زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

پدر گفت!

شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹، 10:27

+وقتی اینطوری ساکت.. یه گوشه.. می شینی! دلم میگیره! اینطوری خوب نیست.. اینطوری نباش! همش سرت توی کار ِ خودته! با کار ِ کسی هم کاری نداری.. حرف هم نمیزنی. . . . 

 

من درونم هزارتا جنگ و هزارتا انقلاب به ثمر نرسیده دارم... که حتی فریاد ِ هنگام ِ مرگ ِ جنازه هاش هم به بیرون نمیرسه.. فقط یه سکوت ِ دردناک باقی می مونه.. اونقدر که صدای خودمم یادم میره.. وقتی گفتی و گفتم: عه با منید؟
یادم رفته بود صدای من این شکلی بود!
و یادم رفته بود... که چند وقته .. سکوت کردم!
فقط منتظر بودم که این جنگ.. این انقلاب... تموم بشه..
تموم بشه .. 
جنازه ها رو دفن کنیم و برای آدم های خوبش مرثیه بخونیم
حکومت جدید روی کار بیاد...
...
و صِدا..
صِدام برگرده!

نویسنده: خاتون نظرات:

بن بست.. بن بست ... و بن بست!

شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹، 10:23

یه بار دیگه توی تمامی سایت هایی که برای استخدام می شناختم رو سرچ کردم.
چیزی پیدا نکردم. 
یکی از سایت ها نوتیف داد که "رزومه تون بررسی شد"
اما هیچ جوابی نگذاشته بودن.
از اینکه برای اون شرکت به اون بزرگی رزومه مو فرستادم پشیمون شدم. اصلا از همه چیز پشیمون شدم..
و توی فیلد ِ سرچ ِ دیوار ، نوشتم: خوابگاه دخترانه!
آخرین باری که قیمت ها رو دیده بودم از 300 هزار تومن شروع میشد حالا شده از 450 هزار تومن..
حساب کتاب کردم ببینم اگر با حقوق همینجایی که هستم فرضا خوابگاه هم باشم. چی برای خودم می مونه؟
دیدم که هیچی!
وقتی 450 هزار تومن رو برای اجاره بدم. یه مقدار زیادی خرج ِ خورد و خوراکم میشه! 
اگر مریض بشم هم دیگه واویلا!.. باید توی صف بیمارستان های دولتی ماهها منتظر باشم و تا وقتی هم که نوبتم برسه خواهم مُرد!
چه زندگی مزخرفی میشه..
عکس خوابگاههای دخترانه رو توی دیوار نگاه می کردم، یکی شون عکس حیاط ِ پر از دار و درختش رو گذاشته بود..
خودمو می بینم که از در ِ خوابگاه وارد اون حیاط میشم. به جای اینکه از دیدن اونهمه زیبایی لذت ببرم عمیقا غرق در اندوه میشم و از خودم می پرسم تا کی میخوام ادامه بدم... و کی خسته میشم؟ و کی به با سر ِ کج به سمت خانواده راهی میشم؟!...
از ترس و دلهره ی آینده ی تاریک، همه ی تب ها رو بستم. یک بار دیگه سایت های استخدامی رو باز کردم! 
و با خودم گفتم بهتر نیست یه زنگ به اون شرکت ِ بزرگ بزنم!!!!!!!!!؟

نویسنده: خاتون نظرات:

Our New Life!

پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹، 19:19

نویسنده: خاتون نظرات:

خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن ِ خسته م..

پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹، 8:53
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

او منزوی ای بیش نبود!

پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹، 8:46

مثلا اومده بودیم تا حال و هوامون عوض بشه! تمام مدت غیر از زمانی که نماز می خوندم و غذا می خوردم، پشت لپ تاپم در حال برنامه نویسی بودم. اونقدر که به شوخی اومد و زد به لپ تاپم گفت: بس کن دیگه! تو هم که کشتی ما رو! با این لپ تاپت!
یه خنده ی بی روح زدم و به کارم ادامه دادم!!!
وقتی به خودم اومدم که دیدم همشون دارن لباس می پوشن و میخوان برن بیرون..
بهشون نگاه کردم و باز هم به کارم ادامه دادم..
دو دقیقه بعد گفتم: منم باید بیام؟؟؟ 
گفت: اصلا تو که نیای نمیشه! منم نمیرم! 
حالا کی اینو گفت؟ کسی که باید رانندگی می کرد! :|
با بی میلی، لپ تاپ رو اسلیپ کردم و بستم. 
توی آینه سرویس بهداشتی خودمو نگاه کردم و بعد دندونامو! مسواک رو برداشتم و به خودم گفتم: تو که ماسک میزنی! برای چی مسواک میزنی؟؟؟ بعد به خودم گفتم:قرار نیست زیر ماسک از بوی دهنم خفه بشم که!
لباس پوشیدم. طبق قوانین ِ خودم که باید کسی که بزرگتره کنار راننده بشینه غیر از اون هر کس میخواد بشینه باید از اون اجازه بگیره، به مامان گفتم: جلو نمی شینید؟؟
-نه تو بشین.
نشستم و کمربندمو بستم.
نمی دونستم برای بابا چه ترانه هایی ریختم. که یهو این ترانه پلی شد:



بدون توجه به صحبت مامان و بابا یه کم صدا رو زیاد کردم و گفتم ببخشید! این ترانه رو دوست دارم!
و توی جاده محو شدم . . . 
...
چند دقیقه بعد وسط شلوغی ِ بیرون.. دلم خلوت ِ خودم و لپ تاپ و ساعت ها بی وقفه برنامه نویسی مو می خواست..
و از اینکه برای بیرون اومدن مقاومت نکردم ، از دست خودم ناراحت شدم!
روز به روز.. و ثانیه به ثانیه..
حالم کم کم از همه چیز بهم می خوره و دلم.. تمام ِ وجودم... گوشه و خلوتی ِ اتاقم رو بهشتی تصور میکنه که باید بهش برسه.. سریعتر. . .

نویسنده: خاتون نظرات:

ورم کرده!

سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹، 16:28

چهار روزی هستش که برای هر کاری خودمو مجبور میکنم...
مثلا برای ورزش های روزانه م.. دوباره سر خودم داد میزنم!
تنها کاری که یه کم حالم رو خوب میکنه! برنامه نویسی هستش که اون هم اولش باز هم سر خودم داد میزنم!!! و وسطش.. انگار همه چیز رو فراموش میکنم و باید نتیجه ی کد رو ببینم و تمام دنیا ایستاده تا من از کدی که نوشتم نتیجه بگیرم...
نمی تونم انکار کنم
و لحظاتی که به اوی نازنین فکر میکنم. به اولین روزی که دو طرف قبول کردیم این عشق رو و تصمیم گرفتیم بهش مهلت و فرصت بدیم..
تا ببینیم خدا چی میخواد..
وقتی به روز ِ اول فکر میکنم هم غرق ِ لذت میشم..
توی روزهام فقط وقتی برنامه نویسی میکنم و به اوی نازنین فکر می کنم، زنده هستم، باقیمانده ی روز یک جنازه ی متحرک هستم!
نیاز دارم تنها باشم
تنها باشم و با این ریه ی داغونم.. سیگار رو با سیگار روشن کنم!.. . تا حرصمو خالی کنم!
اوی نازنین به بوی سیگار حساسه...
من قبل تر از اون.. مجبور به ترکش شدم و خیلی وقته که نکشیدم..
با خودم فکر میکنم اگر یه روز بیاد خونه و تمام هیکلم بوی سیگار بده.. چی کار میکنه. ..آیا حاضره منو بغل کنه؟
. . .

نویسنده: خاتون نظرات:

Battery is low

دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹، 10:27
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

سوالهای بی جواب!

دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹، 0:12

چرا هیچی درست نمیشه چرا همه چیز هی بدتر میشه...
چرا تا میخوام خودمو پهن کنم وسط خوشبختی ِ کوچیکم.. یه چیزی میاد و بهش گند میزنه...

ادامه نوشته..
نویسنده: خاتون نظرات:

خواب های تکراری!

یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۹، 11:11

دیشب وقتی که داشتم با بغض می خوابیدم!
از خودم پرسیدم ، آخرین باری که گریه کردم کی بود؟
و یادم نمی اومد...
و خدا رو شکر کردم.. که یادم نمیاد. که انقدر فاصله ی گریه هام زیاده شده...
ولی بعدش یادم افتاد.. هزاران بار جلوی گریه کردنمو گرفتم!
بعدترش یادم افتاد که بهم گفته بود: چرا جلوی گریه کردنت رو میگیری؟تا کی می خوای انقدر قوی باشی؟؟
...
دیشب خواب دیدم یه عالمه گریه کردم! و از خواب پریدم.
دوباره خواب تکرار شد..
این روزها خواب هام تکرار میشه!
یه خوابی می بینم..
از خواب می پرم..
دوباره همون رو می بینم...
از خواب می پرم!!!!!
حالا که یادم نمیاد از دست خودم ناراحتم...
هر چی بود تلاش می کردم اوی نازنین رو نجات بدم.. اما یادم نمیاد از چی... و از اینکه نمی دونستم می تونم یا نمیتونم.. گریه می کردم!

نویسنده: خاتون نظرات:

!

شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۹، 10:21

دچار عدم ثبات در احساسات شدم!
لحظه ای آنچنان شاد هستم و احساس خوشبختی میکنم که با خودم میگم از این بهتر هم میشه؟
و لحظه ای چنان احساس بدبختی می کنم که میگم آخه از این بدتر هم میشه؟؟
به فاصله ی یک ساعت! 
شاید نزدیک پریودمه!...شاید!
باید به تقویم سر بزنم!

نویسنده: خاتون

جنتلمن ِ کوچک ِ من!

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 21:38

دیشب داییش بهش پول داده بود، توی ماشین بودیم که یهو باباش گفت واااااااای اون پول داره و میخواد ما رو بستنی مهمون کنه! هممون با هم که آخجون! ایول. دمت گرم! چه کیفی میده بستنی!!!
منتظر عکس العملش بودیم که چی میگه!
به ذوق ِ هممون نگاه کرد و گفت: بله! برای همتون می خرم! یه جا نگه دار! مغازه پیدا کن! برای همتون بستنی می خرم!
بعد قیافه ای شبیه این جنتلمن ها گرفت که همه رو به یه ضیاااافت بزرگ دعوت کردن!!!

برچسب‌ها: اوی فسقلی
نویسنده: خاتون نظرات:

^_^

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 21:38

+یه لحظه برو اونطرف دارم تعریف میکنم!
-اصلا برو دیگه من نه گوش میدم نه باهات حرف میزنم!
+اشکال نداره، خاتون تو گوش کننن!
بعد نشسته با ذوق برای من تعریف میکنه که بیرون رفتنی چه اتفاقاتی افتاده. 
بعد دوباره اونی که اوی فسقلی بهش گفت باهات حرف نمیزنم رو صدا زد! و اون گفت: باهات حرف نمیزنم!
مادربزرگش بهش میگه آروم که: بهش بگو.. ببخشید. شوخی کردم من دوستت دارم
پچ پچ کنان میگه: چی بگم؟ ببخشید بعد؟
-دوستت دارم دیگه این کار رو نمیکنم. شوخی کردم
+ببخشید دوستت دارم شوخی کردم آره؟
-آره همینو بگو!
+باااشه!!

آیا نباید قورتش داد؟؟؟؟

برچسب‌ها: اوی فسقلی
نویسنده: خاتون نظرات:

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 21:31

داشت با ترانه ی مورد علاقه ش می رقصید و کنار باباش روی صندلی جلوی ماشین نشسته بود.
به من که جدی نگاهش می کردم نگاه کرد! ببینه چی کار میکنم!!!
خجالت کشید به رقصیدن ادامه بده!
نگاهش کردم و بعد یهو، منم مثل اون شروع کردم رقصیدن!
از خنده روی صندلی غش کرد!!
بعد صدای خنده هامون از ترانه بلندتر شدددد!

برچسب‌ها: اوی فسقلی
نویسنده: خاتون نظرات:

بذار.. عاشقت.. . بمونم!

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 15:34
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

دیدم که جانم .. می رود!

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 15:34
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

نگاهت.. نگاهــ ـت..

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 15:33
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

زیر درختان ِ کاج!

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 15:33
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

و دیدار.

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 15:31
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

بخند رِ! :)

پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۹، 9:24

اون قسمت از جودی آبوت یادتونه؟؟
دیدار با والدین بود و موهاش از صبح درست نمیشد؟؟؟ و کلاهش می پرید؟
الان دچارش شدم و به طرز عجیبی چند تار مو به سمت بیرون از روسریم فِر می خوره و می پره بیرون و روی لبه ی روسری می پیچه :)) هر کاری میکنم بره تو! نمی ره!
دقیقا روزی که میخوام مرتب تر باشم :)))

نویسنده: خاتون نظرات:

آشپزی با اوی فسقلی!

پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۹، 9:16

داشتم با خستگی پاهام کنار می اومدم و با مایه ی پکوره کلنجار می رفتم که سرو کله ش پیدا شد! 
با خودم گفتم آخ الان این فسقلی منو خسته تر میکنه! انقدر که فضولی میکنه!!!!
+چی کار میکنی ؟
-دارم پکوره درست میکنم
+چی؟؟؟
-پکوووره!
+آخ جون منم میخوام!
اومد و کنارم نشست، الک رو برداشت! بعد هم لیوان ِ آب رو... من رو تهدید به ریختن ِ آب کرد!!!! به توصیه ی بابا که گفته بود اگر توجه نکنی بیخیال میشه! توجه نکردم و گذاشت سر جاش!
+بسه دیگه چقدر هم میزنی! بیا بخوریم!!!! 
-نمیشه که الان، باید اینا رو بپزیم!!
+ولش کن همینطوری بخورییییم!
بلند شدم و قابلمه رو گذاشتم و میخواستم سرخ کنم!
اومد روی اپن کنار گاز نشست و قاشق توی ظرف رو برداشت! 
+بذار برات هم بزنم!
-دستت درد نکنه عزیزم
بعد هم با قاشق برام برمی داشت و به دستم میداد تا گوله شون کنم و توی روغن بذارم..
نمی تونم بگم چقدر لذت بخش بود!
همیشه این کلیپ ها رو که می دیدم، بچه ها توی آشپزی یا کیک پزی کمک می کردن با خودم می گفتم، این فقط یه ظاهر ِ قشنگ از ماجراست! کی میتونه با یه بچه توی آشپزخونه اون هم! سر و کله بزنه و اینقدر زیبا و دوست داشتنی باشه!! 
اما واقعا..
انقدر بهم چسبید که .. نمیدونم چطور باید بنویسم!
از مایه ی پکوره زیاد توی دستم می ذاشت و من الکی یه متر می پریدم که وااااااای این چیهههه برای پختن این یه دیگ لازم دارم نه این قابلمه ی کوچولوووو! بعد اون غش می کرد از خنده!
بعد کم می داد!
می گفتم این دیگه چیههههه خیلی کمهه و باز هم شونه هامو می دادم بالا و یه حالت ِ خنده داری می شدم و دوباره از خنده غش می کرد!!!!
حواسم نبود و در حال بازی باهاش بودم که نزدیک بود پکوره ها بسوزه. گفتم ای واااای داره می سوزه..
جیغ زد و گفت واااااااااااااااااااااای داره می سوزههههههههههههههههههههههههههه
مامانم از اون طرف داد زد داد نزنید ساعت 10 و نیم شبه! عه!
رو به مامانم گفت: آخه نمیدونی که! داره می سوزه! مگه میشه داد نزد؟؟؟؟
با اون چشم های درشت و بی نظیرش زل میزد به من و می گفت : بسه یا بازم توی قاشق بهت بدم؟
و من نمی دونستم حواسمو به اندازه ی مایه جمع کنم یا به اون چشمهای قشنگش...

شب وقتی داشتم می خوابیدم.. همش بهش فکر می کردم و غرق ِ لذت می شدم...
دقیقا دیروز قبل از این کارها.. کلوچه خورد و خونه رو پر از کلوچه کرد! ! رفتم بالا سرش وایستادم و میگم بزنمت؟؟؟؟ :))) 
دهنش پر از کلوچه بود انگشتش رو آورده بالا که صبر کن! 
وقتی که خورد میگه : خب بفرمایید!!الان سوالتون رو دوباره بگید تا من توضیح بدم!!!!!
-برای چی کلوچه ها رو، روی فرش ریختی؟
+من نریختم! من داشتم می خوردم. خیلی توی دهنم پر شد و از دهنم ریخت بیرون! چون یهو سیر شدم و سیری  م یهو روی فرش ریخت!!! 
و همه ی اینها رو طوری به من می گفت که انگار داره یه بحث جدی میکنه!! خنده مو به زور کنترل می کردم!! ! که مامان به دادم رسید که برو فلان چیز رو بیار. تا پشتم رو بهش کردم ریز ریز می خندیدم!!!

واقعا گاهی وقتها میخوام این بچه رو درسته قورت بدم :)))
بعضی وقتها هم می خوام بزنم لهش کنم :)))))

برچسب‌ها: اوی فسقلی
نویسنده: خاتون نظرات:

تناسخ در زنده بودن!

چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۹، 9:27

الان نزدیک به سه ماهه که از تماس گرفتن اجتناب میکنم!
و میدونم که درست نیست...
سختمه که تلفن رو بردارم.. و بگم: نذار اون شبیه ِ من بشه... نذار سختی هایی که من کشیدم رو بکشه... داری راه ِ غلطی رو برای یه دختر ِ 5 ساله جلو میری... چند سال دیگه . .. 
تو که میدونی من چی شدم. ...
بهتر از هر کس ِ دیگه ای.. .
هر روز باهام صحبت می کردی می گفتی خاتون نکن! نکن با خودت و زندگیت..
حالا تو داری استارت ِ اون زندگی رو برای این نازنین دختر ِ 5 ساله میزنی.. 
نکن!
...
اما خیلی کار ِ سختیه...
نمیخوام زنگ بزنم و دخالت کنم.. قصدم دخالت نیست.. فقط یک هشدار و تمام!
ولی. .
یادآوری همه ی اون خاطرات ِ بد.. و بیان کردن ِ این جملات.. خارج از توان ِ منه! 
می خواستم بهش رودررو بگم ولی، کرونای لعنتی برنامه هامو بهم ریخت و هیچ مسافرتی نرفتیم...
و هنوز یه گوشه از ذهنم مثل خوره منو می خوره که : خاتون! نگفتی ها. ..  داره دیر میشه!

نویسنده: خاتون نظرات:

خوددرگیری !

چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۹، 9:23

فقط دو روز زمان کافی بود تا از اون همه حس ِ قشنگ!
یک جمله ی سهمگین باقی بمونه:
نکنه دارم اشتباه می کنم؟


پ.ن: هنوز که چیزی نشده! چته خاتون! به خودت بیا! اصلا مگه داری چی کار میکنی؟
پ.ن1: تو توی هیچ جایی نیستی و توی هیچ شرایطی نیستی! همه چیز تحت کنترله !الکی با این جملات قلنبه سلنبه خودت رو غمگین نکن!
پ.ن2: دیگه خوب شدم!

نویسنده: خاتون

میخوام که غرق بشم!

یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹، 22:8
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

عاشق شو ار نه روزی.. کار ِ جهان سر آید . . .

یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹، 15:14

دیشب خسته و کرخت... وقتی که کولر رو خاموش کردم. اومدم پنجره رو باز کنم و پرده رو بالا بزنم.
که بوی گل سرخ.. به صورتم خورد..
بادی که می وزید با خودش بوی گل ِ سرخ می آورد...
از ذوق، روی پنجه ی پام ایستادم و تا حد ِ توان بالا تنه مو از پنجره بیرون دادم و بو کشیدم...
بعد دیدم کافی نیست.
موهام که باز بودن رو از پنجره بیرون ریختم..
روی پنجه ی پام ایستادم...
چشمهامو بستم و نفس عمیق کشیدم..
دوباره..
دوباره . .. 
باد موهامو تکون می داد. .. کاش میشد باد رو بوسید.. بغل کرد و ازش به خاطر این بوی زیبا.. تشکر کرد!
گلوم سوخت..همینه.. هوای آلوده ی تهران ولی حس فوق العاده ای داشت. .. 
یا شاید هم.. الان که به خودم اجازه دادم عاشق باشم.. همه چیز به نظرم انقدر زیباست . .. 

نویسنده: خاتون نظرات:

شامل مقادیر ِ زیادی غُر!

یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹، 10:24

به خاطر قرصی که می خورم! وقتی که داشتم نماز صبح می خوندم و میخواستم به سجده برم اول به سمت چپ منحرف شدم و سپس راست و سپس بلاخره سرم رو گذاشتم روی سجاده!! :|
و بقیه ی نماز رو با این عدم تعادل ، نشسته خوندم!!! 
ای لعنت نشی آقای دکتر ِ خندان ِ شوخ!
و اما لعنت به این قرصی که انقدر همه چیز ِ زندگی مرا بهم ریخته!!!!!
اینکه چایی هم نمی خورم! مزید بر علت ِ !
منی که در طول روز شاید 14-15 لیوان چایی می خوردم حالا شده یه لیوان! نهایتا دو لیوان! :|
کلا به طور دیفالت خواب آلو هستم :| همش خوابم میاد
توی توییتر مردی را دیدم که اپلیکیشنش رو توی اپل استور گذاشته بود. بازی بوده.. و توی لیست بازی های we love قرار گرفته بوده و کلی هم دانلود داشته ! :(
اندرویدشم گذاشته توی گوگل استور!
حقیقتا از این حسرت باید می مُردم!
که بعد از نه ماه برنامه نویسی، هیچ چیزی ندارم و در مقابل سوال بقیه: خب نمونه کارت رو ببینم؟
میگم که هنوز تموم نشده!! :( و هیچی ندارم
خواستم ماه ِ دیگه گیتار بخرم و خودم نمیذاره!
و به خواهر گفتم شاید اون بگه بخر عزیز جان! اون هم گفت نخر بچه ! پس انداز کن! خودتو کنترل کن :(
هیچ مدافعی برای این دل ِ گیتار خواه پیدا نکردم
حتی خودم هم مدافع ِ حقوقش نیستم! 
حالا مگه چی شده؟
هارمونیکا نزدیک به سه ماهه توی کمد داره خاک می خوره تو گُه می خوری گیتار میخوای! :|
همینقدر با خودم مودبانه برخورد میکنم!
افتادم رو دور ِ غرغر کردن
چون باید کلی برگه رو مرتب و بایگانی کنم! :(
دیگه بهتره برم!
کاش بلاگفا اصلا با من همکاری می کرد یه اپلیکیشن براش میزدم رایگان :(
آقای شیرازی بیا :(((((((
حس خوبیه که هر کی برات نظر میذاره، برات نوتیف بیاد. یا هر کسی پست جدید گذاشت. ببینی! 
دیگه دارم رد میدم :|
من برم بهتره!

نویسنده: خاتون نظرات:

که عشق آسان نمود اول. . .

شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹، 13:46
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

گفتگو با اوی هشت ساله!! :)

پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۹، 13:30

اوی هشت ساله: تو عروسکت رو دوست داری؟
من: آره دوسش دارم!
+عروسکت قشنگه؟
(فکر میکنم) -زشته!
+پس چرا دوسش داری؟
-مگه آدم نمی تونه زشت ها رو دوست داشته باشه؟
+نه.. من زشت ها رو دوست ندارم! 
-اما من دوست دارم!
+من یه دختره رو دوست دارم!! عاشق شدم!
-عاشق شدی؟؟؟؟
+آره!  می رفتم مغازه چند بار دیدمش! انقدر خوشگله! انقدر قشنگه! از تو هم نازتره!
(ته دلم قنج می رود که معیار زیبایی برایش من هستم!!!از من قشنگ تر و ناز تر ! یعنی من از نظرش زیبا هستم )
می خندم!
-به خودشم گفتی؟
+آره بهش گفتم! گفتم من هر وقت بزرگ بشم میام خواستگاریت و میخوام باهات ازدواج کنم!
-خب چی گفت؟
+گفت نمیشه!
-ای وای آخه چرا؟
+گفت باید برم با پدرم صحبت کنم!
-بعدش چی شد؟
+رفت به باباش گفت!!!!
-باباش چی گفت؟
+گفت باشه بیا کی از تو بهتر!!
-قبول کرد؟؟؟؟ البته حق هم داره کی رو پیدا کنه از تو بهتر. پسر به این ماهی! خوش تیپی! 
+آره قبول کرد انقدر خوشحال شدیم!ما با زنم خونه هم داریم!
-زنم؟؟؟؟
+آره دیگه زنم!
-دمِ گوشت رو بیار!
+چی؟
(پچ پچ می کنند)
-نگو زنم بگو دوست دخترم
+عه زشته! خب زنمه! بی ادب! چرا بگم دوست دخترم؟!؟!؟!؟!؟
-آخه هنوز ازدواج نکردید
+باشه دوست دخترم
(بلند می گوید!)
+من با دوست دخترم خونه هم داریم! بچه هم داریم حتی!
-بچه؟؟ 
رو به بقیه: بدتر شد که میگه با دوست دخترم بچه داریم!!!
+میگم اگه اون زنم نیست دوست دخترمه! باید به بچه مون چی بگم؟؟ 
(هنگ میکنم ! ) خخخخ
-دوسش داری؟
+خیلی زیاد.. خیلی دوسش دارم. عاشقشم.
-همکلاسیته؟
+آره!
-اسمش چیه؟
+گفته به کسی نگم!
رو به پدرش میگم: به شما گفته بود؟؟؟ سر تکون می ده و میگه نه! و می خنده!
رو به بابا که تازه رسیده میگم: بیا ببین این فسقلی داره چی میگه! عاشق شده!!
پدر: عاشق شده؟؟؟ توووو؟
+آره مگه من چمه!
پدر: آخه تو.. با این قدت.. با اون.. لا اله الا الله! چی بگم به تو من!
+تازه باباشم قبول کرده ! قراره ازدواج کنیم! 
پدر: با باباش صحبت کردی؟
+آآآآآره دیگه حرف زدیم! همه چیز تموم شده! دیگه زنمه
پدر: لااقل بیار برات من عقد بخونم!!!اینطوری نگو زنم!
رو به پدرش: بابا من چند سالمه؟؟؟
پدرش: 8!
+خب ما هنوز کوچیک هستیم الان عقد نمی کنیم! باید بزرگ بشیم!
-بیا عزیزم. بیا باید حروف الفبا رو خوب یاد بگیری. درسهات رو خوب بخونی. با سواد باشی. اینطوری نمیشه که.. باید خوب درس بخونی!
+گیر نده!
-راست میگم
مادر لامپ را خاموش میکند!
مادر: وقت خوابه بسه دیگه!!! 
+عه مامان بزرگ دارم صحبت میکنم!
پدرش: کم خالی ببند بگیر بخواب!
+به خدا دروغ نمیگم. دوسش دارم
هممون با هم: باااااااااشه بگیر بخوااااااااااااب!

امان از این دهه نودی ها :)))

برچسب‌ها: اوی فسقلی
نویسنده: خاتون نظرات:

ادامه بده...

دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹، 20:0

روی مبل نشستم و پامو با سرعت ِ ۵ در ثانیه تکون می دم و پوست لبمو تا به گوشت برسه می کَنم! و یه سوال بزرگ بالای سرم می چرخه!
چه تصمیمی باید بگیرم . . .؟

نویسنده: خاتون نظرات:

قَدرَت نمی دانم!

یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹، 14:6

انقدر که اذیتم میکنی چرا هنوز متنبه نشدم و دلم می خواد اذیتت کنم؟! هنوز هم! با این حجم ِ درد و کلافگی و حالت ِ تهوع! 

نویسنده: خاتون نظرات:

همین راهو برو خاتون . . .

یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹، 10:13

موقع تحویل سال ، به خودم قول دادم آدم بهتری باشم..
با بقیه بهتر رفتار کنم
حواسم به حرفهام باشه... 
فکر میکنم تا یه حدی تونستم!
تونستم که شنیدم پشت سرم گفت:
خاتون انقدر دختر خوبیه. انقدر مهربونه... انقدر حساسه روی من.. برای اینکه اذیت نشم.. مریض نشم... حواسش هست. به همه چیز. حتی به اون که نیست، هر روز بهش زنگ میزنه و باهاش حرف میزنه... خیلی با درک ِ ... 
اینا رو دیشب وقتی د اشتم به جای برنامه نویسی ، ظرفها رو می شستم که کمکش باشم.. گفت که فلانی پشت سرم گفته. .. 
شوکه شدم.. 
من انقدرها هم دیگه خوب نیستم.
اما شاید..
کمی...سر سوزنی.
در قولی که تحویل سال به خودم دادم، موفق بودم..
من بارها اذیت شدم از حرفهاش. کارهاش... و گاهی حس کردم طوری حرف زدم که نباید میزدم..
ولی هیچ کدوم رو ندیده.. شاید چون فورا عذرخواهی کردم بدون اینکه خیال کنم شاید غرورم بشکنه یا تحقیر آمیز باشه یا اصلا من مقصر نبودم!!!! . ... شاید برای همین زود فراموششون کرده.. هر چند انگشت شمار بودن و شاید هم.. من فکر می کنم اصلا وجود داشتن!!!....
امیدوارم بتونم ادامه بدم!
به خوب بودن...
نمیخوام همه رو از خودم راضی نگه دارم
اما لااقل اینه که می تونم، وقتهایی که مجبور نیستم. کسی رو آزار ندم!

نویسنده: خاتون نظرات:
صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون