زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

یکشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۱، 23:25

خیلی خسته م...

نویسنده: خاتون نظرات:

خواب

شنبه ششم اسفند ۱۴۰۱، 13:39
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: خواب
نویسنده: خاتون نظرات:

خواب

جمعه پنجم اسفند ۱۴۰۱، 0:39
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: خواب
نویسنده: خاتون نظرات:

خصوصی

چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱، 20:4

هر چقدر بترسم! هر چقدر شک کنم! هر چقدر دنبال راه گریزی از این تصمیم باشم! پا پس نمی کشم! من محکمِ محکمِ محکم... ایستادم..

چه حس خوبی داشت امامزاده رفتن ِ دیروز! خلوت بود و فقط من بودم! چشمهامو بستم و سرمو به ضریح تکیه دادم در حالی که به ضریح چنگ زده بودم و احساس کردم... کسی منو در آغوش گرفت.. یه آغوش ِ امن...یه آغوشی که دلم نمی اومد بذارم و برم به زندگیم برسم.. می خواستم مدتها توی همین وضعیت بمونم... و فقط گفتم: کمکم کن همین...مثل همیشه که بهم توجه داشتی... مولای من..

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

خواب

چهارشنبه سوم اسفند ۱۴۰۱، 15:45
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: خواب
نویسنده: خاتون نظرات:

سر خودم داد زدم!

سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱، 21:48

دخترررر چرا دخالت می کنی چرا دخالت می کنی چرا نظر می دی چرا زر مفت می زنی کی می خوای ادم بشی چرا منو حرص میدی چرا در لحظه گند می زنی به زندگی مون اخه چه مرگته توووو چرا نمی فهمی ... می فهمی اما در لحظه خرابکاری می کنی اخه ... دیوونم کردی توووو. دیوونم کردی ول کن.. بکش بیرون اخه... ببشتر ببشتر ... دور شو از این ماجرا دور شوووو به تو هیچ ربطی نداره روزی هزار بار ب خودت بگو تو رو خدا روزی هزااااااااار بار به خودت بگو

ما خودمون زندگی داریم. هدف داریم. برنامه داریم. دردسر داریم... درس داریم.. کار داریم... هزار تا درد و افکار و کوفت و زهرمار... ول کن دیگه اخه!!!! چرا می پری تو زندگی بقیه؟؟؟؟

+ من فقط خواستم... آرومش کنم همین... .

تو کی هستی که آروم کنی؟ قرص ارامبخش همه؟؟؟ به توچه اخه... به توووو چه... خودشون جمع سن شون میشه ۶۰،۷۰... تو چیکاره ای لچه اون وسط ها؟؟؟؟ ها؟؟؟؟ بازم حرف می زنی دلیل میاری اخه؟؟؟؟

+ دلیل...نمیارم در لحظه اولین فکر همین به ذهنم رسید اخه...

در لحظه نذار این باشه اخه... حالا این هیچی... اون یکی چیه چرا نگا نمی کنی چرا شورشو درمیاری؟؟؟؟؟؟ چرا حرف از امر ب معروف نهی از... لا اله الا الله...دختررررر نکننننن بفهممممم این حرفهااااا در ایندددده ی تو اثر میذاره بدجوری اثر میذاره.. فاصله بگیر... اروم... ساکت.. بدون حرف! هیسسسس...

به بدبختی های خودت فکر کن و هر لحظه هزاربار بگو

به

من

ربطی

نداره!

نویسنده: خاتون

سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱، 13:29

دوباره رژیمو شروع کردم. بعد از یک هفته رفتم روی ترازو . یک کیلو کم کردم :) خرسندم!

میخوام بذارم برم! آره... کلا می رم..من یک روز آب میشم می رم تو زمین و دیگه پیدا نمیشم...

یا ستاره میشم می رم تو آسمون

یا میشم فرشته ی ترانه ی قمیشی که میگه: آخرش یک شب میان از ماه دنبالت. میان میری نمی مونی تو مال آسمونایی . .. اون شکلی..

من می رم!


دلم برای مامان تنگ میشه!

نویسنده: خاتون نظرات:
صفحه قبل

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون