زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

ترک

شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:49

دوباره همه ی شبکه های اجتماعی رو از گوشیم پاک کردم! دوباره ترک اعتیاد و تنها بلاگفا را دارم :) اینطوری همیشه بهتر و آرامش بخش تره

نویسنده: خاتون نظرات:

علیرضا آذر

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱، 12:37

فکر می کردم هنوز کتابهای علیرضا آذر و شعرهاشو دوست دارم! قبلا صوت و دکلمه ش در مورد لیلی بنشین خاطره ها را رو کن! خیلی وقت پیش این دکلمه رو من بارها و بارها و بارها روی تکرار می گذاشتم و گوش می دادم. خیال کردم هنوز هم دوسش دارم. دو تا کتاب خریدم. چند تا شعرش رو خوندم. دیدم اندوهش رو درک نمیکنم! این همه افسردگی و سیاهی رو دیگه نمی فهمم! اینهمه بد نگاه کردن به همه چیز. این همه بدبینی رو نمی فهمم. این زاویه ی نگاه رو متوجه نمیشم! اصلا خیلی وقته که نگاه من نسبت به مسائل و مشکلات و غم های زندگیم همچین نگاهی نیست! انقدر فاجعه بار و وحشتناک و افسرده وار :| یه جایی ببرم اهدا کنم!

برچسب‌ها: کتاب
نویسنده: خاتون نظرات:

حال ِ بد ِ بی دلیل!

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱، 12:0

دلم بی دلیل گرفته! بعضی ها میگن. دل گرفتگی نتیجه ی گناهی هستش که توی ذهنت بود ولی به انجام دادن نرسید! من میگم... میتونه دل تنگی برای کسی باشه که مدتیه ندیدیش! میتونه هم ناراحتی ِ کسی باشه که دوسش داری و برات مهمه و اون حالش چه جسمی چه روحی به هر دلیلی خوب نیست!

برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

اتفاق!

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱، 12:20
نویسنده: خاتون نظرات:

خواب

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱، 9:48
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: خواب
نویسنده: خاتون نظرات:

جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 7:17

برای دومین بار تنهایی رانندگی کردم. بار اول فقط ماشین رو سر و ته کردم تا بابا بیاد. خیلی هم کیف داد بدجوری. این بار هم دو تا خیابون رو رفتم. یه جوری کیف می ده که یه نفر کنارت نباشه که چی بگم؟ البته استرس اینکه وای این ماشین من نیست وای اگه طوریش بشه هم هست خب! چقدر هم یهو خیابون شلوغ شد :)))

برچسب‌ها: رانندگی
نویسنده: خاتون نظرات:

صبح جمعه

جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 7:14

انقدر عصبانی ام می تونم بشینم گریه کنم :) فکر کن از چند روز پیش با یکی هماهنگ کنی ، خودت هم شاغل و محصل باشی و در طول هفته هر روز ۶ صبح بیدار شی فقط یه روز جمعه بتونی بیشتر بخوابی و چون با اون شخص قرار داری ، باز هم جمعه هم ۶ بیدار شی. همه هماهنگی ها انجام بشه.  حتی شب با همه دعوا کنی تقریبا که دور و برت سر و صدا نکنن! (به فسقلی خانوم گفتم یک بار دیگه سر و صدا کنی نگاه نمی کنم مامان و بابات هستن چنان می زنمت که :) بعد باز حرف زد که بالشتشو پرت کردم گفتم دختره ی بی ادب بی تربیت که دیگه ساگت شد!) بعد صبح بیدار شی ببینی خواب آلو هستی. لباس عوض کنی و یه علی کافه هم که هیچ وقت نمی خوری بخوری که خوابت بپره و در نهایت قبل از رفتن گوشی تو باز کنی برای گرفتن اسنپ با پیامی مواجه بشی که قرار شد ظهر، نه صبح! :) بعد دیگه در دسترس هم نباشه شخص مورد نظر انگار که گرفته خوابیده !!!! :))) یعنی من گوشی به دست وسط خونه سرمو گرفته بودم و می گفتم لعنتی..لعنتی..لعنتی.. :))) دستمم به هیچ جا بند نیست. 

با همچین آدمی باید چه کرد واقعا؟ :)) باید قطعه قطعه ش کرد ^_^ 

نویسنده: خاتون نظرات:

کمک یا چی؟

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 10:35

امروز صبح یه جوجه گنجشک رو دیدم که داشت تقلا می کرد از جوب کم عمق بپره بره داخل شمشادها. برش داشتم گذاشتمش داخل شمشادها در حالی که می گفتم الهی قربونت برم یه لحظه واستا آخه.. بذار کمکت کنم. یکی ببیندت اذیتت می کنه خبببب.

چقدر عضلاتش محکم بود :))) نمیدونم چطور توضیح بدم :)

امیدوارم بهش آسیب نزده باشم. از ترس اینکه یه آدم دیگه یا یه گربه متوجه ش بشه، برش داشتم :(

نویسنده: خاتون نظرات:

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱، 22:4

کسی نیست من رو به تمرین رانندگی ببره.. اون درگیر زندگی خودشه و اون یکی هم ازم دوره So! ای ماشین خریدن کاش نزدیک بودی.. پولت هست لعنتی اما نمیخوام بخرم. کلا عصبی ام امروز . بی نهایت...

نویسنده: خاتون نظرات:

قر و قاطی

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱، 15:54

کلاس امروز اعصابمو خورد کرد واقعا . مشخص بود وقتی دنبال گوشیم می گشتم در حالی که روی میز استاد در حال ضبط بود! حتی گفتم میشه برم دنبال گوشیم بگردم که یهو یادم اومد! و خنده ی حضار :)))

اعصابم قاطیه کلا. از همه چیز. کلی سوال دارم. باید جمعه همشونو از همه چیز دانم بپرسم :))) نرسیدن به پاسخ سوالات عصبیم کرده

برچسب‌ها: حوض فیروزه
نویسنده: خاتون نظرات:

دخترم...

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱، 9:56

دیشب فسقلی خانوم بهم چسبیده بود و حسابی عصبی م کرد. هی بغلم می کرد محکم بهم می چسبید یا به مادربزرگش می گفت تو بیا پیشم بخوابم. دیگه داشتم دیوونه میشدم.
یه قانونی هست بهش میگن قانون ده ثانیه! البته قانون مادرهاست میگن وقتی از بچه ت عصبانی شدی تا ده بشمر و بعد واکنش نشون بده. سرمو کردم توی بالشتم گفتم وای دیوونه م کردی و شروع به شمردن توی دلم کردم. بعد باز اومده بهم چسبیده میگه قهر نکن ناراحت نشو اخه من چرا بهت می چسبم؟ گفتم چون دوسم داری دیگه. گفت اره خب بذار. منم گفتم نمیشه چون عادت ندارم کسی رو بغل کنم و بخوابم. نه بچه دارم نه همسر. و بدخواب میشم چون ۶ صبح باید بیدار شم لطفا دختر خوبی باش.
همیشه وقتی باهاش منطقی حرف می زدم قبول می کرد ولی این بار نه.. باز هم اذیت کرد آخر با صدای بلند گفتم بسه دیگه کافیه. نزدیک من نشو
گفت باشه چرا دعوام می کنی و توی خودش فرو رفت.
یه کم عذاب وجدان گرفتم ولی گفتم اخه چش شده. همیشه قبول می کرد. همیشه حرف منطقی رو قبول می کرد پس چی شد.
بیست دقیقه ای گذشت دیدم نشسته و تو تاریکی هر بار به یه سمتی زل می زنه.
گفتم چی شده چرا نمی خوابی؟
گفت خوابم نمیاد و بعد هم یه صدایی میاد که منو می ترسونه و نمی تونم بخوابم!!!
یهو کلا رقیق شدم گفتم الهی بگردم تو ترسیدی دخترم؟ عزیز دلم زودتر می گفتی.
تشکش رو سمت خودم کشیدم و گفتم بیا بغلم قربونت برم من.
و دستامو براش باز کردم
اومد و سرش رو روی سینه م گذاشت و بهم چسبید.
براش چهارقل خوندم.
و گفتم ببین ما توی اپارتمانی زندگی می کنیم که هر چهار طرفمون ادم زندگی می کنه. دیوارها نازکه. سر و صدای خونه ی اونا میاد تو خونه ی ما. درسته ما همه اینجا خوابیم و کسی بیدار نیست که سر و صدا کنه ولی اونا بیدارن. نترس عزیزم چیزی نیست.
دستم خشک شد ..
کمی بیخواب شدم...
ولش نکردم تا خوابش ببره و خودش از آغوشم فاصله بگیره..
وسطاش..
گریه هم کردم.
از نهایت قلبم خواستم که زودتر.. دستهای کوچولوی دخترمو بگیرم و محکم توی بغلم بگیرمش... و برای اون توضیح بدم هیچی ترس نداره... برای اون بی خواب بشم...
خدایا چه گناهی و چه حکمتی نمی ذاره و نذاشته هنوز مادرش باشم. ...

برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

ای همسر آینده!

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:46

میگه چرا به من زنگ نمی زنی.

می زنم ولی شاید یک روز درمیون بشه یا هر شب! نگفتمش تو دوست پسر خوبی دیگه نیستی پدر!!!! فقط گله می کنی از همه چیز و همه کس و من خسته م از طرفداری کردن ازت.. خیلی خسته م! یا گوش نمی کنی چی میگم و بیخودی میگی درسته درسته.. بعد سوال پیچت می کنم می فهمم حواست به اخباری هستش که داری می بینی... 

دلم نمی خواد شوهرم اینطور باشه در آینده.. اما از اونجایی که تجربه ثابت کرده باید بگم، اکثر مردها همینن! متاسفم خاتون :)

می دونم در آینده مادر خوبی خواهم شد و آماده ی آماده م. اما نمی دونم همسر خوب بودن یعنی چی؟ اطرافم هیچ گاه همسر خوبی ندیدم! زنی که همسر خوبی برای شوهرش باشه ، واقعا ندیدم! یکی  سیاستش به غرغر کردن مدامه و شوهرش هم میگه دوست دارم غرغر گردنشو بشنوم اصلا یه چیزی میگم صداش دربیاد!!!! یکی سیاستش بی محلی به شوهرشه و دفع هر ابرار علاقه ای در جمع!!! یکی شوهرشو تحقیر می کنه تا جایی که طرف باورش شده از باجناق هاش کم داره. یکی با شوهرش دیگه حرفی برای گفتن نداره! یکی ...

اصلا نمی بینم! نمی دونم این خاتون در این بین... چطور و از کجا باید یاد بگیره!!! :| اصلا همسر خوب بودن یعنی چی!

نویسنده: خاتون نظرات:

حج عاقا مسئلتُن

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:40

باید خوشحال باشم قاعدتا! و شکرگزار! اما نیستم!

امروز استاد می گفت سالهایی که به هر دلیلی نماز نخوندی نماز قضایی ای هستش که گردنتونه چون ما مسلمان هستیم. اگر کافری مسلمان بشه نه لازم نداره!

اما من میگم! من اون سالها هیچ دینی نداشتم :) خوب شد اینو بلند نگفتم. نمی دونم بازم قضا داره یا نه. باید بپرسم از کسی اما خیلی سخته انجامش.  امیدوارم بازم نداشته باشم.

 

نویسنده: خاتون نظرات:

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 16:31

احساساتم امروز شبیه یه بادبادک معلق و رها در یک اتاق ۵ در ۶ متری با ارتفاع ۵۰ متره! چند بار ماسکمو دادم پایین تا سر کلاس حرف بزنم. اما بدون هیچ حرفی ماسک رو بالا کشیدم! بعد از کلاس باید حرف بالا می آوردم

دلتنگم!

برای همه چیز!

نویسنده: خاتون نظرات:

:|

شنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 10:50

به خاطر اینکه نماز جمعه رو روی چمن های تازه کود خورده ی دانشگاه تهران خوندم، جورابهام بوی پِهِن می دن :) و من تازه امروز متوجه ی این مسئله شدم و همون جورابا رو امروز پوشیدم :)))) بعد که کفشمو دراوردم گفتم چقدر عجیب اون بو هنوز توی دماغمه و بیرون نرفته چه عجیب که هنوز حسش می کنم. تو مغزمه انگار.. بعد متوجه شدم بو از جوراااابمههههه خجاااالت آورررره! 

نویسنده: خاتون نظرات:

پدر!

دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱، 21:39

+لطفا شماره نذارید! نیاز به دوست پسر یا هرچی! چراغ سبزی برای شما عزیزان نیست.‌این صرفا یک درد و دل است و جنبه ی دیگری ندارد!

نیاز به دوست پسری دارم که هر شب بهش زنگ بزنم! بابا دیگه کفافِ این مسئله رو نمی ده. چون واکنشی به حرفهای من نداره که با ذوق تعریف می کنم! فقط میگه خب..خب..خب...عجب!!! نهایتشه :( یا شایدم به خاطر مسائل این چند روز و عصبانی بودن ِ کودکِ درونم ازش... حس می کنم واکنشهاش خیلی مسخره و بی نمک و رو مخ هستن! در حالی که این ناراحتی رو می خورم. بیخود باهاش حرف می زنم. از همه در میگم غیر از درد و زخم اصلی.. چون با حرف زدن درست نمیشه.

احساس دختری رو دارم که پدرِ مستبدی داره! این خودرای بودن مستبد بودن نیست پس چیه؟

خب حالا سعی کردم بعد از خاطره ی خنده داری که گفتم و واکنشی نداشت بگم خنده دار نیست؟؟؟ و با لبخند کمرنگش بگه چرا! ولی باز هم نخنده! من هم یهو لحنم برگشت و با بی حالی گفتم خب کاری ندارین؟ و یه دوسِت دارم ِ سرد تحویل دادم.

حقیقتا کم کم داره احساس بیزاری ازش برمی گرده! دلم می خواد داد بزنم واقعا! :(

امروز پله ها رو از تعریفی که شنیده بودم با لبخند پایین می اومدم.. هر پله... تو متفاوتی... با شخصیتی... مودبی... خیلی ماهی.... و پله ی بعدی... انگار رنج مزخرفم منو بلعید. و کم کم لبخند زیر ماسکم محو شد از شنیدن این تعاریف... حالا چه فرقی هم می کنه؟ نه کسی لبخندمو دید و نه ناراحتی مو.... 

امروز استخاره گرفتم و همش می گفت دختر جان میگذره دیوانه. آ خدا؟ میشه این قسمت رو روی دورِ تند بذاری؟ هم رنج هاش و حتی خوشی هاش روی دورِ تند باشه!؟

امروز ۴۵ دقیقه گیتار زدم بی وقفه... حالا انگشتهام باد کردن! و خیلی هم فایده نداشت! برای تخلیه شدن فایده ای نداشت!

هر بار به این نقطه می رسم حس می کنم نیاز به مشاور دارم.کسی که برای حل این مشکل کمکم کنه. یه مشاور که صورت مسئله رو پاک نکنه!!! بلکه حلش کنه حتی اگر با رنج باشه... و همینطور توی پیج های مشاوره پرسه می زنم و جمله ش تو سرم می چرخه: تو نیاز بیرون ریزی داری!!! 

بعد همه ی پیج ها رو می بندم ! و جایی که شماره مو ثبت کردم زنگ می زنن.جواب نمی دم! پیام میدن: شما برای مشاوره نوبت ثبت کردید لطفا تماس بگیرید!

پیام رو حذف می کنم و بعد به هوای گرفته ی امروز خیره میشم. به خودم میگم تو تصمیم قطعی تو گرفتی چرا هر بار این چیزها.. تو رو بهم میریزن؟

بهم می ریزن واقعا؟ این بار هم بله... چون خیال می کردم مشکل از من نیست از خانواده ی من نیست. مشکل بیرون از اینجاست و به ما ربطی نداره و حالا می فهمم ربط داره! ... 

مخصوصا به پدر من ربط داره... مامان معتقده که من به اندازه ی کافی مستقل و بزرگ شدم که برای زندگیم تصمیم بگیرم. مشاوره می ده و کمک هم می کنه اما به عنوان پیشنهاد نه اجبار... اما بابا نه! اون یه طوری اعلام می کنه که من اینه نظرم و اگر انجام ندی بدبخت خواهی شد و اگر شدی سراغ من نیا!!! و این در تمام مسائل کوچیک و بزرگ صدق می کنه! میخواد که بهش گوش داده بشه و حرف اون بشه و اگر نشه حس می کنه اقتدارش رو از دست داده و دخترش از خط بیرون زده و لایق....حتی مرگ هست!...

روز به روز.. و حتی هر ساعت به فاصله ی سنیِ من و فرزندم+انم اضافه میشه و حتی ریسک بارداری بالا می ره و انگار نه انگار.... دوست ندارم با یه پیرزن به مدرسه ی ابتدایی بره...

:(

تمام حرفش این بود باور کن همسر و مادری! آیا این باور دردناک نیست؟ هر چند آمادگی برای ازدواج رو زیاد خواهد کرد ولی دردناکه... همسری که پیش همسرش نیست و مادری که پیش فرزند+انش نیست... انگار اسیر دیوِ سیاه جادو باشه.. یا اینکه توی برج راپونزل زندونی شده باشه.. با یه طلسم. تا شاهزاده بیاد و نجاتش بده!!!!!! چی میگم؟

نه همسری در کار هست و نه فرزندی!

اگر هم بخوام اینطور فکر کنم بیشتر برام این فاصله افتادنه دردناک میشه.. دردناک.  طاقت فرسا.. مثل میوه ای که بالای درخت رسیده باشه اما باغبونی اونو نچینه تا پلاسیده بشه... همچین حسی دارم!

آیا من به ترشیده شدن این لغت سخیف معتقدم؟ خیر! نیستم. مسئله اینه که وقتی خاتون خواستار ازدواج هست و وقتی انقدر خواستگار داره. چرا هنوز توی خونه پدرشه؟

آه لعنتی

نویسنده: خاتون

حرفهای نگفته به مامان.. اینجا بالا میارم!

دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱، 12:13
نویسنده: خاتون نظرات:

نه!

دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱، 11:4

این دومین خواستگار در دو هفته ی گذشته ست که ردش کردم. مهم نیست با کی ازدواج کنم... شخصش مهم نیست.. بابا به هیچ کس راضی نمیشه و منم به کسی که بابا می خواد راضی نمیشم

خدا می دونه چقدر غمگینم و احساس بیهودگی دارم! و پوچی که چرا نمی تونم مثل یه دختر نرمال برخورد کنم.... هر بار که میگم نه اذیت میشم 

برچسب‌ها: مسیر، خواستگار
نویسنده: خاتون نظرات:

خاتون! شخصیت اصلی ِ یک فیلم ترسناک!

جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:46

انقدر که من از جـ ـن و این چیزها می ترسم! در حالی که کلی هم فیلم ترسناک دیدم و می بینم ولی باز هم می ترسم. بعد صبح یکی شونو ببینم در حالی که دم گوشم حرف میزنه :) من دارم به درجات بالای عرفان می رسم :))))) 

اگه فکر میکنی موادی چیزی مصرف میکنم یا اینکه شاید ... نخورده مستم! سخت در اشتباهی :)) متوهم و اینام نیستم! :))) فقط امیدوارم دوباره تکرار نشه. حوصله ی دیدنش رو ندارم! 

نویسنده: خاتون نظرات:

رفع شبهات

جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:44
نویسنده: خاتون نظرات:

درد و دل..

جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:35

کم کم همه ی پستهام داره رمز دار میشه :))

ادامه نوشته..
نویسنده: خاتون نظرات:

آینده

جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 9:42
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: آینده
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون