زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

Raazi

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:43

انقدر جنگ بی رحمه که از یه دختر ِ بی نهایت مهربون ِ معصوم.. می تونه یه هیولا بسازه که مجبوره هر ثانیه.. هر دقیقه.. اون دختر ِ نازنین ِ معصومِ درونش رو بُکُشه... 

فقط سکانسِ آخر که داد زد.. و همه ی بغض هایی که فرو خورده بود رو بیرون ریخت.. من هم باهاش اشک ریختم! . . . حس همذات پنداری عجیبی داشتم.... (چون خیلی جاها آدم مجبوره که خودش رو بُکُشه.. اون خودی که خیلی دوسش داری رو.. باید قربانی کنی . .و هممون از این لحظات داشتیم. و طوری رفتار کردیم که هیچ وقت نبودیم و شاید حتی اصلا این رفتار رو قبول هم نداشتیم)

 ببینیدش!

برچسب‌ها: فیلم
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون