زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

اونجا.. اون نقطه!

شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹، 1:5
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

لحظاتی که مُردم!

شنبه سی ام اسفند ۱۳۹۹، 0:44

روز اولی که دیدمش! فکر نمی کردم امروز برسه که با خودم بگم کاش هیچ وقت نمی دیدمش یا لااقل کاش هیچ وقت عاشقش نمی شدم!! و خودمو و خودشو و اینهمه آدم رو به دردسر نمی انداختم!
بعد از یه مدت طولانی که حتی در مخفی ترین و ناشناخته ترین مکان های ذهنم!!! به مرگ فکر نمی کردم. حالا چند روزی هست که بهش فکر می کنم و تنها چیزی هست که از ته دل می خوام!!!(بغض)
درسته مثل اون موقع ها هیچ اقدامی نخواهم کرد! ولی هر روز برای زودتر اتفاق افتادنش دعا می کنم!
سر هر اتفاقی که توی زندگیم می افته با خودم میگم نه من خیلی خستم من این بار واقعا نمی تونم. نه خدایا بسه نه فلان بهمان!
به قول اون ترانه!
دعایی که به سمت آسمون فرستادم، مثل پژواک ِ صدای توی کوه، به سقف آسمان خورد و برگشت.
یعنی دعایی که برآورده نشد!
من خستم ولی هیچ کس به هیچ جاش نیست.
امروز توی مترو..به ادمها نگاه می کردم!
انگار نتیجه ی یه آزمایش غلط باشیم. یعنی یه آزمایشی که در مواقع زیادی به شکست خورده.. یا اینکه یکی شاید اونی که خدا صداش میکنن ما رو وسط یه گوی ِ دایره ای رها کرده و با ما بازی میکنه. از این ور هول بده. از اون ور هول بده.. از این ور بزن.. از اون ور بارها و بارها و بارها قبل از مرگ بکش!!!...
خدا رو شکر میکنم.. کسایی که برام مهم هستن سالمن ولی..
واقعا دلم می خواد من اینجا این لحظه نبودم. از همین لحظه ..
دلم می خواست اون اتفاقی که قرار بود هشت سال بعد که شد شش سال بعد.. می افتاد. می افتاد و تغییر پیدا نمی کرد!
اون روزها ک هنوز عوض نشده بود یادمه... دلم نمی خواست اتفاق بیفته!!!!!!!! دلم می خواست عوض بشه!
حالا که عوض شده دلم می خواد برگرده!
حالم خوب نیست!
حالم خوب نیست و دلم می خواد. هیچی اصلا دیگه حتی نوشتن هم حالم رو خوب نمیکنه! :)
دیگه به این شرایط مسخره فقط می تونم بخندم چون گریه کردنم فایده نداره!
امروز توی مترو نزدیک بود گریه کنم بعد همینطوری که به ساختمونایی ک در حال حرکت بودن نگاه می کردم!!!!! با خودم گفتم که چی بشه؟.. و گریه م بند اومد!.. و واقعا که چی..
اصلا که چی..
این اندوه به عصبانیت میرسه!.. وقتی به جمله ی "که چی؟" می رسم!
 

نویسنده: خاتون نظرات:

سکانس های غمگین

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹، 17:33

توی هر رابطه ای که داشتم بلااستثنا ... با صحنه ای مواجه شدم که منو شوکه کرده.. فشارم افتاده و حتی.. بار دوم.. وسط خیابون چشمهام سیاهی رفت و بار سوم که چند روز پیش بود وسط نمایشگاه نیز سرم یخ زد و هی با خودم گفتم خاتون آروم آروم..تو می تونی تا میزی که روش شکلات هست خودتو برسونی آره می تونی هیسسس نفس عمیق بکش به خودت بیا و برو....

 و من نمی دونم این احساسات بد... شوکه کننده... غیرقابل انتظار و بیش از حد توان من ناراحت کننده... کی قراره تموم بشن!!

بعدا نوشت: خیر دو روز پیش بار چهارم بود! 

نویسنده: خاتون نظرات:

دلتنگی!

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹، 14:24

یهو دلم یه خونه ی حیاط دار خواست. از اینا که درخت های توی حیاط سر به فلک کشیده و تنومندن. دیوار ِ سمت حیاط ، دیوار نیست و سراسر پنجره ست!!!! پنجره های رنگی... دلم خواست توی اون خونه یهو عصر یه روز بهاری! با صدای بارون پنجره ی رو به حیاط رو باز کنم و ببینم داره بارون میاد! اونم چه بارونی...!بعد باد با موهام بازی میکنه و بارون روی گونه هام شبنم می کاره... عاح عاح!

نویسنده: خاتون نظرات:

خستگی!

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۹، 14:23

تمام مدت با یک رخوت ِ مضحکی تمام مسیر تا رسیدن به لپ تاپم رو پیاده روی کردم و زیر ماسک آواز خوندم. بعد هم توی مسیر برگشت برای خوشحال کردن خودم کاکتوس خریدم. در حالی که زیر ماسک با کاکتوس صحبت می کردم و حالشو می پرسیدم. همه ی اون رخوت تبدیل به گریه شد و گفتم خسته شدم.. خسته بسه..
بعد زودی گریه های اومده نیومده رو قورت دادم و رو به کاکتوس خانوم گفتم با تو نبودما. من خوبم! تو غصه نخوری برگات زرد بشه بریزه. خیلی هم خوبم من! خوب ِ خوب! مگه میشه کسی تو رو داشته باشه و غصه بخوره؟

نویسنده: خاتون نظرات:

دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹، 16:8

استرس در حال بلعیدن منه!

نویسنده: خاتون نظرات:

روزهای آخر سال

دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹، 10:38
نویسنده: خاتون نظرات:

دستهایت

چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۹، 13:52
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

تفکرات!

دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۹، 22:32
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۹، 23:49

دختر ول کن رها کن! تو که خدا نیستی! همه چیز دست تو باشه!!!!!به خودت بیا!

به قول فیلم " روز مرگت مبارک" ، لااقل تو فرصت خداحافظی کردن داری!!!.. در بدترین حالت. ... که ان شاءالله نمیشه. ..

نویسنده: خاتون

دیشب لوکیشن "هال"

شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۹، 15:5

مامان یه نگاه به قیافه ی افسرده و ناامیدم کرد و گونه های سرخ از گریه که سعی به پنهان کردنش داشتم! سر اوی فسقلی داد زدم: پاشو پاشو برو بخواب لامپ رو خاموش کن بالا سر من نشین بدو!

+بذار برم جیش کنممممم می رم! 

مامان: دخترم غصه شو نخور.غصه ی فردا رو . به خیالتم نباشه ولش کن..

من: نه غصه اونو نمی خورم به هر حال اتفاقی بود که باید می افتاد!..

مامان در حالی که به زحمت نگاه نگرانشو از روم برداشت به تلویزیون خیره شد..

آخ من قربون مهربونیات برم. آخ مامان که از نگام می فهمی خاتون یه مرگیش زده... آخه چطور بهت بگم چم شده!... چی بگم بهت...خاتون فدات بشه...

نویسنده: خاتون نظرات:

مست!

شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۹، 14:57
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

ج ه ن م

جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۹، 23:6

باید بگم این نقطه از زندگیم خودِ جهنم ِ! ... حتی اجازه ندارم گریه کنم و کاش صورتم طوری بود که گریه معلوم نمیشد.. اصلا دارم چی می نویسم چطور می نویسم یا با چه ادبیاتی باشه نمی دونم هیجی.. حتی نمی دونم چرا بلاگفا رو باز کردم و می نویسم. هر بار که فکر می کنی بلاخره به یه ماجرای مزخرف تونستی پایان بدی.. چنان آغاز وحشتناکی براش میاد که.. نمی دونی چی کار کنی!. چی بگی چه حرکتی..

دارم دست و پای الکی می زنم ای لعنت به من دارم دست و پای الکی می زنم آخه اوس کریم قربونت برم من... پس چرا جلو جلو به من میگی.....

فکر می کنی چقدر قویه خاتون..چقدر!؟..

نویسنده: خاتون نظرات:

سکانس های گریه دار ِ مسخره!

چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹، 16:13
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

حواس پرت ِ عاشق پیشه!

چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹، 15:58

کلا این روزها دچار فراموشی و حواس پرتی هستم و هی داره اتفاقات ِ بدتری می افته! :/
از کارت عابربانک بابا که توی دستگاه جا گذاشتم بگیر تا گم شدن دسته کلید و پاک کردن نرم افزار حسابداری شرکت (که برش گردوندم!) و شکستن لپ تاپ و ....
مثلا امروز یه جمع و تفریق ساده رو نتونستم انجام بدم و گیج شده بودم!
گیج و منگ و حواس پرت شدم!
امروز دیگه آقای رییس به این جمله رسید: خانوم فلانی چی شده؟ خوبین؟ چرا شما اینطوری شدین؟
بعد دستامو بالا میزم نگه داشتم تکون می دم میگم خوبم خوبم همه چیز خوبه این عدد اینجاست اینجا.. اینطوری باشه درست میشه!!! :/
دنیا جای قشنگی نیست.
دستمو محکم گرفت گفت وای یادم نبود بگم تو فلان کار رو کردی آفرین!
بعد امروز پشت میزم سرکار داشتم به دستش که دستمو محکم گرفته بود فکر می کردم و می گفتم مگه آدم چند بار زندگی میکنه... چرا نمی ذارن دنبال زندگی خودش بره.. زندگی من اونه.. با اونه.. می خوام بقیه ش با اون باشه از همین لحظه هم با اون باشه..
این چه دنیای کثافتیه که باید انقدر صبر کنیم و دور باشیم و دلتنگی بکشیم و ...
این چه دنیاییه آخه!

نویسنده: خاتون نظرات:

بهم گفت:

چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹، 15:58
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

نامه ی خصوصی

شنبه نهم اسفند ۱۳۹۹، 11:39

#اعتراف

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۹، 14:37

حق با اونه! من خیلی تنبلم! نصف بیشتر روز رو بی حوصله م!!!! و هیچ کار مفیدی نمی کنم!!!

تجدید نظری کن دختر جان!

کاش یه معجون بود به اسم "حوصله"

نویسنده: خاتون نظرات:

نتیجه ی یک خواب ِ بد. .

چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۹، 15:13

با خودم گفتم نه امروز توی اتاق نمیرم! روی مبل ِ کنار تلویزیون به تماشای مامان نشستم!
به تماشای سریال نگاه کردنش!!!
با دقت داشت نگاه می کرد متوجه نگاه ِ من شد و برای من هم تعریف و تحلیل می کرد که چقدر این شخصیت ِ بد ِ جدید ِ سریال، بدتر از قبلیه! اصلا آدم نیست!!  من هم سر تکون می دادم!
گوشی مو برداشتم و ازش فیلم گرفتم!!!!!!
تازه متوجه شدم سریال نگاه کردن ِ مامان چقدر دیدنیه!!!!
از خرید برگشته بود و داشت با ذوق خریدهاشو به آبجی نشون می داد. داشتم دارویی که از عطاری خریده بودم رو درست می کردم و می کوبیدم! چشمهامو بستم و به صدای خونه گوش دادم.
صدای مامان.. آبجی..
مامان: بپوشش! گفتم دختر ِ من پاهاش کوچیکه! اندازه ی پسربچه ی هفت ساله ست! گفت اگر اینطور باشه حتما اندازه ش میشه! حالا تو بپوش
(صدای خنده)
اما من که می دونم اندازه ت میشه
(صدای خنده)
آبجی: وای مامان اندازمه!
(صدای خنده)
مامان: من که بهت گفتم. وای اندازته! چقدر خوبه. مبارکه! ببین برای نوه هام چی خریدم!! وای وای آخه نگاش کن! قربونش برم می خواد اینو بپوشه!
(صدای خنده)
... .
چشمهامو دو بار روی هم بستم و اشکی که رو به سقوط بود رو نجات دادم!
نه
به خودم قول دادم گریه نمیکنم!
مامان: دختر تو چی کار میکنی؟ داری اشتباه درست میکنی! برو قابلمه کوچیکه رو بیار توی اون بکوب! توی ظرف پیتزا آخه؟؟
+چشم
باز بالای سرم ایستاد و نگاه کرد من چی کار می کنم و کمی راهنمایی کرد. قبلا از این کارش عصبی می شدم !!! اما این بار با خودم گفتم تو باش آخه. .. بیا بالا سر من وایستا هی گیر بده! بگو اینطرفش کجه اون طرفش کجه! داری اشتباه میزنی!!! خرابکاری کردی!!!! اینطوری درست تره! گوش کن به حرف من! اصلا هی غر بزن!!!!
گوشتکوب رو گذاشتم روی زمین و به مامان نگاه کردم!
+انجام بده انجام بده! اشکال نداره خونه کثیف شد! وا! دختر تو چرا ناراحتی؟؟؟
-من؟ ناراحت نیستم! آخه خورد نمیشه!
+بکوب میشه. صبر داشته باش!
خورد نمیشه.. خورد میشه! بهانه ی خوبی برای فرار کردن از نگاه ِ مادری که از توی چشمهات ناراحتی و حالت رو می فهمه!!!
روی مبل بودم آره.. داشتم به سریال نگاه کردنش نگاه می کردم.
سریال تموم شد.
+این لپ تاپت کی درست میشه؟
-چرا مامان؟
+این قسط ها رو پرداخت کنی گفتی با گوشی نمیشه!
می دونستم جمع کردن لپ تاپم الان خیلی کار سختیه چون قطعه شو نخریدم!! ولی گفتم باشه.. جمعش کردم و کاراشو کردم.
+دخترم میشه اینا رو جمع بزنی ببینی چقدر خرج کردم؟ این کارتم اس ام اس نمیاد!
یه عالمه رسید مچاله شده توی دستش بود با یک نگاه که نکنه وقتت رو گرفتم؟. ..
-آره مامان بده..
...
مامان رفت نماز بخونه خواهری طبق معمول شروع کرد غر زدن از دست مامان!
حس کردم چقدر دور شدم از این بحث ها.. از این بحث های الکی.. روزمره... چرا مامان به من اینو گفت چرا اینطوری رفتار کرد چرا اذیت کرد. ..
کافیه یک ثانیه .. یک لحظه عمیقا به لحظه ای فکر کنی که نیست و مُرده!!!!
فقط یک لحظه نبودنش رو تصور کن...
ببین باز هم این مسائل انقدر مهمه؟؟؟؟؟
واقعا مهمه؟

خواستم به خواهری هم بگم ولی هیچی نگفتم. طبق معمول سرمو تکون دادم و خندیدم و گفتم مامانه دیگه.. مامان اینطوری نباشه کی باشه؟ باید حضورش حس بشه! باید یه کاری بکنه که بفهمیم هست!
* * *
دیگه گریه نمیکنم دیروز به خاتونِ با گونه های سرخ ِ توی آینه قول دادم!
گریه نمیکنم .. . می دونم که این روزها هم می گذره و تموم میشه..
می دونم که اون فقط یک هشدار و آلارم بود نه اینکه واقعا و عینا اتفاق بیته. یه هشدار برای من ِ احمق که به خودم بیام چقدر به مامان بی توجهم.. چقدر یه وقتهایی از سر بی حوصلگی کارهاشو نمی کنم. چقدر براش کم وقت میذارم.. چقدر ازش فاصله گرفتم! چقدر حضورش رو عادی قلمداد کردم.. ....و درس خوبی بود!
نه دیگه گریه نمیکنم.
من دختر قوی ای هستم و از پس این هم برمیام ولی...
من می خوام مامان باشه برای اینکه وقتی مسئله اوی نازنین رو همه فهمیدن.. سرم داد بکشه! باهام دعوا کنه! بگه دختر دیوونه شدی؟؟؟؟ این انتخاب توئه؟... بعد من بگم مامان فقط یک بار ببینش... نظرت عوض میشه تو هم می فهمی چرا انتخابش کردم.. بعد مامان اوی نازنین رو می بینه و اون هم قبولش میکنه... باید بچه هامونو ببینه! باید توصیه های خنده داری توی دوران بارداری به من بده! ! ! باید موقع به دنیا اومدن بچه هامون کنارم باشه..
باید موفقیت هامو ببینه.. باید به دفترم بیاد تا با هم چایی بخوریم!!!!!!!
باید وقتی روی سِن هستم اون پایین برام دست بزنه و به همه بگه که من دخترشم.. .. ... .!
الان زوده .. . خیلی زود!

نویسنده: خاتون نظرات:

حال ِیهویی!

دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۹، 22:21

موهای خیس و حموم رفته که دورم پیچیدن

جاج شده در توییتر!

عصبی ناشی از فیلم ندیدن با اوی نارنین!

کلا عصبی اره عصبی!!

لپ تاپ عین جیگر زلیخا باز

سایت جواب داده نشده

دست کبود شده ی آزمایش خون

سر و صدا سر و صدای خونه

وای

نیاز دارم برم قدم بزنم... قدم...!!! 

و یک هفته از گوشیم فاصله بگیرم!

*نامبرده هندزفری زده و ترانه ی متالی را پخش نوموده!

نویسنده: خاتون نظرات:

ت ن ه ا یی !

شنبه دوم اسفند ۱۳۹۹، 11:59

امروز می خوام دکتر برم، فردا هم آزمایش می دم، به اصرار اوی نازنین!!!! خیلی وقته تنهایی دکتر می رم. انقدر تنهایی رفتم که یادم رفته وقتی همراه داری چه حسی داره! از تنهایی اورژانس رفتن که اصلا نگم! ... واقعا حس تنهاییِ وحشتناکِ بدی رو بهت تزریق می کنه! کلا تنها بودن خوب نیس ولی...

اوی نازنین مثل ستاره هاست.. همونقدر دور و غیر قابل دسترس...همونقدر زیبا..همونقدر عزیز و دوست داشتنی... همونقدر اشتیاق برای رسیدن بهش و هی نرسیدن.  .... 

نویسنده: خاتون نظرات:

لحظاتی که یه جون از جونام کم شد!!!!

شنبه دوم اسفند ۱۳۹۹، 11:37

یکی از عادت های بدی که دارم، اینه که سر چیزهایی که به من مربوط نیست، انرژی می ذارم!
این خیلی مهمه!
هر آدمی تا یه حدی انرژی داره که برای کارهای روزمره ش و درگیری هاش بذاره!
بهتره که اون انرژی به جای خرج کردن برای چیزهایی که به تو ربطی نداره و هیچ سودی هم برات نداره. برای خودت خرج کنی!
مثلا وقتی که غیبت می کنی! یا وقتی یکی رو قضاوت می کنی! بی خودی انرژی تو جایی صرف کردی که نباید!!!!! تازه از اون طرف تاثیر منفی شو توی زندگیت می ذاره!
اسراف در انرژی.. تاثیر منفی زیادی داره!!!
مثلا من
با این لیست ِ بلندی که نوشتم و هنوز هیچ کدوم رو به سرانجام نرسوندم. دارم انرژی مو سر چیزهایی خرج میکنم که نه پولی بهم میرسه و  نه موفقیتی!
هیچی!
ادمین ِ اینستاگرام و مدیر برنامه ی مفتی ِ کسی شدن که هیچ ربطی به تو نداره!
انرژی تو صرف کامنت های منفی و مثبت اون کردن!
واقعا بیهوده ست!!!!
باید به خودم بیام!
هنوزم یه چیزی توی دلم وول وول می کنه که برو و جواب فلانی رو زیر کامنت هاش بده!
یکی نیست بگه آخه به تو چه خاتون!
یا مثلا وسط دعواهایی می پرم و انرژی صرف شون می کنم که به من ربطی نداره!
توی اعضای خانواده م کسایی هستن که دو روز دعوا می کنن و دو روز دیگه آشتی میکنن!
وقتی دعوا می کنن خودمو وسط می ندازم و سعی می کنم کمک کنم و خدا می دونه چقدر له میشم!!!!!
چقدر بازی می خورم!
و دعواشونو باور میکنم!!!!
یا مثلا سر چیزهایی الکی توی رابطه م با اوی نازنین.. حرص ِ بیخودی می خورم! گریه های الکی می کنم و بی دلیل غصه می خورم!!! یعنی انرژی مو سرش تخلیه میکنم!!!!!!
توی محل کار.. حرص هایی می خورم که به من ربطی نداره! و هی به خودم تکرار میکنم دختر جان! شما فقط قراره اینجا حقوق ت رو بگیری و خلاص! مشکلاتی که توی ادارات مختلف به وجود میاد به تو چه ربطی داره که حرصش رو می خوری؟؟؟؟
کلا با خودم نامهربونم
خیلی خودمو آزار میدم!
روزی که بتونم در مصرف انرژی هام صرفه جویی کنم واقعا روز ِ تولدمه!!!!!!! روزی که دوباره متولد میشم!
و باید جشن بگیرم!
واقعا نمی فهمم چطور می تونم کنترلش کنم!
چطور می تونم کمترش کنم...
چطور می تونم بی تفاوت تر باشم!
گریه ی پنج شنبه.. خیلی بی دلیل و مسخره بود! نباید می بود..
یا استرس ِ امروز صبح و عصبانیت و حرص خوردنش...
یا بحث ِ مسخره ی دیروز و طپش قلبی که گرفتم و خیلی مسخره بود و نباید اصلا بحث می کردم! باید مقابل یاوه گویی هاش سکوت می کردم!!!!!!!
باید دلمو با خودم صاف کنم. با اوی نازنین .. با همه
با خودم
با خودم
با خودم!
ببخشید خاتون جان
که انقدر باهات نامهربونم. .. که انقدر اذیتت می کنم!
تمام تلاشمو می کنم
تلاشمونو می کنیم که از اینم بگذریم!

نویسنده: خاتون نظرات:

دنیا وفا نداره ای نور هر دو دیده . .

شنبه دوم اسفند ۱۳۹۹، 0:0
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون