مرا به خانه ام ببر!
روی صندلی بودم و قبل از اینکه بتونم پرستار رو صدا کنم چشمهام بسته شد و وارد ِ تونل شدم اما صورتم رو به دنیا بود! رو به تمام ِ آدمها..
و دیدم که بیرون از درِ بخش، نگران ایستادن و از بین اونها هم گذشتم..دیواره هایی که اطرافم بود با سرعت می گذشتن همچین حسی رو القا می کرد که انگار دارم توی زمان سفر میکنم!
حس ِ رهایی
آزادی..
لذت بخش...
وقتی برگشتم.
با درد ِ وحشتناک برگشتم اونقدر که سرم رو توی دستام گرفتم ، دردی که چند ثانیه ی بعد هیچ خبری ازش نبود و حالا توی برنامه زندگی پس از زندگی می فهمم که بعضی ها می گن برگشت ِ روح به جسم، درد ِ وحشتناکی داره.. یه درد ِ غیرقابل توصیف... من روی تخت بودم و لباس ِ بیمارستان به خاطر جابجاییم پاره شده بود.
و دکتری که می گفت: نگرانمون کردی دختر!
دوست نداشتم برگردم...
دلم برای اون حس تنگ شده!
هر بار که زندگی پس از زندگی رو مبینم. دلم برای اون رهایی و آزادیِ واقعی تنگ میشه!
کی گفته مرگ ترس داره. ..
مرگ بزرگترین خوشبختی ای هستش که می تونه یک انسان تجربه کنه!
دیشب در حالی که روی مبل نشسته بودم و به اون روز ِ سالهای ِ پیش فکر می کردم و کنترل تلویزیون رو توی دستم تکون می دادم با خودم زمزمه می کردم:
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم