زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

مثلا تموم شده بود!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 10:59

مثلا خیال کردم اون لحظه که پشت در خونه جات گذاشتم و در رو با عصبانیت بستم. همه ی قصه رو تموم کردم! یا مثلا خیال کردم ... اون روز که از کنارت با سرعت رد شدم و پشت پامم به خاطر کفش پاشنه بلندم زخم شده بود.. با سرعت از کنارت رد شدم.. دیگه با خودم گفتم این نقطه ی آخرشه!
به کسی نگفتم... 
کفش پاشنه بلند پوشیدم که خیال کنم من دیگه اون دخترک ِ کتونی پوش ِ خام و جوون نیستم که هر... که هر چی؟
که هر هیچی!
اما پاهام کفشا رو دوست نداشت
اونا.. دلشون کتونی های یه شماره بزرگ از پامو می خواستن و جورابم.. خون بود! و دلم...
آره
فکر کردم آخرشه.
فکر کردم مثلا از اینجا به بعد.. نقطه ی رهایی ِ منه.. نقطه ی آغاز ِ زندگی جدید.
توی فیلد ِ آدرس وبلاگ ِ بلاگفا با ذوق نوشتم
ournewlife!
our!  جمع بستم...
همه چیز از اینجا بهتر میشه. من آماده ی پذیرش ِ اتفاقات ِ جدید و هیجان انگیز هستم...
هر چیزی که باشه...
هر چیزی
گفتم هر چیزی .. اما نگفتم تکرار بشه.. . !
از دیروز عصر دست از سرزنش خودم برنداشتم!

نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون