داشتم با خستگی پاهام کنار می اومدم و با مایه ی پکوره کلنجار می رفتم که سرو کله ش پیدا شد!
با خودم گفتم آخ الان این فسقلی منو خسته تر میکنه! انقدر که فضولی میکنه!!!!
+چی کار میکنی ؟
-دارم پکوره درست میکنم
+چی؟؟؟
-پکوووره!
+آخ جون منم میخوام!
اومد و کنارم نشست، الک رو برداشت! بعد هم لیوان ِ آب رو... من رو تهدید به ریختن ِ آب کرد!!!! به توصیه ی بابا که گفته بود اگر توجه نکنی بیخیال میشه! توجه نکردم و گذاشت سر جاش!
+بسه دیگه چقدر هم میزنی! بیا بخوریم!!!!
-نمیشه که الان، باید اینا رو بپزیم!!
+ولش کن همینطوری بخورییییم!
بلند شدم و قابلمه رو گذاشتم و میخواستم سرخ کنم!
اومد روی اپن کنار گاز نشست و قاشق توی ظرف رو برداشت!
+بذار برات هم بزنم!
-دستت درد نکنه عزیزم
بعد هم با قاشق برام برمی داشت و به دستم میداد تا گوله شون کنم و توی روغن بذارم..
نمی تونم بگم چقدر لذت بخش بود!
همیشه این کلیپ ها رو که می دیدم، بچه ها توی آشپزی یا کیک پزی کمک می کردن با خودم می گفتم، این فقط یه ظاهر ِ قشنگ از ماجراست! کی میتونه با یه بچه توی آشپزخونه اون هم! سر و کله بزنه و اینقدر زیبا و دوست داشتنی باشه!!
اما واقعا..
انقدر بهم چسبید که .. نمیدونم چطور باید بنویسم!
از مایه ی پکوره زیاد توی دستم می ذاشت و من الکی یه متر می پریدم که وااااااای این چیهههه برای پختن این یه دیگ لازم دارم نه این قابلمه ی کوچولوووو! بعد اون غش می کرد از خنده!
بعد کم می داد!
می گفتم این دیگه چیههههه خیلی کمهه و باز هم شونه هامو می دادم بالا و یه حالت ِ خنده داری می شدم و دوباره از خنده غش می کرد!!!!
حواسم نبود و در حال بازی باهاش بودم که نزدیک بود پکوره ها بسوزه. گفتم ای واااای داره می سوزه..
جیغ زد و گفت واااااااااااااااااااااای داره می سوزههههههههههههههههههههههههههه
مامانم از اون طرف داد زد داد نزنید ساعت 10 و نیم شبه! عه!
رو به مامانم گفت: آخه نمیدونی که! داره می سوزه! مگه میشه داد نزد؟؟؟؟
با اون چشم های درشت و بی نظیرش زل میزد به من و می گفت : بسه یا بازم توی قاشق بهت بدم؟
و من نمی دونستم حواسمو به اندازه ی مایه جمع کنم یا به اون چشمهای قشنگش...
شب وقتی داشتم می خوابیدم.. همش بهش فکر می کردم و غرق ِ لذت می شدم...
دقیقا دیروز قبل از این کارها.. کلوچه خورد و خونه رو پر از کلوچه کرد! ! رفتم بالا سرش وایستادم و میگم بزنمت؟؟؟؟ :)))
دهنش پر از کلوچه بود انگشتش رو آورده بالا که صبر کن!
وقتی که خورد میگه : خب بفرمایید!!الان سوالتون رو دوباره بگید تا من توضیح بدم!!!!!
-برای چی کلوچه ها رو، روی فرش ریختی؟
+من نریختم! من داشتم می خوردم. خیلی توی دهنم پر شد و از دهنم ریخت بیرون! چون یهو سیر شدم و سیری م یهو روی فرش ریخت!!!
و همه ی اینها رو طوری به من می گفت که انگار داره یه بحث جدی میکنه!! خنده مو به زور کنترل می کردم!! ! که مامان به دادم رسید که برو فلان چیز رو بیار. تا پشتم رو بهش کردم ریز ریز می خندیدم!!!
واقعا گاهی وقتها میخوام این بچه رو درسته قورت بدم :)))
بعضی وقتها هم می خوام بزنم لهش کنم :)))))