نماز صبحم قضا شد. انقدر بدم میاد نمازم قضا شدنی کسی بیدارم نمی کنه. یه کم دیکتاتور باشید خب! نماز صبح بیدارباش بزنید :))) همه ی اهالی خونه نماز خونن. همه برای نماز صبح بیدار میشن. اما من رو خواب دیدن. یه تکونم ندادن. انقدر دموکراسیه!

اعصابم خورد اه... نوشتنم فایده نداره

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون