تند باد
سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴، 14:15
همه چیز میتونه در کسری از ثانیه در زندگی من تبدیل به بهم ریخته ترین حالت ممکنش بشه اما چرا؟!
- بحث کردن با مدیرعامل سر مرخصی گرفتن و نگرفتن و تقریبا داد زدن پشت گوشی توسط من و درد و دل کردن مسخره با آقای میم که سعی در آروم کردنم بعد از تماس داشت و یهو به خودم اومدن که برا چی با مرد ِ غریبه درد و دل میکنی و گفتم برید سرکارتون و صحبت رو قطع کردم! هر چند چیزی هم نگفتم اما حس خوبی هم نداشتم!
- باز شدن دوباره ی پروژه ی آقای معمارباشی در صورتی که هزارتا کار نکرده دارم و نمیدونم کدوم رو انجام بدم و مغزم داره از شدت فعالیت و هماهنگی می ترکه! حالا باید براش وقت خالی کنم و نمیدونم چیکارش کنم!
- صحبت ها با آقای عین که دیگه زیادی سوال پیچش کردم و واقعا باید ترمزمو بکشم . انقدر آویزون به نظر نیام! :)) شاید دارم به نظر میام! باید یه کم عزت نفس خرج کنم!!!!! و اینم هست. ذهنم درگیر اینم هست!
- کارای سند و برنامه ریزی برای خرید و فروش خونه... اینم هست ..
- بحث کارای فرهنگی هم هست دیگه!
- درسای حوض فیروزه هم هست
اونم منی که دیروز کلی برنامه ریزی کردم و به خودم افتخار کردم که خب بلاخره همه چیز رو غلتک افتاد و انگار یکی گفت زکی! صبر کن بهت بگم! خبر نداری که!!!
من اصلا هیچی! یعنی یک ساعته که نشستم و هیچ کار نمیکنم و قفل کردم رسما! :| باید بگم دختر به خودت بیا و خودت رو جمع کن! واقعا خیلی از این موارد جای شکر هم دارن... یعنی دردسر های شیرین باید بهشون گفت. مثل شاغل بودن. مثل کیسی برای آشنایی. مثل خونه داشتن، مثل مفید بودن برای جامعه.. نه؟! اینطوری فکر کن.. اینطوری باید فکر کنم!