زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴، 16:55

تو ناجی کسی نیستی! قرار نیست همه رو نجات بدی قرار نیست به خواسته های بقیه اونقدر اهمیت بدی که خودت رو فراموش کنی! بله یه موقعیت هایی هست تو طرف مقابل رو اونقدر درک می کنی که می دونی بیان خواسته ی خودت ممکنه اونو به زحمت بندازه. اما این یه مسئله ی طبیعی در روابط انسانیه! آدمها خواسته ها شون رو بیان می کنن و طرف مقابل یا قبول می کنه و در زحمت میفته یا قبول نمی کنه و میگه نه و اونجاست که تو می تونی با خودت رو جای طرف گذاشتن خودتو اروم کنی اما نه تا حدی که آلارم ِ سواستفاده رو از طرف داری میگیری و بذاری ادامه بده!!!!!

قرار نیست آدمها به خاطر بیان خواسته هاشون طرد بشن. کنار گذاشته بشن. یا بقیه ازشون متنفر بشن... تا خودت برای خودت و خواسته هات ارزش قائل نباشی کسی برای تو ارزش قائل نیست! پس لطفا... خودتو ببین و بعدا تصمیم بگیریم که میتونیم به خاطر کسی یه قدم از خواسته ها و خودمون عقب بیایم یا نه. ارزشش رو داره یا نه...

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون

دروس پاس شده!

چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴، 21:29

خدای عزیزم امشب سه تا درس بهم داد! می نویسم تا یادم نره!

یک:

آخرای سریالم بود و داشتم یخ در بهشتی که درست کرده بودمو می خوردم. مامان و بابا رفته بودن خرید و فرصت رو غنیمت می دونستم تا یه کم خونه رو مرتب کنم. دیدم خواهرم داره میز رو دستمال می کشه. گفتم عه شمام حال تمیز کردن خونه داری؟ منم برنامه م همین بود. الان میام. گفت حال ندارم و به خاطر اینکه بابا.... (یه حرف بد زد که تو مخیله ی من نمی گنجید!) درس اول اینکه! قرار نیست همه مثل من فکر کنن! من زندگی بقیه رو زندگی نکردم و قرار نیست به خاطر گفتن اون جمله خواهرمو سرزنش کنم! فقط می تونم دعا کنم براش و بگذرم...امیدوارم آرامش مهمون دلش بشه. همین! نه بیشتر!!

چطور این درسو گرفتم: کلی بهم ریختم عصبانی شدم حالم گرفته شد غصه خوردم... تا بهش رسیدم!

دو:

تلویزیون رو آوردم تو اتاق (ما دو تا تی وی داریم یکی کوچیکتره) که سریال مورد علاقه ی مشترکمونو با خواهر ببینیم! آوردن اون تی وی خیلی سخت بود. خونه کوچیکه و خودم یه جا چالش کرده بودم درآوردنش واقعا سخت بود! در اون لحظه فقط به خاطر خواهر درش آوردم. سر تیتراژِ سریال دوس پسرش زنگ زد. تا وسطای سریال با اون حرف زد. بعدم پاشد لباس پوشید رفت بیرون!!! همین؟؟؟ درس دوم اینکه: به خاطر بقیه کارهایی که در توانت نیست. نکن! شاید اصلا ازت نخوان!!!! وقتی ازت نخواستن فکر می کنی تموم اون لحظات بیخودی گذشت. تموم اون سختیا!!!

چطور این درس رو گرفتم: خیلی کوتاه تر از قبلی... شادی دیدن سریال در صفحه ی بزرگ رو برای خودم پررنگ کردم و گذشتم...

سه:

بازم بحث چند شب گذشته بود. طبق روال هر شب و طبق روال اکثر خانواده ها!!! بابا می خواست اخبار ببینه و مامان سریال.... حرفای قشنگی بهم نمی زدن یا اینکه از نظر من رو مخ بود و بین خودشون چیزی نبود که!!! درس سوم اینکه: تا وقتی کسی ازت کمک و مشورت نخواسته کاری به کارش نداشته باش.... اونا آدمای بالغی هستن که خودشون می دونن دارن چیکار می کنن و به خودشون ربط داره!!!

چطور این درسو گرفتم: داشت تپش قلب همیشگی به سراغم می اومد و لبخند زدم و به خودم گفتم خاتون به تو ربطی نداره از سریالت لذت ببر به تو هییییییچ ربطی نداره.. خب؟؟

ممنونم خدای عزیزم... من به همشون نیاز داشتم.

الحمدلله رب العالمین

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴، 9:52

لطفا مادر ِ کسی نباش! دیشب رو یادت نره! گفت "پس من میرم اون اتاق و می خوابم!" گفتم "چرا لج میکنی؟" و اون روی سگم بالا اومد! نهایت ِ عصبانیتم این بود:" من خرم که به بقیه اهمیت میدم!" و رفتم اتاق و نسبتا در رو کوبیدم! چرا؟ چون خیال کردم که من مادرِ همه هستم! تو مادر ِ کسی نیستی خاتون... با این کار به خودت آسیب نزن!

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون

طرد

دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴، 11:39

من اجازه دادم درد بکشی، بترسی، مضطرب شی، ناراحت بمونی...با همه ی اینها اجازه نمی دادم عصبانی شی... در حالی که می تونستم باهات صحبت کنم و جلوی همه ی این رنج ها رو بگیرم... اونم به راحتیِ آب خوردن... مثل دو شب گذشته که کمکت کردم راحتتر بخوابی... فقط چند دقیقه ای باهات صحبت کردم. ..

کاش هیچ وقت یادم نره.. که تنهات نذارم..

خاتون...

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

خودت باش مگه خودت چشه؟

پنجشنبه ششم شهریور ۱۴۰۴، 10:46

خودم بودن رو صدای خوندنم هم تاثیر گذاشته... همیشه تو خوانندگی سعی می کردم صداپیشگی کنم! خواهرم هر بار که می خوندم می گفت چرا صداتو محکم گرفتی رهاش کن!!! (در حالی که بقیه ازم تعریف می کردن اون فهمیده بود چمه!) صدای سوگند، سارن و ... رو کپی پیست شون می خوندم. ولی خودم نبودم!!! بعد از مدتها چند روز پیش گیتارو دستم گرفتم و فاز ترانه های ابی رو هم برداشته بودم! اونجا که میگه: گفتی که باوفا بشم سهم من از وفا تویی. سهم من از خودم تویی سهم من از خدا تویی. گفتی که دلتنگی نکن. آخ مگه میشه نازنین؟ حال پریشون منو ندیدی و بیا ببین

انقدر راحت و آزاد خوندم و صدامو رها کردم و انقدر به نظرم قشنگ شد که دوباره همین ابیات رو تکرار کردم.

من تازه دارم با خودم آشتی می کنم حتی با صدام!

داشتم نقش بازی می کردم. چون از خودم و همه چیز مربوط به خودم بیزار بودم! برای تک تک کیس های خواستگاری نقش بازی می کردم. طیفی که به من معرفی میشن اکثرا مذهبی ان! اما حقیقت اینه که من موسیقی رو دوست دارم. می خونم. می رقصم. می نوازم! از اینکه تو مهمونی ها از رقصم تعریف بشه لذت می برم!!! چرا باید نقش بازی کنم؟ دیگه نمی کنم... من همینم.... همین خاتون... همین شکلی ام... و به خودم افتخار می کنم. لازم نیست قایمش کنم!

به مشاوره که روحانی هم بود میگفتم : آقای دکتر آخه کدوم آدم مذهبی ای قبول می کنه زنش گیتار بزنه و بخونه؟ البته که برای محارم... خودم هم برای نامحرم نمی خونم! اما کی قبول می کنه؟

گفت: من که افتخار می کنم همسرم گیتار بزنه و بخونه! چرا فکر می کنی همچین کیسی وجود خارجی نداره؟ اشکالش چیه!؟

انقدر گفتم آخرش گفت حالا گیتار انقدر مهمه!؟ خب نزن!!!

همین آقای دکتر دقیقا همین! چرا باید از این علاقه که در حدود شرعی استفاده میشه خجالت بکشم؟ از این علاقه و استعدادم!؟ هم خوانی زنانم که اشکال نداره. یکی دیگه کنارم بخونه برای غیرمحارم هم می خونیم با هم و حلاله حلالههه. مشکلی ندارم من!

دیگه نقش بازی نمیکنم... من همینم و خودمو دوست دارم.

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

کارگاه تفکر

دوشنبه سوم شهریور ۱۴۰۴، 21:56

دارم پادکست کارگاه تفکر استاد شجاعی رو گوش می دم. همین طوری که بهش فکر می کردم. به این که من چقدر زود عصبی میشم. از همه چیز خیلی زود عصبانی میشم و نصف عمرم درگیر این بودم که کنترلش کنم و بهتره که تمومش کنم... یهو تیرآهنی که کارگره دستش بود رو پرت می کنه. بهش نگاه میندازم و میگم خدا لعنتت کنه خب عین ادم بذار... گفتم آهان همین! چرا خدا لعنتش کنه!؟ اون تیرآهن رو نمیشه خم بشی و بذاری کمر نمی مونه.. باید پرت بشه... همینطوری که بازم فکر می کردم... یه ماشینه با سرعت کم دنده عقب می رفت. دیدم که منو می بینه با فاصله ی نصف ماشین ازش... از پشتش رد شدم که واینستاد. دستمو بالا آوردم و تکون دادم و گفتم مگه کوری؟ منو نمی بینی؟ چه مرگته!؟؟؟ بعد دیدم در لحظه واقعا چقدر از چیزهای کوچیک عصبانی میشم :) همینه که اصلا بعید نمی بینم .. تو خیابون کتک کاری کنم و متأسفانه درگیر دیه بشم :) عذاب های الکی ناراحتی های الکی درگیری های الکی... عصبانی شدن های الکی... دنیای الکی :)) این نتیجه گیری من بود که تا قسمت ۲۲ گوش دادم ! :)) باید خیلی بهش فکر کنم.. ملکه ی ذهن شدن این حرفها سخته :)))

مثلا میگه سرطان بگیری و سرطان وارد قلبت نشه! درگیری ذهنی پیدا نکنی... بگی خب یا میمیرم یا زنده می مونم. حرص خوندن و ناراحتی و اضطراب نداره :)) حالا کلی حرف زد رسید به این بحث ولی... جقدر باید روح بزرگی داشته باشی که با هیچ بادی نلرزی! با حرفهای ایشون من از دایره مسلمانان و مومنین رسما خارجم و باید فکری به حالم بکنم :))

مثلا همینطوری که داشتم همچنان فکر می کردم خواهرم گفت ، همه میگن قراره جنگ بشه. یه جنگ خیلی بزرگ. خدا رحم کنه... کجا فرار کنیم!!! بعد من مضطرب شدم .. انگار هر چی بیشتر فکر و دقت می کنم. مثال ها و تمرین های عملی بیشتری سر راهم قرار میگیره!!!!

فکر کنم در وهله ی اول... بهتره نماز شب رو دوباره شروع کنم. اون روح رو بزرگ می کنه. ..

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

برای بار فکر میکنم.. بدون اغراق.. پنجم! خونه درگیر مورچه شده! هر بار من پاکسازیش میکنم! تنها راه حلش هم اینه که بیرون رفتنی حشره کش قرمز رو تو کل خونه میزنم! گوشه های فرش.. روی دیوار.. روی هوا! ماسک هم میزنم.. سرویس بهداشتی و همه جاااا.. بعدم سریع حشره کش رو پشت در میذارم و در رو می بندم! روز بعدش هم از شدت ِ تنگی نفس و سرفه و درد قفسه ی سینه می میرم!!!!! و بعدش که برمیگردیم خونه گوشه های خونه پر از مورچه مرده ست که نیاز به جارو برقی کشیدن داره!!!!

وقتی میتونم این کار پاکسازی رو انجام بدم که تا چند ساعتی کسی خونه نیاد! حالا که مامان و بابا با هم خونه هستن و بابا بازنشسته شده! پیدا کردن همچین فرصتی خیلی سخته! و اصلا نیست...

دیروز دیدم روی دیوار کنار دستشویی مورچه ها صف کشیدن! یا چند روز پیش توی آب ِ کلمن مورچه بود... یا روی کیکی که می خوردم مورچه بود!!!! دیروز که مورچه ها رو بازم دیدم... وایستادم. بابا گفت : چی شده؟

+مورچه ست

-از مورچه هم می ترسی؟

+نه میخوام خونشونو پیدا کنم (این یکی از راه حل های خوب برای پاکسازیه!!!! خونه رو پیدا کن و همونجا رو حسابی سم بزن!)

-بابا بیخیال چیکار داری..

+اینا همش تقصیر ِ ....استغفرالله!

حرفمو قورت دادم!

خواستم بگم تقصیر اینه که شما بیسکویت می خورید و هر چی مامان میگه پارچه بندازید، نمیندازید. همه جا هم می خورید. روی تشک.. تو هال. اشپزخونه... تقصیر اینه که صبحانه می خورید و نون ها رو روی اپن رها میکنید!

اما نگفتم! مامان خودش سر این داستان با بابا درگیره! اگر منم می گفتم :))) خیلی بد میشد! و قطعا ناراحت میشد!

اینا رو گفتم که از خاتون تشکر کنم!

ممنون که قبل از حرف زدن فکر کردی و چیزی نگفتی :) بلاخره یه روز همه ی نون ها پر از مورچه میشه و خودشون یه فکری به حالش میکنن.. تو حرصش رو نخور! ازت ممنونم که عصبانیتت رو کنترل کردی :)

همین!

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴، 15:5

باید به خودم آفرین بگم! آفرین خاتونم.. تو بعد از ده سال ِ کاری ِ آزگار! بلاخره بدون ِ استرس و خودرگیری درخواست مرخصی کردی! ازت ممنونم که بلاخره متوجه شدی! اینکه دو حالت بیشتر نداره یا میگه برو یا میگه نرو... ! حالت سومی نیست. مرسی که حالت سوم رو حذف کردی! و ما رو به آرامش رسوندی! دوستت دارم :) همینطوری بمون و حتی بهتر شو.. تو می تونی دختر!

اینم هشتگ جدیدم!

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

ندانستن

دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۴، 22:43

شناختن خودم مثل راه رفتن تو یه راهروی تاریکه.. تاریکه تاریک بدون ذره ای نور! حتی راهرو هم ناشناخته ست. نمی دونی جلوی پات چاله ست یا چاه یا دیوار!؟ خیلی سخته... همزمان هم بخوای دنیای اطرافت رو بشناسی! بفهمی و درک کنی!!! و درست رفتار کنی!

سخته اما در عین حال هیجان انگیزه... ولی خب گاهی هم ... آزاردهنده ست. مثل اینکه هوا گرم باشه برق رفته باشه آب هم نباشه.. و ندونی چطوری خودتو خنک کنی... حتی نتونی خودتم باد بزنی و فقط گرمای لعنتی رو تحمل کنی! اولش مشکلی نیست امید داری که میگذره. اما وقتی طولانی میشه روانیت می کنه و نمی دونی کی قراره تموم بشه!؟

همچین حسی داره!

من تازه دارم به سوال از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ جواب می دم. اینکه خاتون چی میخواد و باقیمانده ی زندگی شو میخواد چی کار کنه!؟

حتی اینم نمی دونم! هیچی نمی دونم :)) آیا واقعا میخوام که ازدواج کنم؟ یا میخوام برای همیشه مجرد بمونم!؟ آیا میخوام به حوض فیروزه ادامه بدم... یا دیگه رهاش کنم؟! آیا میخوام تو خونه بابا اینا بمونم یا برم خونه ی خودم و مستقل باشم؟ آیا میخوام جلسات مشاوره با دکتر ج رو ادامه بدم؟ یا نوبت برای دکتر نون بگیرم یا حتی اصلا دیگه نمی خوام برم!؟ ..

این ندونستن ها به تصمیمات کوچکتر هم می رسه!!! آیا بستنی بخورم؟ یا بستنی خوردن رو حذف کنم؟ امروز از بیرون غذا بگیرم یا غذای مامان رو بخورم!؟ بخوابم؟ یا بیدار بمونم و فردا از بیخوابی عذاب بکشم؟ قهوه درست کنم؟ یا چای بخورم؟ شیرینی بپزم یا بخرم!؟ :)

تصمیمات کوچیک هم سختن :)))

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

آقای امام رضا..

یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴، 20:28

من درد آوردم که تو درمون کنی...

+رو تکراره...

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون

تغییرات

یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴، 9:23

در راستای تغییرات خواستم بگم که، دیشب خواب اون دختره ی مزخرف ِ دبیرستان رو دیدم، همونی که با حرفهاش آدمو اذیت می کرد... بعد هم احساس باحال بودن داشت! همونی که وسط کلاس وقتی همه می رقصیدن برای جلب توجه ِ بیشتر هلی کوپتری میزد!! خواب دیدم توی اتوبوسیم و اون فرم دبیرستان رو پوشیده و طبق معمول ... وسط حرفم یه تیکه ای انداخت! در اون زمان من همیشه سکوت می کردم و حرفمو قطع می کردم و کسی هم نمی پرسید خب بعدش چی شد!؟ دیگه هیچی نمی گفتم!!!! اما دیشب توی خوابم.. با حرفهای بدتری و با خنده جوابشو دادم طوری که مجبور شد سکوت کنه. طوری که نمی تونست بهم بپره یا حتی حرفی بزنه. رسما خفه شد!!!

صبح خیلی حس خوبی داشتم :) کاش این خاتون رو ، روزهای مدرسه هم داشتم.. چقدر روزهای مدرسه و دانشگاه سخت و بد گذشتن...

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

تغییرات

چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۴، 15:53

مشکل این خاتون ِ جدید اینه که بی نهایت داره رو به خودخواهی میره :) یعنی منو بذاری تو هر چیزی افراط کنم!! :)))) ! بدیش اونجاست که موقع گناه کردن، میگه خب چاره چیه؟ همین راه رو دارم. همینم حال منو خوب میکنه پس انجامش میدم! و من نمیتونم قانعش کنم!!! باید یه فکری به حال ِ خودخواهی هاش کنم!! :)))

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

برهوت!

سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۴، 11:57

یهو به این جمله رسیدم : چی کار کنم حالت خوب شه!؟

یادم اومد هیچ کس این جمله رو به من نگفت اما من به خیلیا گفتم با این تفاوت که: چی کار کنم حال دلت خوب شه؟ چی کار می تونم برات کنم که بازم بخندی؟؟؟ هوم؟

و هر کاری براشون کردم. کسایی که تو حال بدی هام در حد همین جمله هم حالمو نپرسیدن و کاری نکردن :))

برچسب‌ها: هویت
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون