زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

عصبی و کلافه!

شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴، 10:10

دارم سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم!! مامان هر دو ساعت یکبار میاد کنارم می شینه و می پرسه از آقای عین چه خبر؟! منم میگم سلامتی و گذر میکنم... کلا تصمیم دو نفره مون بود که خیلی چیزها رو نگیم. مگر چیزهایی که بهشون ربط داره. در جریان جزئیات قرارشون ندیم. حتی دوستام رو... و من دارم تمرین میکنم و حس میکنم که این واقعا باعث سلامت یک رابطه میشه! چه من با ایشون به نتیجه برسم و چه نرسم!

دیشب دیر خوابیدم و با تمام تلاش ناموفقی که داشتم مغزم سکانس لبخندش تو اون بلوار شلوغ رو روی دور تکرار گذاشته بود. انقدر اون خیابون شلوغه که یه لحظه نگاهت رو از خیابون برداری یکی بهت میزنه! حتی یکی اونجا چپ کرده بود! با اینحالی که بلوار کوچیکیه!! بعد ایشون من یه سوال پرسیدم و بهش نگاه کردم. روشو سمتم کرد و لبخند زد و گفت من؟! .. و این سکانس پشت سر هم داره تو مغزم تکرار میشه بس که قشنگ خندید :|| همین باعث شد که ساعت 11 و نیم بخوابم!

با خودم گفتم صبح یه روز دیگه ست. و من دوباره حال خودمو خوب میکنم و به زندگی عادی و روزمره ی خودم برمیگردم. ایشون هم تنها میذارم که بلاخره بهم بگه میخواد چی کار کنه. اما متاسفانه اشتباه می کردم! دو بار زنگ خوردن گوشیم نتونست بیدارم کنه. بعد از شدت سرفه از خواب پریدم. چون هم هوا آلوده ست و هم سرد... متوجه شدم نیم ساعت دیرتر بیدار شدم! همینطوری یه کم گوشی رو چک کردم.. بعدم رفتم آشپزخونه با دست و روی نشسته نیمرو درست کردم و خوردم! منی که روتین مشخصی برای صبح ها دارم!!!!!! بعدم در کمال بی حوصلگی... نصفه ی قسمت جدید عشق ابدی رو روی مبل نگاه کردم. بعد دیدم خیلی دیر شده دیگه!!! رفتم مسواک زدم و صورتمو شستم و موهامو شونه کردم و اسنپ گرفتم اومدم سرکار. هفته ی گذشته انقدر استایل عوض کردم صبح در حال تجمیع وسایل چهار تا کیف بودم!!!! همون وقتمو بیشتر گرفت.

اومدم امتحانمو بدم که تلفن شرکت زنگ خورد و امتحان هم فقط شش دقیقه باقی مونده بود و چیزی یادم نمی اومد! دستمو مشت کردم که محکم روی میز بزنم و مردک پشت خط هم تمایلی به قطع کردن تلفن نداشت! آخر که قطع کرد تلفن شرکت رو محکم کوبیدم بعدش تند تند اونایی که مونده بود رو تقلب کردم!! و چاره ای نبود... به نظرم اگر مجازی درس نمی خوندم. استاد درک می کرد و یا بعدا ازم امتحان می گرفت یا اینکه نمره ی کامل رو با توجه به اینکه چقدر درسم خوبه. بهم می داد. چون بارها در طول دوره تحصیلی این شرایط بوده!!! به خاطر همین به خودم اجازه ی تقلب دادم!! شایدم اشتباه کردم! نمیدونم.. واقعا این چیزی نیست که تو ذهنم بتونم ... براش به نتیجه ای برسم!

بعدم تا الان زل زده بودم به پنجره ی شرکت!!! که نمای قشنگی هم از پشتش معلوم نیست! که دیدنی باشه!!!

عصبانی ام.. به شدت عصبانی ام. از طرفی هم باید دختر عاقلی باشم :) چون خیر سرم با این سن دیگه بچه بازی نداریم !!! و مثل دخترهای خوب این فضا رو بهش بدم تا بگه که میخواد چه کنه.. اما از طرفی هم دلم میخواد کلی پیام بدم و بگم یعنی چی آخه... !! بعد یادم میاد داشتیم با خواهرم یه فیلم عاشقانه میدیدم اون دو نفر انقدر سریع عاشق هم شدن. یعنی عشقی که به جنون رسید تهش.. فیلم که تموم شد خواهرم گفت چطوری میشه تو دو بار دیدن عاشق یکی شد؟! من قبول ندارم. انقدر سریع آخه؟! همش یه مشت هیجان کاذب بود! من از این فیلم خوشم نیومد!!!!!!

حالا انگار دقیقا کاراکتر های همون فیلم منم! چطوری میشه تو این مدت کوتاه...

من تحمل دو شکست رو در یک سال شمسی ندارم :) در واقع.. اعصاب روانم با اتفاق بهار به ملکوت اعلی پیوسته واقعا... ظرفیت روانی این چالش ها رو در خودم نمی بینم! برای همین برای جمع و جور کردن خودم... نیاز به فرصت دارم! و باید خودمو آماده ی هر چیزی کنم! ... باید برگردم به درس خوندن.. به برنامه ریزی هام.. باید خودمو جمع و جور کنم آخه من. .. و از پسش هم برمیام. من خودمو دختر قوی ای میدونم و اینها صرفا یه مشت درد و دل و روزمره نویسی بود وگرنه... میدونم که بلاخره تموم میشه... هر چیزی که اسمش هست!

برچسب‌ها: آقای عین
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون