زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

do while!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 15:52

جواب ِ آزمایش تو دستم!
فکر ِ سه سال پیش توی مغزم!
دلم می خواد همه چیز رو بذارم و برم!

نویسنده: خاتون نظرات:

فکت!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 15:27

آدمها چقدر از دور قشنگن... دلم می خواد از دور بغلشون کنم! .. اما فقط از دور!

نویسنده: خاتون نظرات:

قفلی!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 11:57

روی آهنگ ِ وبلاگ ِ سالی قفلی زدم!

 

نویسنده: خاتون نظرات:

مثلا تموم شده بود!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 10:59

مثلا خیال کردم اون لحظه که پشت در خونه جات گذاشتم و در رو با عصبانیت بستم. همه ی قصه رو تموم کردم! یا مثلا خیال کردم ... اون روز که از کنارت با سرعت رد شدم و پشت پامم به خاطر کفش پاشنه بلندم زخم شده بود.. با سرعت از کنارت رد شدم.. دیگه با خودم گفتم این نقطه ی آخرشه!
به کسی نگفتم... 
کفش پاشنه بلند پوشیدم که خیال کنم من دیگه اون دخترک ِ کتونی پوش ِ خام و جوون نیستم که هر... که هر چی؟
که هر هیچی!
اما پاهام کفشا رو دوست نداشت
اونا.. دلشون کتونی های یه شماره بزرگ از پامو می خواستن و جورابم.. خون بود! و دلم...
آره
فکر کردم آخرشه.
فکر کردم مثلا از اینجا به بعد.. نقطه ی رهایی ِ منه.. نقطه ی آغاز ِ زندگی جدید.
توی فیلد ِ آدرس وبلاگ ِ بلاگفا با ذوق نوشتم
ournewlife!
our!  جمع بستم...
همه چیز از اینجا بهتر میشه. من آماده ی پذیرش ِ اتفاقات ِ جدید و هیجان انگیز هستم...
هر چیزی که باشه...
هر چیزی
گفتم هر چیزی .. اما نگفتم تکرار بشه.. . !
از دیروز عصر دست از سرزنش خودم برنداشتم!

نویسنده: خاتون نظرات:

یه مشت هذیون!

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:12

رو به آینه ی سرویس بهداشتی به خودم گفتم:
خاتون... یه لحظه.. یه ثانیه.. اگر.. خم به اَبروت بیاری.. از این غم ِ مسخره ای که به دلت چنگ میزنه... باور کن.. دیگه نه من نه تو!.. تو که میدونی.. اون از چشمهامون می فهمه.. 
بهش فکر نکن.. اصلا بهش فکر نکن. حواست رو پرت چیزهای دیگه کن باشه؟... 
به روشویی دستام رو تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم...
و از سرویس بهداشتی بیرون رفتم.
رو به چشمهای احوال پرسش نشستم!
و اون غم روی تو بقچه ی لب ِ طاقچه ی دلم گذاشته بودم و لبخند ِ همیشگیم روی لبهام بود...
وقتی در خونه رو بستم که بیام سرکار...وقتی در رو بست و برام دست تکون داد و گفت روز خوبی داشته باشی..
نقاب رو درآوردم و آه کشیدم
دوباره این بقچه باز شده بود.
انگار که به اون نقاب تیکه هایی از گوشت ِ صورتم چسبیده باشه...
میخوام بگم
چون می دونستم که درمیاد.. چون می دونستم که وسط ِ راه آبرومو می بره.. چون بعدش باید به هزار سوال ِ این نگاه ِ احوالپرس که بعدا میشه نگاه ِ پرسشگر.. جواب بدم.. چون می دونستم یهو می افته.. چون می ترسیدم.. چون... با تمام توانم.. با هر چسب ِ محکمی که داشتم.. شاید به محکمی ِ چسب یک دو سه.. اون رو به صورتم چسبوندم که.. آخر..
صورتم هم کنده شد!
چی دارم میگم؟
یه مشت هذیون!

نویسنده: خاتون نظرات:

رعد و برق

چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:7

کنار پنجره ی باز با چادر ِ نمازم نشسته بودم. اونقدر خسته بودم که نای تکون خوردن نداشتم. هر چند لحظه یکبار ، رعدو برق آسمون رو روشن می کرد و من شونه هام رو از ترس بالا می بردم ولی بلند نمیشدم!!! .. خیلی خسته بودم...
...
شب.. ساعت نمیدونم چند... آسمون مثل روز روشن شد! و یک صدای وحشتناک من رو از خواب بیدار کرد. قلبم مثل قلب ِ یه گنجشک تند تند میزد. خواهری از خواب بیدار شد و به سمت پنجره رفت: چی بود چی بود؟
-نترس.. رعد و برق بود چیزی نبود!
حالا خودم رو به سکته بودم!
همیشه همینطوریه...
خودم دارم نابود میشم ولی به بقیه امید میدم..
چشمهام با ترس رو به پنجره باز بود و منتظر رعد و برق بعدی بودم..
با خودم گفتم
چاره ی ترس از این رعد و برق.. فقط بغل ِ !

نویسنده: خاتون نظرات:

به عقب نگاه نکن دیوونه!

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹، 22:31

توی دلم انگار هزار شورش به پا بود..
هر کاری می کردم حالم خوب نمیشد. اون هم دقیقا وسط یک روز شلوغ که فرصت فکر کردن هم نداشتم! از پشت میزم به پشت میز بقیه می رفتم. از جلو کمدهای بایگانی دوباره به پشت میزم و هی دور سرم می چرخیدم...
چنگ به روسری و ماسکم زدم.. نفس نبود. قفسه ی سینه م از دیروز هنوز درد می کرد!دیروز انقدر درد گرفت که دوست داشتم محکم زیر سینه م رو بگیرم و خمیده پشت میزم چشمهامو از درد ببندم.. اما حضورِ آقای همکار اجازه ی این کار رو نمیداد... نمیدونم اون لحظه چرا به این مسئله فکر می کردم چون جای درد نزدیک به سینه مه.. زشته که بگیرم.. یا اینکه حتی..بیخودی نگرانش میکنم.. شاید فکر کنه این درد به خاطر قلبه.. و خانوم فلانی رو به سکته ست!!!! لبمو گاز گرفتم و تحمل کردم...
امروز هم هنوز درد می کرد و تنگی نفس هم بهش اضافه شده بود..
وقتی بیرون از دفتر رفتم انگار هوای آزاد بهترش می کردم نزدیک پنجره ی باز سالن ایستاده بودم و دلم می خواست تمام روز همونجا بایستم بدون اینکه به پرونده های باز و کارهای نکرده ی پشت میزم فکر کنم!!!
اما نمی تونستم..
امروز به همه ی اینها دل آشوبه هم اضافه شد..
اینطور وقتها .. اتفاق ِ بدی برای کسی که دوسش دارم می افته.. بیشتر وقتها... من هم دونه دونه به کسایی که دوسشون دارم پیام میدم و حالشونو می پرسم تا مطمئن شم نشتی ِ این دل از کجاست!!!
اما امروز کار رو یکسره کردم و به اوی نازنین پیام دادم...
و کمی درست بود.. 
ولی دیر جواب ِ پیامم رو داد و من..
به بهانه ی خرید برای پدر.. زیر بارون ِ بهاری همراه با تیغ ِ آفتاب!!! با کوله ی بسیار سنگین.. 35 دقیقه در حالی که حس می کردم ماسکم تبدیل به یک کاسه ی آب شده از عرق های صورتم...
پاها و کمرم درد می کرد و تشنگی کم کم آزاردهنده میشد.. ولی دست بردار نبودم.
راه رفتن این دل آشوبه ی لعنتی رو کمتر می کردم..
حتی شروع به آوازخوندن کردم..
مردی با موهای ژولیده از کنارم رد شد..
ولی آواز خوندنم رو قطع نکردم..
حس می کنم آدمها با ماسک مرموز تر به نظر میان.. همه ی آدمهای اطرافم رو قاتـ ـل حس می کردم!!
و فکر میکنم اون دل آشوبه.. داشت تبدیل به شک به همه ی آدمهای اطرافم میشد. پیرمردی با استرس داشت از خیابون رد میشد.. نزدیک بود یه دوچرخه بهش بزنه. دوچرخه در حالی که فریاد میزد: حاج آقا بپا!!
از کنارش رد شد..
منتظر شد تا من برسم و کنار ِ من رد شد..
و تقریبا پا به پای من یه مسیری رو اومد..و دوباره که به خیابون رسید با التماس به من نگاه کرد، از من جلوتر بود. صدامو نمی شنید با خودم گفتم : بیام ردت کنم عزیز ِ دل؟..
ولی رد شد رفت.. رفت و هی پشت سرش رو نگاه می کرد و به من زل میزد.. کم کم به اون هم مشکوک شدم!!! و وقتی پشت سرم جا موند. توی شیشه ای آینه ای ساختمونی ، بهش نگاه کردم و دیدم.. اصلا حواسش به من نیست..
به خودم گفتم: کم برای مردم قصه بساز خاتون.. کم دیوونه باش!
..
این بغض و دل آشوبه بعد از جواب پیام ِ اوی نازنین و همراه با بارونی که انگار بهار از پاییز به ارث برده بود بغضم رو شکست...
در حالی که هق هق می کردم. چادرمو سر کردم. پرده رو بستم..
و قبل از نماز شعر نمیدونم کی رو زمزمه کردم: پنجره بازه به بارون.. من ولی دلم گرفته . ..
و در حالی که شونه هام می لرزید نفهمیدم نماز ِ مغرب و عشا رو چطور خوندم..
حس ِ افسردگی ِ بی رحمی به دور ِ تمام ِ روحم پیچیده بود و دلش نمی خواست که رهام کنه...
و همچنان. . . 
ادامه داره. ...

نویسنده: خاتون نظرات:

آینده .. آینده .. آینده . .

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹، 13:52
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

تُرشیدیم!؟ تُرشیدی! تُرشید!!!! :|

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹، 11:35

من درگیر پرو لباسی بودم که دوخته بودم و داشتم از نتیجه ی کار توی آینه لذت می بردم و دور خودم می چرخیدم و خودمو با لبخند برانداز می کردم! ... داشت پشت تلفن صحبت می کرد، شنیدم که گفت:
خاتون هم دیگه داره 30 سالش میشه، دعا کن زودتر ازدواج کنه!..
نمیدونم چرا
حس ِ آشغال بودن بهم دست داد!
یا حس بیماری که شفا پیدا نکرده..و باید براش دعا کنن که سلامتی شو بدست بیاره...
لبخندم محو شد!!! 

چرا 30 سالگی مهمه خب عاخه !! میشه که بشه... متاهل باشی وارد سی سالگی بشی.. مجرد واردش بشی.. ول کنید تو رو خدا :(

نویسنده: خاتون نظرات:

رویا می بافم!

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:59

اول نوشت: آقا من بلد نیستم! کجای شهرهای شمالی به دریا نزدیک تره... شما تصور کن همونو نوشتم. الان بعد از نوشتن ِ پست سرچ که کردم دیدم .  لاهیجان بهتره چون به چمخاله نزدیک تره. و رشت به دریا دورتره. خلاصه اگر می دونید. راهنماییم کنید ! مرسی :)


یه روزی که گوشی مو دستم گرفتم و پشت سرم انگار بمب ترکیده باشه! شبیه این بازمانده های یک جنگ ِ نابرابر! گوشی مو دستم میگیرم و سایت سفر724 رو باز میکنم. مبدا رو تهران و مقصد رو رشت میزنم! 
رفت پنج شنبه شب و برگشت جمعه شب! 
از صبح ِ پنج شنبه جلوی کمد می ایستم و فکر میکنم که چی بپوشم که هم قشنگ باشه هم طوری باشه که باعث نشه که کسی مزاحمم بشه.
یه سری خوراکی با خودم می برم.
حتما سازم رو می برم.
گوشی مو از صبح پنج شنبه به شارژ میزنم از استرس ِ تموم شدن ِ شارژ! 
عصر پنج شنبه یه اسنپ به سمت ترمینال میگیرم در حالی که به نظرم خیلی قشنگ شدم! 
روی صندلی ِ تکی ِ اتوبوس ِ VIP  می شینم و فلشی که پر از آهنگ کردم رو به مانیتورش وصل میکنم و تا خود ِ رشت یک سره ترانه گوش میدم و بیرون رو تماشا میکنم.
به رشت می رسم و یه تاکسی برای میدون ِ شهرداری میگیرم. 
تا جایی که می تونم می خورم :)) و از دیدن ِ بازار غرق ِ لذت میشم.. 
سلفی میگیرم.. عکس می گیرم. خرید میکنم... 
بعد هم بازار ِ سفال فروشا..
بعد هم وقتی از پیاده روی توی سطح ِ شهر سیر شدم. یه تاکسی می گیرم تا دریا...
بعد ..
رو به دریا می شینم و گوشیمو یه جا ثابت میکنم و ساز میزنم و .. ساز و . . 
یک ساعت مونده به بلیط برگشت بلند میشم تا به ترمینال برگردم...
من یه همچین روزی رو به خودم بدهکارم!
فکر اینکه اوی ِ نازنین هم همراهم باشه یه کم .. زیاد از حد خوبه.. و برای همین اصلا بهش فکر نمیکنم.
تنهایی رفتن هم خوبه..
تنها موندن هم خوبه.. 
تنهایی...
کی گفته که بده؟
 

نویسنده: خاتون نظرات:

قرار!

سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:45
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

خاتون یک عدد دستگاه ِ پیش بینی ِ زلزله!

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 12:55

تهران امروز دوبار لرزیده! 
هر چند زیر 3 ریشتر بوده و من هم حسش نکردم.
اما اون باری که ساعت چهار و بیست دقیقه ی صبح لرزید. می خواستم نماز صبح بخونم. کنار کمد شیشه ای جانمازم رو پهن کردم و بعد با خودم گفتم دختر چرا اینجا می خونی؟ اگر زلزله بیاد چی؟ این میفته روت!! یه کم اونطرف تر بخون :|
و همون لحظه زلزله اومده! 2.9! 

نویسنده: خاتون نظرات:

یک روز کسل کننده!

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 10:34

از در ِ ساختمون بیرون اومدم و داشتم برای یه آدم خیالی تعریف می کردم! که چی می بینم! انگار که یه آدم نابینا کنارم باشه..
حس خوبی داشت! لااقل برای منی که در کسلی و کرختی ِ محض غرق بودم. کمی هیجان داشت!
اینطور شروع کردم:
از در ساختمون بیرون اومدم! مرد ِ مشکوکی نگاه ِ خاکستری شو به من انداخت! وقتی میگم نگاه ِ خاکستری! دقیقا منظورم نگاه ِ خاکستریه! موهای بهم ریخته ای داره و به نظر شبیه آدمهای بی خانمان میاد و اینجا طبیعیه که از این آدمها باشه! ولی به لباسهاش ، به پیراهن ِ سفید ِ تمیزش و شلوار مشکی راسته ش اصلا بی خانمان بودن نمیاد! می دونم میدونم! باز هم دارم برای آدمها قصه می بافم و این کار درست نیست! ولی تو که میدونی ، نمیتونم قصه نبافم! و بعد سر و صدای کارفرما و کارگری توجهمو جلب میکنه. کارگری که سرش رو با شال بسته. شبیه کارگرهای افغانه اما بین اون همه هیاهو و سر و صدا، لهجه ش رو نمی شنوم تا با اطمینان بهت بگم که اون یه افغان ِ .. ولی خیلی قشنگ شال رو ، روی سرش بسته.. وای که چه آفتابی به فرق ِ سرم می کوبه! حالا به یه دو راهی رسیدم! دو راهی ای که یک راهش به یه سگ ِ بزرگ میرسه و راهی که به خیابون ِ شلوغ و پرتردد و خطرناک.. من ترجیح میدم از کنار اون سگ رد نشم هر چند اگر بسته باشه! به چهارراه میرسم و حس میکنم چشمهای همه ، تمام روحم رو گاز گرفته ! مثل اون کاریکلماتور که با هم دیده بودیم یادته؟ همه ی نگاهها سمت ِ من می چرخه و کاش دلیلش رو می دونستم! آه این کوچه رو یادته؟ اینجا هم یه سگ دیگه ست.. که بسته ست و توله هم هست ولی من از صدای پارس کردن ِ یهوییش می ترسم! خوب شد که یادم افتاد میدونی؟ من انقدر غرق ِ حرف زدن ِ با تو بودم که یادم رفته بود اینجا یه سگ داره. دوباره نیم متر از جا می پریدم و باعث خنده ی مغازه دار های این کوچه می شدم!!! دوست ندارم بهم بخندن.. کی دوست داره بهش بخندن.. 
برای اینکه نترسم دستم رو مشت کردم و نفسم رو حبس کردم...نترس .. نترس.. الان صدای پارس کردنش میاد.. نترس.. دختر نترس...حواست پرت نشه. نشه .نشه!!!
که صدای یه دستگاهی بلند شد که انقدر صداش از صدای سگ بیشتر بود که باعث شد کمی مشتمو باز کنم و آسوده بشم! 
تا وارد کوچه ی دیگری شدم! مرد ِ مشکوک ِ دیگری بهم زل زد. فقط نگاه و طرز راه رفتنش رو ببین!!! 
به گوشی ِ توی کوله م.. و به لپ تاپم فکر کردم.. سر جمع 10 میلیون تومن توی کیفم داشتم!!! 10 میلیون تومنی که با هزار زحمت خریده بودم!! به کوچه ای که مرد واردش شد نگاه کردم.. خلوت بود.. و پرنده پر نمیزد. کوچه رو رد کردم و از کوچه ی بعدی رفتم. 
بعد به خودم گفتم تو همیشه مشکوکی و همیشه این جا سر و کله ی یه آدم مشکوک پیداش میشه! بعد به خودم تشر زدم که چی میگی دختر؟ این اولین باره که امسال همچین آدمی اینجا می بینم! بعد هم.. اینها اسمش احتیاط ِ نه مشکوک بودن! آدم که خودشو وسط معرکه نمیندازه! 
بعد به فلافل فروشی رسیدم. آه این فلافل فروشی که الان در ِ مغازه رو با یکی از یخچال هاش بسته! یه روز ِ خیلی گرم ِ مزخرف. یکی از اون فلافل های بدمزه شو خورده بودم! اصلا چه فرقی داره ببنده یا نبنده! وقتی که خوراکی هاش بدمزه ست! 
بعد انقدر نفسم تنگی کرد که دلم می خواست ماسک رو بکشم پایین ولی مردی که از روبرو می اومد و ازدحام این آدمها.. مانع این کار شد و وجود ِ ماسک رو تحمل کردم! ..
توت های بیچاره ی بهار ِ امسال..
فقط روی زمین می ریزن.. و هیچ کس به خاطر کرونا سمتشون نمی ره.. چقدر امسال انگار بیشتر بار دادن... 
یادت نیست؟
همین دو روز پیش بود . سه چهار تا دختر بچه سطل به دست توت های روی زمین رو جمع می کردن و تو! توی دیوانه ی خود درگیر. بهشون تذکر ندادی که بچه ها.. اینها کثیف هستن و کرونا هم هست دیگه بدتر... جمع نکنید! تو هیچی بهشون نگفتی... و اونها..
داشتم خودم رو سرزنش می کردم که دوباره سه تا دختربچه ی دیگه.. از روی زمین جمع می کردن و توی سطل نه! توی دهانشان می ریختن :| 
یکی شونم یه آجر نصفه برداشته بود و به سمت درخت پرت می کرد در حالی که خودش از زیر درخت تکون نمی خورد.. آجر خیلی مویی ردش کرد و به زمین خورد و دو تا دونه توت رو هم به زمین انداخت!!!! 
زیر ماسک آروم گفتم ای روانی ِ دیوونه! لااقل خودت از زیر درخت بیا کنار!!! 
و چه بوی گندی دارن... این توت های لِه شده ی فاسد شده ی روی زمین... انگار زیر درخت توت با این بوی مزخرف.. هوا گرم تر باشه.
قطره های عرق رو زیر ماسک حس می کردم که به چونه م میرسه!! 

نویسنده: خاتون نظرات:

نقاش ِ عاشق!

یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:41

بعد از افطار انقدر از جو ِ خونه کلافه شدم که به اتاق پناه بردم.
گرمای هال... وجود ِ آقایون و منی که مجبور بودم توی اون گرما حجاب کنم. سر و صدای تلویزیون و دوبلورهای مزخرف ِ جم تی وی! 
تلق و تولوق ِ ظرفها!..
واقعا دیگه نمی تونستم تحمل کنم. توی اتاق رفتم و پشت پنجره ایستادم.
لامپ رو روشن نکردم.
باد به عرق های روی صورتم می خورد و خیلی لذت بخش بود...
به پایین نگاه کردم.
دو تا از زن های همسایه توی حیاط نشسته بودن و با رعایت فاصله ی اجتماعی بهداشتی! داشتن صحبت می کردن. زنی که به نظر مسن تر می اومد، پیراهن گلگلی داشت و هم روسری ای که دقیقا مثل پیراهنش گل گلی قهوه ای بود. از بالا اینطور به نظر می اومد که یه حجم ِ گل گلی می بینی که سر نداره!!! فقط دو تا دست و دو تا پا داره! شبیه یه فیلم ترسناک شده بود و بعد بیشتر که نگاه کردم، سایه هاشون که تا ته دیوار کشیده شده بود، طرز نشستن شون... همه و همه... شبیه یه تابلوی نقاشی ای بود که می تونست شاید به اندازه ی تابلوی نقاش های معروف، معروف بشه. البته اگر کشیده بشه...برای همین گوشی مو برداشتم و چیلیک. عکس گرفتم که شاید بعدا بتونم طرحی از روش بزنم!!
بعد به آسمون نگاه کردم و حس ِ ون گوگ رو داشتم! وقتی که به آسمون شب ِ پشت ِ پنجره ِ بیمارستان ِ روانی نگاه می کرد و اون طرح رو دید... دلم می خواست می رفتم و وسایل نقاشی مو می آوردم و شروع به کشیدن می کردم. چیزی که میدیدم. چیزی که نبود که هر کسی پشت پنجره شب رو اون شکلی میدید!!!!
بعد پشیمون شدم. انقدر به خاطر مرتب کردن خونه خسته بودم که گفتم.. خاتون بیخیال. هر شب .. آسمون، از این پنجره همین شکلیه! باشه یه شب دیگه!!! 
بعد هم ترانه ی یوما رو پلی کردم...
چقدر دوست داشتم که گیتار می خریدم و این ترانه رو با اوی نازنین می خوندیم.. چقدر به صداهامون میاد...
ما باید می رفتیم بام ِ جمشیدیه و این ترانه رو با هم می خوندیم...
چون در ِ اتاق باز بود و چون هنوز کولرها رو راه ننداختیم و مجبور بودم به خاطر گرمای هال باز نگهش دارم.. شروع کردم زمزمه کردن...
حتی مالشمس.. حتی مالشمس...
من به خورشید.. من به میز ِ کارت.. من به کسایی که هر روز می بیننت.. من به خودکاری که هر روز دستت میگیری . من به دکمه های لپ تاپ ت.. من به فرمون ِ ماشین ت.. من به کلید هایی که توی دستته.. من به گوشی موبایل ت.. من به منشی ای که هر روز تو رو می بینه به همکارهات.. من به خورشید.. من به خورشید.. من..
حسودیم میشه . .. 
ترانه تموم شده بود و من روی چارچوب ِ پنجره پهن شده بودم و به دورترین چراغ ِ روشن نگاه می کردم...
تو هم مثل اونی..
دور از دسترس.. زیبا.. درخشان.. خواستنی. . ولی.. دور.. خیلی دور . . ... 
با این لباس ِ چین چینی گل گلی باز به سرم زد و گفتم چقدر خوب میشد یکی الان در حالی که انقدر توی فکرش غرق شدم از من عکس می گرفت تا نقاشی کنم!
توی هال برگشتم. آقایون بیرون رفته بودن و خواهری هنوز در حال ظرف شستن بود! جلوی آیینه ی هال. گوشی رو روی تایمر گذاشتم و به پنجره ی خیالی تکیه کردم و چیلیک!

نویسنده: خاتون نظرات:

-__________________-

شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹، 15:59

از کلافگی دلم میخواد داد بزنم! :| عجب روزیه!. . 

نویسنده: خاتون

امید ِ غریبان ِ تنها کجایی؟

پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:35

مادری که بعد از نه ماه صبوری و تحمل گهگاهی درد.. 
به جای نوزاد تازه متولد شده ش.. مرگ رو در آغوش بگیره!
می دونی یعنی چی؟
چطور یه انسان به این حد از پستی میرسه که روبروی یک نوزاد بایسته و به اون شلیک کنه؟
حالا .. یه بیمارستان پر از نوزادهای مجروحِ که گرسنه و بی پناه و تنها موندن..
و زنی که نوزاد شیرخواره ای داره، میره و تا جایی که می تونه بهشون شیر میده و به همه ی زنان ِ شیرده سرزمینش میگه که بیاید.. بیاید به این بچه ها کمک کنیم! و بعضی ها هم میگن هر کسی تا حدی که توان داره دو تا بچه رو به سرپرستی بگیره... فکر کن ؟ بچه هایی که وقتی توی شکم ِ مادرشون بودن.. روزها.. ساعتها.. ماهها مادرشون باهاشون حرف زده و قربون صدقه شون رفته و براشون از روزی گفته که به دنیا بیان و چقدر دنیا رو براشون قشنگ تر می کنن.. حالا منتظره که یکی شاید. بلکه. پیدا بشه و به سرپرستی بگیردش. . .
وقتی که عکس اون نوزاد نازنین و بی گناه رو باند پیچی دیدم.. خدا می دونه که چقدر متنفر شدم!
چقدر متنفر شدم از این دنیای لعنتی...
دارم با گریه این پست رو می نویسم...
دیگه باید چی بشه؟!
آدم از این غم بمیره رواست..
پس کی میای؟
پس چی باید بشه که بیای؟ 
چطوری از دور اینها رو می بینی و تحمل میکنی یا صاحب الزمان...
همونقدر که ماها دعا میکنیم که بیای.. تو هم اینطور وقتها میری التماس ِ خدا رو بکنی که بذار بیام؟؟؟
دارم خفه میشم.
دارم خفه میشم و میخوام روی دنیای لعنتی تون بالا بیارم
حمله به زایشگاه در افغانستان توسط طالبان. . .
.. . 

 

منگنه: هنگام حمله تعدادی از زنان در حال وضع ِ حمل بودن..
فقط چشمهاتو ببند و تصور کن.. تصور کن و ببین دنیا رو چه کثافطی برداشته. . .

نویسنده: خاتون نظرات:

!

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:38

صبح تا می تونستم به دکتری که رفته بودم فحش دادم!
روزه م. و از دل درد نمی تونستم کمرم رو صاف کنم!
امروز رو به حساب این گذاشتم که باید با مُسکن روزه مو بشکنم!!!
بهش فحش دادم که با تشخیص ِ اولیه به من میگه روزه بگیر ، مشکلی نداری، چیزی نمیشه!
حالا مثلا با زبان ِ روزه فحشم چی بود: خدا بگم چیکارت کنه! :|
همین دیگه!
نهایتشه!
حالا بهترم. امیدوارم دوباره شروع نشه! نمیخوام روزه مو بشکنم!

نویسنده: خاتون نظرات:

خیاط کوچولو

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:33

دیگه نمی تونستم صبر کنم! از رویاپردازی خسته شده بودم.
بی نهایت پول پارچه داده بودم ولی در مورد الگو شک داشتم و هم می ترسیدم! اما دیگه نمیشد. کاغذ الگو و خط کش و مداد و کتابمو پارچه و قیچی و همه رو دور خودم ریختم و رو بهش گفتم: یا می دوزمش یا اینکه این پارچه رو خراب میکنم و به درک.. فدای سرم! دیگه نمیتونم صبر کنم!
اول الگو کشیدم و بعد الگو رو روی تنم گذاشتم و دقیقا درست از آب در اومده بود!
بعد هم پارچه رو پهن کردم. پهن کردن 6 متر پارچه کار ساده ای نبود! 
چند ثانیه بعد از گچ کشیدن و اندازه گیری رو ی پارچه ، بی حرکت، قیچی به دست، کنار پارچه نشسته بودم!
هنوز می ترسیدم.. اگه خراب شه. اگه نتونم. اگه به آرزوم نرسم. اگه فلان. اگه بهمان...
بسه خاتون.. تو میتونی.. بِبُر!
بسم الله گفتم و بریدم. پنج سانت بیشتر نبریده بودم یهو خودمو روی فرش ولو کردم! و گفتم : آخ!
با هول و ولا اومد گفت چی شده؟ چی کار کردی؟؟؟
گفتم هیچی! مثل همیشه اضافه دوخت رو فراموش کردم!!!
-فدای سرت از پایین کمش کن! 
+آهان از نوار اریب کمک می گیرم. درست میشه
-آره راه حل داره غصه نداره که!
تا پارچه رو برش بزنم دم دمای اذان مغرب شد، من هم که روزه بودم، اما انقدر ذوق و شوق داشتم که نمی تونستم برم افطار کنم. تند تند با سوزن ته گرد به هم وصلش کردم و پوشیدم.
گوشی رو بهش دادم و گفتم از من فیلم بگیر تا ببینم.
گفت: نمیدونی چقدر زیبا شده..
فیلم رو نگاه کردم و وای... به آرزوم رسیدم. . چقدر ساده.. چقدر شیرین...
از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.
قبل از اینکه روزه مو باز کنم و قبل از هر دعایی گفتم: خدایا شکرت.. مرسی.. واقعا ممنونم ازت!

نویسنده: خاتون

مرا به خانه ام ببر!

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹، 8:55

روی صندلی بودم و قبل از اینکه بتونم پرستار رو صدا کنم چشمهام بسته شد و  وارد ِ تونل شدم اما صورتم رو به دنیا بود! رو به تمام ِ آدمها..
و دیدم که بیرون از درِ بخش، نگران ایستادن و از بین اونها هم گذشتم..دیواره هایی که اطرافم بود با سرعت می گذشتن همچین حسی رو القا می کرد که انگار دارم توی زمان سفر میکنم!
حس ِ رهایی
آزادی..
لذت بخش...
وقتی برگشتم.
با درد ِ وحشتناک برگشتم اونقدر که سرم رو توی دستام گرفتم ، دردی که چند ثانیه ی بعد هیچ خبری ازش نبود و حالا توی برنامه زندگی پس از زندگی می فهمم که بعضی ها می گن برگشت ِ روح به جسم، درد ِ وحشتناکی داره.. یه درد ِ غیرقابل توصیف... من روی تخت بودم و لباس ِ بیمارستان به خاطر جابجاییم پاره شده بود.
و دکتری که می گفت: نگرانمون کردی دختر!
دوست نداشتم برگردم...
دلم برای اون حس تنگ شده!
هر بار که زندگی پس از زندگی رو مبینم. دلم برای اون رهایی و آزادیِ واقعی تنگ میشه!
کی گفته مرگ ترس داره. .. 
مرگ بزرگترین خوشبختی ای هستش که می تونه یک انسان تجربه کنه!

 

دیشب در حالی که روی مبل نشسته بودم و به اون روز ِ سالهای ِ پیش فکر می کردم و کنترل تلویزیون رو  توی دستم تکون می دادم با خودم زمزمه می کردم:

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

نویسنده: خاتون نظرات:

دیوانه ی بیچاره!

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹، 21:49

دوباره تبدیل به آدم عجیبی شدم!
یک تغییر ِ عجیب!

* وقتی که بقیه رو ناراحت میکنم! چه سهوا! و چه عمدا! انقدر از خودم متنفر میشم که حاضرم بمیرم!ولی اونو ناراحت نبینم!! *
 

نویسنده: خاتون نظرات:

Raazi

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:43

انقدر جنگ بی رحمه که از یه دختر ِ بی نهایت مهربون ِ معصوم.. می تونه یه هیولا بسازه که مجبوره هر ثانیه.. هر دقیقه.. اون دختر ِ نازنین ِ معصومِ درونش رو بُکُشه... 

فقط سکانسِ آخر که داد زد.. و همه ی بغض هایی که فرو خورده بود رو بیرون ریخت.. من هم باهاش اشک ریختم! . . . حس همذات پنداری عجیبی داشتم.... (چون خیلی جاها آدم مجبوره که خودش رو بُکُشه.. اون خودی که خیلی دوسش داری رو.. باید قربانی کنی . .و هممون از این لحظات داشتیم. و طوری رفتار کردیم که هیچ وقت نبودیم و شاید حتی اصلا این رفتار رو قبول هم نداشتیم)

 ببینیدش!

برچسب‌ها: فیلم
نویسنده: خاتون نظرات:

حواست به منه!؟

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 10:50
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون

هنوز زندگی میکنم!

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 10:45

گاهی وقتها از خودم تعجب میکنم!
که میتونم چقدر قوی باشم! چقدر قدرتمند باشم و خودم خبر ندارم!
از واکنش هام تعجب می کنم!
وقتی که جمله یا کارم تموم میشه! ابروهامو بالا میدم و از خودم می پرسم، این واقعا من بودم؟؟؟
مثلا. با وجود دلگرفتگی ِ فراوان.. و هزاران مشغله در سر و حتی استرس ِ زلزله های پی در پی ِ تهران که هنوز تمومی نداره.
سرکار میام به زندگی ادامه میدم.
با صدای بلند صحبت میکنم.
حواسم جمع ِ کارمه...
نمیدونم حتی چطوری این قدرت رو بنویسم تا متوجه بشید...
فقط با همه ی مشکلات و مسائل و ... من هنوز دارم زندگی میکنم!و با تمام ِ وجود، زندگی میکنم!
و این برای خودم هم عجیبه!
چند شب پیشا، داداش یهو بی مقدمه گفت: خاتون! آدمیزاد به امید زنده ست.. اینو هیچ وقت یادت نره!
آره من امیدوارم.
همه چیز درست میشه..
همه چیز بهتر میشه..
همه چیز. . 

نویسنده: خاتون نظرات:

!

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:49
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون

مرگ ِ موقت!

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:21

زندگی پس از زندگی رو می بینم.. بیشتر ِ آدمهای به نظر خوب. وارد تونل شدن یا به سمت بالا رفتن.
خدا رو شکر. در تجربه ی مرگ ِ موقتم. من هم توی اون تونل بودم و مثل ِ آدمهای بد.. سقوط رو تجربه نکردم..
میشه کمی امیدوار بود. میشه کمی بیشتر تلاش کرد که به جای تونل. بهتر بشم و به سمت بالا برم شاید!

نویسنده: خاتون نظرات:

آنجا که..

پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 11:57

وسط تاریکی اتاق، طاق باز دراز کشیده بودم و هندزفری زده بودم.
پنجره یک لا باز بود و من توی آهنگ غرق شده بودم!
سرم رو بالا آوردم و دیدم واو! ماه از پنجره ی اتاق معلومه و ابرهایی که باد اونها رو با سرعت تکون میده...
با خودم گفتم..
الان نگاه ِ من به این ابره.. کسی چه میدونه نگاههای چند نفر به این ابر گره خوردن.. گره می خورن و گره می خورن .. تا اون ابر یا بارون میشه یا از بین میره...
حس کردم به اون ابر، یه عالمه چشم چسبیده. من هم چشمهامو بهش چسبوندم و راهیش کردم تا به پنجره ی اتاق ِ دیگری بره...
حال ِ هیچ کاری رو نداشتم.
بیرون از خونه به خاطر کرونا، هندزفری نمیزنم.. و خونم کمبود ِ آهنگ گوش دادن داشت!
قبل از اینکه بیام و وسط اتاق دراز بکشم.
یک بند رقصیده بودم!
اونقدر رقصیدم که به خاطر بوی عرق ِ من!!! پنجره رو یک لا باز کرد و گفت بس کن دختر! خفه مون کردی! خودت خسته نشدی؟ خیس ِ آب شدی!!! 
ولی من خسته نشده بودم.
من توان داشتم ساعت ها برقصم..
تازه متوجه شده بودم که..
از غذا خوردن لذت نمی برم چون همش با خودم به کالری ش فکر میکنم!
از رقصیدن هم لذت نمی بردم چون همش با خودم به تیشرتی فکر میکنم که باید بعد از اینهمه رقصیدن عوضش کنم!
دیشب به هیچی فکر نکردم!
فقط میخواستم تا جایی که میخوام برقصم!
به من ِ توی ِ آیینه دکوری و به من ِ توی ِ شیشه پنجره هر از گاهی نگاه می کردم و کیف می کردم! چون با خودم خیال می کردم انگار دوربین عوض بشه و دو تا دوربین در حال ِ فیلمبرداری از من باشه!!!! یکی زاویه ی سمت چپ و دیگری روبرو!
بعد هم اومدم وسطِ تاریکیِ اتاق دراز کشیدم..
هر چند.. عذاب ِ وجدان ِ کارهای نکرده داشتم و هر چند ثانیه یک بار باید خودمو مجاب و آروم می کردم که خاتون... یه کم هم استراحت کن! یه کم ترانه گوش بده.. یه کم بیخیال ِ همه چیز باش!!! یه کم بسه دختر!!! 
امروز از صبح برنامه نویسی کردم و می تونم وقتی خونه رسیدم به خودم جایزه بدم! جایزه ی اینکه می تونی هر کاری دوست داری بکنی!!!
اما هنوز برنامه ی خاصی هم ندارم!
دیشب با نگرانی آمار ِ کرونا رو نگاه می کرد و می گفت ای وای... دوباره داره میره بالا..
گفتم احتمالا تهران دوباره به تعطیلی بکشه کسی رعایت نمیکنه...افراد کمی رعایت میکنن..
اوه اوه گفت و دوباره به گوشیش زل زد!
آدمها چرا خودشونو نمی بینن؟
نه ماسک استفاده میکنه.. نه دستکش..
و به من که نونی که از نونوایی خریده رو داغ میکنم. تشر میزنه که بس کن! اون تمیزه! این کارها لازم نیست!!! 
و باید با پارچه و الکل وقتی که از بیرون میاد! دنبالش راه بیفتی!!! تا وقتی که تشریف فرما بشن و دستاشونو بشورن!!!
کاش همه به اندازه ی خودشون رعایت میکردن..
اونوقت... همه چیز زودتر تموم میشد
و من انقدر دلتنگ ِ گلزار شهدا نبودم....
و دوباره قبر ِ سرد ِ نازنینشو در آغوش می کشیدم و می بوسیدم....
کاش تموم شه

نویسنده: خاتون نظرات:

آنفالوووو

چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 10:23

در یک اقدام ِ عجیب!
پیج ِ فمنیست رو در اینستا آنفالو کردم!. .. 
یهو حس کردم که. .. 
دیگه عقایدم اینطوری نیست..
حقوق ِ زنان!
حقوق ِ مردان...
هر کسی باید بتونه خودش باشه! 
و هر کسی هم.. 
باید خیلی خوب خودش باشه!....
و چون پیج ِ خارجی بود! مثلا یکی از اهدافش این بود که چرا سینه های مردان اشکالی نداره که توی عکس نشون داده بشه ولی سینه های زنان اشکال داره!؟ و چالش گذاشته بود که دخترا بدون لباس عکس بذارن!!!
یا اینکه! 
چرا عکس ِ دختر ِ برهنه می بینی به خودت اجازه میدی بگی این خـ ـرابه و اینا :|
یا چرا هر پسری که آرایش میکنه میگی این حتما فلان ِ !
چه میدونم!
از این حرفا!
یهو حس کردم چقدر از این حرفها دور هستم!
من همین که پریود رو در جامعه ی کوچک ِ اطرافم موضوعی عادی جلوه بدم و راحت در موردش صحبت کنم. انقلابی شگرف و عظیم کردم!
بقیه ش هیچی!
کلا همین که...
فقط خودت باش!
یه خود ِ خوب!
و یه زن ِ خوب! یه مرد ِ خوب!...
در جایگاه ِ خودت خوب باش!
بعدشم پیج کسایی رو آنفالو کردم که چیز خاصی نمی ذاشتن و من به خاطر اینکه دوست داشتم زندگی این چنینی داشته باشم، فالوشون می کردم!..
آنفالو کردم و یه نفس ِ راحت کشیدم!
آدمها با هم فرق دارن! قرار نیست چون اون به اون نقطه رسیده زندگیش برای من هم باید برسه.. من به یه نقطه ی بهتر می رسونمش! من میتونم! بدون ِ پرت کردن ِ نگاه ِ پر از حسرتم به اون عکسای به ظاهر قشنگ و باطن را خدا داند!!!

نویسنده: خاتون نظرات:

!

چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:52

پروفایلمو ادیت کردم و خودم از پر کردن ِ فیلد ِ مهارتهای کاری تعجب کردم ^_^ چه خبره خاتون! بسه :)))

نویسنده: خاتون

حالت ِ تهوع ِ گرافیتی!

چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:41

یهو دیشب! دفتر ِ نقاشیمو کشیدم بیرون و وسط اتاق نشستم به نقاشی کشیدن.. 
تند تند..
با مداد طراحی می کردم. بدون استفاده از پاک کن!
یه وقتهایی باید .. اینطوری سریع دفتر نقاشی مو بردارم.. طرحی که داره مثل خوره مغزمو می خوره! بکشم و از دستش خلاص بشم.
وقتی که تموم شد. کمرمو صاف کردم و بهش نگاه کردم و گفتم: آخیش!
دیگه توی مغزم نیستی!
روی این برگه ی سفید این لکه های سیاه رو بالا آوردم!
اومدش توی اتاق و بهش گفتم: قشنگ شد؟
گفت: انقدر خوشم میاد یهو شروع میکنی به نقاشی کشیدن! خیلی خوب شد!
توی دلم گفتم اگر بدانی چرا یهو شروع میکنم! بالا میارم بااااالا میارم!

نویسنده: خاتون نظرات:

پیرو پست ِ قبل! یک لحظه شک کردم :))))

چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، 9:37

نویسنده: خاتون نظرات:
صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون