یادداشت های عمومی
خیلی به طرز عجیبی آرومم! این آرامش قبل از طوفان می تونه باشه!؟ کسی که در جریان عشق شون بودم، در مرحله ی خواستگاری قرار گرفتن و سنگ اندازی های خانواده ی دختر! احساس عجیبی دارم... حس میکنم وقتی نوبت به من برسه همه چیز ساده تره.. در حالی که شواهد برعکسشو نشون میده! اما دلم... دلم قاطی کرده!!! حس میکنه همه چیز خوب پیش خواهد رفت! چون بابا همیشه دختراشو زرتی میده میرن :| منم زرتی داده میشوم میروم! هرکسی هم که میخواد بیاد.. بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تصمیمم عوض نشده! توی دنیای موازی تصمیم گرفتم مادر بشم!!
چند روزه توی فاز افسردگی ام. اپلکیشن im رو چک میکنم میگه یه هفته به پریودت مونده خاتون! so? میتونه ناشی از همین باشه! به طرز شدیدی افسرده م و مشکلات روزمره هم مزید بر علت شده!
از دیروز از درد ِ عصبی، دو تا ژلوفن 500 خوردم!!!!هنوزم خوب نیستم!
دیر سر کلاس رسیدم پشت در موندم.. فکر نمی کردم کلاس اون ساعت شروع بشه. خواستم در رو ببندم و توی کلاس نرم! اجازه داد داخل شم. بعد خواستم حرف بزنم.. برگشت گفت: بذار حرفم تموم بشه !!! ، من که کاری نکرده بودم دستم بالا بود و منتظر بودم!! سر همین بغض کردم و دیگه تا آخر کلاس نه حرف زدم نه هیچی! حتی حواسم رو هم از کلاس پرت کردم! : (
بهم ریخته م!
همه چیز بهم ریخته!
عین ِ طوفانی که توی خواب دیدم!
به طرز منطقیِ وحشتناکی: کم کم صورتم از شروع گریه مچاله میشه یهو استپ می زنم؛ قبل از اینکه اشکی حتی توی چشمهام جمع بشه!!!! از خودم می پرسم:
+فایده داره؟؟؟؟
- نه!
+ پس گریه نمی کنم
... و گریه نمی کنم!!! به طرزِ منطقیِ وحشتناکی!!!!
یکی روی دونه دونه آرزوهای من داره با خط قرمز خط می کشه و کنارش یه نمیشه ی بزرگ می نویسه!. . ..
دلم می خواد داد بزنم!
امابه جاش توی تاریکی با بغض ِ بیهوده ای که خفه م کرده.. دارم روی دکمه های کیبورد میزنم!
الان دو ساعته که دارم برنامه نویسی php میکنم آخرش گوگل بازی درآورد لعنتی! هر کاری میکنم خطاش برطرف نمیشه اعصابمو بهم ریخت! امروز کلا سیاه پوشیده بودم. یه دختر ِ چادری ِ کلا سیاه پوش! احساس عجیبی داره! من اهل سیاه پوشیدن نیستم. امروز هم از اعصاب خوردیم حرصمو سر لباسهام خالی کردم!!! سر ِ کارم همچنان درگیرم. طرف بهم میگه انقدر استرس نگیر آخر ام اس میگیری!!!!! عزیزِ من نمیتونم کنترلش کنم حتی الانم مثلا آخر هفته ست من باید از اینکه آخر هفته ست و تعطیلم خوشحال باشم و آروم لااقل! تا شنبه!!! اما آروم نیستم! و مضطربم و به فکر شنبه م... بهتره که برم یه گل گاوزبون درست کنم و بخورم بلکه آروم بشم. دارم می میرم!!!!! اینطور وقتها نیاز به بغل دارم که نیست :)
امروز به دو تا از دوستام زنگ زدم! نیاز به کمک داشتم مجبور شدم! اولش کلی معذرت خواهی کردم که ببخشید تا کارم بهتون افتاده زنگ زدم!!!!!!!!!!!! داستان اینه که من هیچ دوستی ندارم و با هیچ کس در ارتباط نیستم و دوستان قبلی مو، عده ای رو بلاک کردم. عده ای که بلاک نیستن هم نه من زنگ میزنم نه اونا.. در حالی که در گذشته خیلی صمیمی بودیم!!!! همینه دیگه زندگی! حس میکنم دوستی فقط برای زمان دبیرستان و راهنمایی بود و تموم شد و رفت! دوستی به اون معنایی که هست! که آی بیا درد و دل کنم و آی همو ببینیم و بریم خرید و تو هم بیا و ... نه اهل خرید کردنم و خوشم میاد.. نه اهل آرایشگاه رفتنم. نه اهل کافه رفتنم.. نه اهل هیچی که بشه با یه دوست ِ دختر رفت ولذت برد!!! و نه حتی سنخیتی با آدمهای اطرافم دارم چه مذهبی چه غیرمذهبی!!!! و از هر دو طرف فحش می خوریم!
انگشترم به دیوارِ سیمانی خورد و خراش خورده! همینطوری طلا دوست ندارم حالا که خال هم افتاده دیگه اصلا متنفرم ! :| خراشش روی اعصابمه!
کلا همه چیز روی اعصابمه... دلم میخواد لااقل.. کنترل ِ خودمو به دست بگیرم. کنترل ذهنم. جسمم ... خدایا . ..
چشمهام پر از خوابه... از ساعت چهار و نیمِ صبحه که بیدارم. تا الان... فردا احتمالا سرکار درگیری و دعوا داشته باشم...آیا آمادگی شو دارم؟
دارم دنبال کار می گردم! باز هم و باز هم و باز هم!!!! اولش خیلی اعتماد به نفس داشتم که فیلد کاریم رو بعد از اینهمه سال تغییر بدم. وقتی آگهی ها رو دیدم اعتماد به نفسمو از دست دادم!!!! دنبال فیلد کاری خودم گشتم!ساعت هایی که میخوام، نمیشه که باشه... نمیدونم... از مصاحبه رفتن با عنوان ِ شغلی ِ جدید می ترسم.. اما راهی هست که باید برم! باید امتحانش کنم. به خودم بدهکارم.. . !
دلم می خواست ماشین داشتم! اونوقت برام مهم نبود مثلا شرکتی که جُردن(این ضمه گذاشتن ها نتیجه عربی خوندن های امروزه! توجه نکنین!) هستش . و مطابق درخواستی که دارم هست دوووره و چقدر قراره پول اسنپ بدم؟ یا حتی چه مدت قراره توی مسیر مترو باشم!؟ و چقدر مسیر رو بدون ماشین طی کردن می تونه سخت باشه!
میرم تو دیوار ، بخش آگهی های ماشین، مبلغ همه ی پس اندازم رو قیمت درخواستی ِ ماشین میزنم و به ماشین هایی که می تونم بخرم نگاه میکنم. باهاشون صبح جمعه تهرانگردی میکنم. دنبال دوست هام میرم. سرکار میرم... باهاشون زندگی میکنم. بعد ضربدرِ گوشه ی تصویر رو میزنم!!!!!!!!!!
دلم نمیخواد دیگه در مورد این شلوغی ها رو اینا بنویسم... همون پستم کافی بود. . و الا مگه میشه ذهنمون درگیرش نباشه؟
باید برم بخوابم.. اما قبلش برم با ماشین خیالیم یه پرسه ای بزنم توی خیابونا!!! بعد می خوابم! احمقانه ست!