None.
I said: Am I disappear mom?? I'm here... Can you see me?...
یادداشت های عمومی
I said: Am I disappear mom?? I'm here... Can you see me?...
باورم نمیشه امشب ، وسط هال! لیوانِ آب به دست جهت فرو خوردن بغض! که بی فایده بود!!! اون حرفها رو زدم.
اون یه خاتون جدید بود! من نبودم که با پسر سالاری یک تنه مبارزه کرد هر چند آخرش چشمهاش اشکی و صداش می لرزید همش!!!
مامان هم آخرش بغلم کرد.
هر چند خواهرم پشتم نبود و باز هم اون پسر تحسین شد که واو چه آدم خوبیه از حق خودش می گذره... در حالی که اون حق خودش نبود اصلا و حق من بود که داشت به اون می رسید!. .
کاش برنامه هام طوری که میخوام پیش برن. امروز استاد می گفت، آدم ِ عالم همیشه چیزهای بزرگ از خدا میخواد. فقط هم از خودش میخواد و بهش توکل میکنه. خوبه که کلاس ها مجازی هستن، نزدیک بود گریه کنم... گفتم آ خدا... میشه یعنی؟ بخوام ازت... میخوام.. لطفا!
من میدونم که خانواده ی پسر/مرد سالاری دارم!
بله متاسفانه مثل خیلی های دیگه، من هم درگیر این مسئله هستم.
و معمولا یا باهاش جنگیدم، یا کنار کشیدم و یا پذیرفتم...
اینکه یک نفر این مسئله رو یادآوری کنه... فقط باعث میشه که من شب خوابم نبره.. و به تموم سالها و روزهایی فکر کنم که چقدر در حقم چون "دختر" هستم اجحاف شده...
و برای اینکه درگیر کفر نعمت نشم "خدا رو شکر که پدر و مادرم سالم و زنده هستند" رو مثل ذکر تکرار کنم.....و نفهمم چطور خوابم می بره....
کاش فوبیای مرخصی گرفتن نداشتم :) زندگی چقدر آسوده تر بود! :))))
اونقدر اتفاقات عجیب و معنوی برام می افته.. که واقعا نمیدونم چی بگم.. و سرمنشاء این اتفاقات رو پیدا نمیکنم...
پژال که برای پست قبلی آرزو کردی یه اتفاق شیرین برام بیفته.
دو تا اتفاق برام افتاد. یکی قشنگ و یکی غیر منتظره و نجات بخش و شیرین... همش داشتم فکر می کردم چطوری یهو اینطوری شد و از کجا اومدن اینا...
وبلاگم رو باز کردم کامنتت رو دیدم.
الهی خدا موقع حال بدی هات حالت رو زود خوب کنه.
هر بار کیس های ازدواج رو معرفی می کنند من حرص می خورم! چرا واقعا؟
آیا تا به حال با گوشی برنامه نویسی کرده اید؟ خیر؟؟؟
نکنید خیلی سخت و رو مخه! :/ چون موس نیسسسسست T_T
و برای اولین بار بعد از مدتها سرکار، نماز اول وقت می خونم! باشد که ادامه دار شود :)))
فقط پنج دقیقه زمانمو گرفت ! چون وضو هم داشتم. و اگر بپرسید که خاتون چگونه وضوی خود را از ساعت ۷ صبح تا کنون نگه داشته ای؟ باید بگویم که هیچ نیاشامیده ام😂
و چقدر خیالم آسوده شد که خوندم رفت :/// چرا تا الان نمی خوندم خب ://////
شاید باورتون نشه چون خودمم باورم نمیشه. دیروز بعد از مدتها ، صدقه دادم. امروز برای دو تا مسئله ای که ذهنمو مشغول کرده بود ، راه حل پیدا کردم. دقیقا برای اونا اون صدقه رو دادم. خیلی وقت بود از این اتفاقات توی زندگیم نیفتاده بود!
حس عجیبِ خوبِ خوشایندی دارم!
یه مسئله در مورد کار و تحصیل همزمانم بود و مسئله ی دیگه در مورد خرید خونه و چطور پس انداز کردن بود.
درگاه پرداخت اینترنتی م فعال شده، برام پیامک اومده مودی گرامی مالیاتی سرکار خانم فلان...
ببین! خیلی حس خوبی داره! هر چند هنوز چیزی نفروختم و از این درگاه استفاده نکردم اما داشتنش هم حس خوبی داره. به زودی فعالش می کنم ، هیجان زده م اصلا!
از صبح دنبال خریدن پکیج و کابینت و ... برای خونه ی بابااینا هستم. امیدوارم یک روز توی همین وبلاگ لینک این نوشته مو بذارم و بگم ، امروز برای خونه ی خودم دنبال پکیج و کابینت و ... هستم!
کسی که قرار بود باهاش هم خونه بشم امروز خبر بدی بهم داد! اینکه پس انداز نداره!!!!داره ولی نمی خواد ازش استفاده کنه. و کلا اصلا از نظر من کنسل شد... باز خودم موندم و خودم و البته اوی نازنین. کاش اون پولی که قراره از اون پروژه برسه، برسه زودتر....
نتبجه ی تغییر ساعت خوابم اینه که روز تعطیل ساعت هفت و نیم بیدار میشم و حس می کنم که وای تا لنگ ظهر خوابیدم! :/
امشب فال حافظ گرفتم اومد:
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
چقدر نیاز دارم یک لحظه از این شر و شور خلاص شم...
دیروز که داشتم از سرکار به خونه بر میگشتم با خودم فکر می کردم همه ی آدمها... با هر مدل زندگی ای که دارن با همه ی خوشبختی و بدبختی هایی که دارن... همیشه یه حالت ایده آل توی ذهن شون متصور میشن... اونهایی که مثل من خیر سرم ، یه کم به خدا و این چیزها اعتقاد دارند، این حالت ایده آل رو کفر نعمت می دونند... بعضی ها رو هم این حالت ایده آل افسرده میکنه اصلا!...
خواستم بگم... اگه مثل منی.. تا حالا فکر کردی ، دوست داشتی همین الان همین لحظه توی زندگیت چه چیزهایی عوض میشد؟... اگر فکر کفر نعمت رو بذاریم کنار و در مقدمه شکرگزار تمومی نعمتهایی باشیم که الان داریم...
من شروع میکنم و میگم که حداقل چیزهایی که می خواستم این بود...
با اوی نازنین نامزد بودم واقعا...
سرکاری بودم که به تحصیلم قرار نبود آسیب برسونه و درآمد و پس اندازم سرجاش بود..
لااقل یه خونه داشتم. یا اطراف تهران یا اگر توی تهران بود داشتم قسطش رو می دادم.
ماشین هم داشتم ...
بابا افکارش تغییر می کرد... .
دیگه دغدغه ی پس انداز کردن هم نداشتم چون هم خونه بود و هم ماشین.. تصمیم دیگه ای نداشتم.. راحت به زندگیم می رسیدم.. به چیزهایی که علاقه دارم و انقدر فشار مالی رو تحمل نمی کردم.
چرا نمیگم با اوی نازنین ازدواج کرده بودم؟ حس میکنم الان آمادگی زندگی مشترک رو ندارم تازه... اگر ازدواج کنم از اونجایی که اوی نازنین تا حدی دغدغه ی مالی رو ازم میگیره. تنبل میشم... نمیدونم... به هر حال.. نامزدی رو در حال حاضر ترجیح می دادم. و نمیدونم هم چرا....
میدونم حتما ایراداتی به زندگی ایده آل تون/مون هم وارده... حتما اشکال هایی داره که اگر مثل من معتقد باشید... اشکال ها "حکمت" هستند!!! که نمیذاره اینطوری باشه... حالا چه حکمت شو بدونیم چه ندونیم....
حتی فکر کردن به زندگی ایده آل حداقلی! با مقدمه ی شکر گزاری حس خوبی داره....
و اولین پی ام اس بعد از واکسن تمام شد :/ پدرمان را درآورد ولی تماااااام شدددد
امروز بچه ها حرفهایی می زدن که من بهشون رسیدم و می دونم... عمیقا رسیدم... برام عجیب بود که نمی دونستن.. شاید علتش ۸ سال اختلاف سنی باشه.. هر چند من به اینها در سن ۲۲ سالگی رسیدم.. هم سن و سالشون بودم....فخر نفروختم... سکوت کردم... و هیچی نگفتم!
دلم می خواست که بتونم این ماجرا رو ادامه بدم اما این قصه هم درگیر "نشدن" شده انگار... برنامه امتحانی رو بچه ها نگاه می کردن و اوه اوه و آخ آخ می گفتن! ... من فکر می کردم آیا خواهم رسید؟؟؟ آیا به امتحانا می رسم؟ حس آدمی رو دارم که بهش گفتن فقط یک ماه زنده می مونی... فقط یک ماه از زندگیت باقی مونده....
امروز از ناراحتی... حسابی همه جا رو تمیز کردم. ۱۰ کیلومتر پیاده روی همراه با گریه و هندزفری... جالبه دیگه از اینکه بقیه اشکهامو ببینن خجالت نمی کشم و با سرِ بالا گریه می کنم.. منظورم توی خیابونه!!! البته که گریه ی بی صدا!...
هر چند آخر این پیاده روی حزن انگیز مامان به دادم رسید و به خاطر هر قدمی که کنارم برداشت و زنده ست ، وسط این غم حتی... خدا رو شکر کردم!
به من نگو مامان! به من نگو لطفا ...