گفتگو با اوی هشت ساله!! :)
اوی هشت ساله: تو عروسکت رو دوست داری؟
من: آره دوسش دارم!
+عروسکت قشنگه؟
(فکر میکنم) -زشته!
+پس چرا دوسش داری؟
-مگه آدم نمی تونه زشت ها رو دوست داشته باشه؟
+نه.. من زشت ها رو دوست ندارم!
-اما من دوست دارم!
+من یه دختره رو دوست دارم!! عاشق شدم!
-عاشق شدی؟؟؟؟
+آره! می رفتم مغازه چند بار دیدمش! انقدر خوشگله! انقدر قشنگه! از تو هم نازتره!
(ته دلم قنج می رود که معیار زیبایی برایش من هستم!!!از من قشنگ تر و ناز تر ! یعنی من از نظرش زیبا هستم )
می خندم!
-به خودشم گفتی؟
+آره بهش گفتم! گفتم من هر وقت بزرگ بشم میام خواستگاریت و میخوام باهات ازدواج کنم!
-خب چی گفت؟
+گفت نمیشه!
-ای وای آخه چرا؟
+گفت باید برم با پدرم صحبت کنم!
-بعدش چی شد؟
+رفت به باباش گفت!!!!
-باباش چی گفت؟
+گفت باشه بیا کی از تو بهتر!!
-قبول کرد؟؟؟؟ البته حق هم داره کی رو پیدا کنه از تو بهتر. پسر به این ماهی! خوش تیپی!
+آره قبول کرد انقدر خوشحال شدیم!ما با زنم خونه هم داریم!
-زنم؟؟؟؟
+آره دیگه زنم!
-دمِ گوشت رو بیار!
+چی؟
(پچ پچ می کنند)
-نگو زنم بگو دوست دخترم
+عه زشته! خب زنمه! بی ادب! چرا بگم دوست دخترم؟!؟!؟!؟!؟
-آخه هنوز ازدواج نکردید
+باشه دوست دخترم
(بلند می گوید!)
+من با دوست دخترم خونه هم داریم! بچه هم داریم حتی!
-بچه؟؟
رو به بقیه: بدتر شد که میگه با دوست دخترم بچه داریم!!!
+میگم اگه اون زنم نیست دوست دخترمه! باید به بچه مون چی بگم؟؟
(هنگ میکنم ! ) خخخخ
-دوسش داری؟
+خیلی زیاد.. خیلی دوسش دارم. عاشقشم.
-همکلاسیته؟
+آره!
-اسمش چیه؟
+گفته به کسی نگم!
رو به پدرش میگم: به شما گفته بود؟؟؟ سر تکون می ده و میگه نه! و می خنده!
رو به بابا که تازه رسیده میگم: بیا ببین این فسقلی داره چی میگه! عاشق شده!!
پدر: عاشق شده؟؟؟ توووو؟
+آره مگه من چمه!
پدر: آخه تو.. با این قدت.. با اون.. لا اله الا الله! چی بگم به تو من!
+تازه باباشم قبول کرده ! قراره ازدواج کنیم!
پدر: با باباش صحبت کردی؟
+آآآآآره دیگه حرف زدیم! همه چیز تموم شده! دیگه زنمه
پدر: لااقل بیار برات من عقد بخونم!!!اینطوری نگو زنم!
رو به پدرش: بابا من چند سالمه؟؟؟
پدرش: 8!
+خب ما هنوز کوچیک هستیم الان عقد نمی کنیم! باید بزرگ بشیم!
-بیا عزیزم. بیا باید حروف الفبا رو خوب یاد بگیری. درسهات رو خوب بخونی. با سواد باشی. اینطوری نمیشه که.. باید خوب درس بخونی!
+گیر نده!
-راست میگم
مادر لامپ را خاموش میکند!
مادر: وقت خوابه بسه دیگه!!!
+عه مامان بزرگ دارم صحبت میکنم!
پدرش: کم خالی ببند بگیر بخواب!
+به خدا دروغ نمیگم. دوسش دارم
هممون با هم: باااااااااشه بگیر بخوااااااااااااب!
امان از این دهه نودی ها :)))