زندگی یک خاتون

یادداشت های عمومی

روزهای سیاه!

شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸، 21:24

حس میکنم این روزها سیاهی، روزهامو گرفته!
یا شاید هم تازه درگیر مشکلات روزمره ی همیشگیم شدم!
یا شاید هم ... این ها همیشه بودن و من تازه دارم اینها رو می بینم...
احتمالا گزینه ی دوم باشه...
دوست ندارم ببینم!
احتیاج دارم که کمی توی آرامش باشم. به استراحت فکری نیاز دارم. . میخوام کمی تنها باشم. فقط کمی...
اما همچین فرصتی هم ندارم!
و وسط این روزهای سیاه به تماشا نشستم!
این سر اون یکی داد میزنه.. این خودشو نابود میکنه.. اون.. این..
و حتی من!
منم سیاه ِ سیاه شدم انگار!
اینجا همه چیز شبیه بزرخ شده!
نفسم بند میاد!! دارم خفه میشم!

نویسنده: خاتون نظرات:

روزی که گذشت

شنبه سی ام آذر ۱۳۹۸، 11:11

یه بار دیگه خودمو توی آینه نگاه کردم! به سمت راست.. چپ..
خیلی وقت بود چادر ساده سر نکرده بودم. 
نزدیک تر رفتم و به صورتم نگاه کردم! آه چقدر خسته به نظر میام! چقدر زشت تر از همیشه شدم! حالا یه رژ بزنم یا نزنم!!! ... ولش کن. با چادر ساده ، بدون رژ قشنگ تره و سادگیشو بیشتر نشون میده. 
از اتاق بیرون رفتم.
مامان توی آشپزخونه پشت ظرفشویی بود. بلند داد زدم:
+چطور شدم؟ بهم میاد؟؟
-مثل خانومهای متشخص شدی. خاااانوم بودی خانوم تر شدی!
خندیدم و تشکر کردم و از خونه بیرون زدم.
 

ادامه بدون رمز!

ادامه نوشته..
نویسنده: خاتون نظرات:

ملی و راه های نرفته اش...

پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۸، 20:55

نباید این فیلم رو دوباره می دیدم . . .

ادامه نوشته..
برچسب‌ها: فیلم
نویسنده: خاتون نظرات:

رابطه ها!

چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸، 9:38

دیشب ناخودآگاه قبل از خواب، اسمش رو بردم. دوست ِ نازنین ِ دورم رو.هر بار اسم یکی رو بدون اینکه بهش فکر کنم می برم. یه چیزیش شده... 
نگرانش شدم و خواستم گوشیمو بردارم و بهش پیام بدم اما...
تا وقتی خودش بهم نیاز نداشته باشه... مزاحمش نمیشم. دقیقا وقتی بهش پیام میدم یا زنگ میزنم. فقط باعث ایجاد مزاحمت میشم!
یه وقتهایی خودت درگیر یه سری مسائل و مشکلاتی هستی بعد یکی هم این وسط پیداش بشه و انتظار داشته باشه باهاش طوری برخورد بشه که احساس اضافی بودن و مزاحم بودن بهش دست نده... .خب. انتظار بیجایی هستش.
نمیخوام اون طوری باهام رفتار کنه و حق هم داره...
پس می ذارم که تنها باشه. اگر کمکی از من بربیاد حتما باهام تماس میگیره.. بارها بهش گفتم هرکمکی از دستم برمیاد بگو و فکر کنم به اندازه ی کافی ثابت کردم که چقدر برام عزیز و مهمه.. و چقدر دوسش دارم.
دیگه...
خودش بهتر میدونه...
من فقط براش از دور، دعا میکنم.

نویسنده: خاتون نظرات:

اوی ِ بالغ!

چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸، 9:28

بعد از یک شبانه روز غصه خوردن و بیش از اندازه بهم ریختن و پرخاشگری و افسردگی یک روزه و گریه و خوابهای مشوش دیدن و خود آزاری و تند تند پست های غم انگیز گذاشتن...
وقتی که صبح بیدار شدم انتظار داشتم با من ِ اعصاب خورد شده یِ له و لورده ای روبرو بشم که دوست داره من رو هم خفه بکنه!
سشوار رو از کمد بیرون کشیدم و تصمیم گرفتم قبل از اینکه متوجه بشم با احساساتم چند چند هستم! زیر دوش ِ آّب ِ سرد باشم!
تا آب به سرم خورد...
اول یه سردرد وحشتناک و بعد دیگه.. هیچی نبود!
انقدر آروم شدم که دلم نمیخواست از حموم بیرون بیام و اصلا به سرکار برم.
صبح کنار عابر بانک داشتم رمز یکبار مصرف پیرمردی رو براش فعال می کردم. با لبخند گفتم چقدر شماره تون رُنده حفظ شدم! باعث شدم لبخند بزنه...بعد هم که به محل کارم رسیدم، به همه توی ساختمون بلند سلام و صبح بخیر و روز خوبی داشته باشید، می گفتم و لبخند می زدم و از این صبح دل انگیز و دلپذیر لذت می بردم!
فکر کردم بعد از دیروز ِ سیاه باید امروز هم خیلی آشفته باشم!... ...
اما..
انگار از یه جایی به بعد...
می فهمی زمانت با ارزش تر از اون هست که به غصه خوردن بگذره...
از یه جایی به بعد . غصه خوردن کلافه و کسل و خسته م می کنه، دقیقا همون نقطه. دیگه غصه شو نمی خورم!


بعدا نوشت: و فهمیدم چی بیشتر از همه می تونه باعث بشه ، زمان غصه خوردن به کمتر از 24 ساعت برسه.. . می دونم چی خوشحالم میکنه! و از این خوشحالی شاید باید ناراحت باشم! غصه خوردن برای یه مسئله خوشحال کننده عین دیوونگیه! و من کسل و خسته تر از اونم که دوباره شروع به غصه خوردن بکنم!

نویسنده: خاتون نظرات:

منو بلعید!

چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۸، 9:21

فکر کردم که به تنهایی می تونم حلش کنم! با خودم گفتم چیزی نیست که! شروع میکنم به تلقین کردن و یا حتی بیش از اندازه خودم رو سرزنش می کنم تا از ذهنم بیرون بره! 
سرجام دراز کشیده بودم و هی خودمو سرزنش می کردم و برای خودم بار ها و بارها و بارها توضیح دادم... اما گوشش بدهکار نبود...
شاید دو تا دم و باز دم.. استرس نداشتم و دوباره شروع میشد...
متوجه شدم توی این چندماه.. هیچ شبی رو بدون استرس نگذروندم. اون هم فقط به خاطر یه جمله که خودم بیش از اندازه بزرگش کردم و حالا، انقدر این استرس بزرگ شده که من رو هم داره می بلعه و هیچ کاری از دستم برنمیاد غیر از اینکه محیط استرس زا رو ترک کنم!
...
نمی خواستم اتاق نازنینم رو ترک کنم اما چاره ای ندارم... . :(
آه.. خداحافظ، گوشه ترین گوشه ی خونه!

نویسنده: خاتون

تغییر مثبت یا منفی!؟

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 23:39

من دیگه آدمِ پاک کن به دست برای پاک کردن صورت مسئله نیستم!! من مداد دستم دارم! یا حلش می کنم یا...

.

.

خودمو خط خطی می کنم!!

نویسنده: خاتون

دوستت دارم های فاسدِ در گلو

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 23:34

خواستم نگم... هیچی نگم... اما. یادم افتاد یه روزی میمیرم! بهش گفتم! بدون اینکه خجالت بکشم یا بدون هیچ عذاب وجدانی از زیاده روی کردن.... حتی می خوام بگردم و همه آدمهایی که بهشون نگفتم دوستت دارم و دوستشون داشتم رو پیدا کنم و بگم..مثلا زنگ بزنم بگم:ببخشید آقا. شاید منو به خاطر نیارید! من همون دختری ام که همش ازتون فرار می کرد، یه حرف. یه جمله جامونده بود، باید بهتون می گفتم، حناق شده تو گلوم و راه نفس رو بسته...میدونید آخه تازه متوجه شدم میمیرم...همه می دونیم که میمیریم اما تا باورش کنیم طول می کشه..خواستم بگم دوستتون داشتم! همین! خدانگهدار... دیگه می تونم سالهای باقی مونده رو نفس بکشم!!

نویسنده: خاتون نظرات:

مردد

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 23:30

وسط اتاق ایستاده بودم و بلند بلند برای حضار خیالی شعر می خوندم...بغض می کردم، می خندیدم... نمایشی بود دیدنی..اما هیچ تماشاگری نداشت...با خودم گفتم کتاب ببرم و برای لااقل یه تماشاچی! شعر بخونم... اما پشیمون شدم! هر چی کتاب زیر بغلم بود رو به کتابخونه برگردوندم!

نویسنده: خاتون

شب؟

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 23:28

به آشپزخونه رفتم که آب بردارم و قرص بخورم.. نیم ساعت ایستاده بودم!!!یادم نبود...آخر بی هیچ عذاب وجدانی از چاقی! یه عالمه شیرینی خوردم... وقتی اومدم که بخوابم... تازه یادم افتاد قرص نخوردم!...

شبی که به خیر نشد!

نویسنده: خاتون

دستِ خودم نبود و ناخودآگاه داشتم مقایسه می کردم..وقتی فهمیدم.. سرزنش کردن هام متوقف نمیشد..

آلن تو احمق ترینی..لعنتی. .ازت متنفرم!

نویسنده: خاتون

قسمت بزرگی از من به تو رفته!

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 21:51

طفلکِ بیچاره...هیچ کس قدرتو نمی دونه!...

 

نویسنده: خاتون

انتهای الکی!

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 20:4

سردرگم بودم...
نمی دونستم باید چی کار کنم!
حتی نمی دونستم و نمی فهمیدم چرا هیچ چیز قرار نیست تموم بشه! 
پس نقطه ی پایان کجاست.. شاید نامجو راست می گفت! انتهای الکی... انتهای الکی...
هیچ انتهایی وجود نداره
منم که دارم دست و پا میزنم!
هندزفری زدم و نمی دونستم می خوام کجا برم فقط می دونستم که حال خونه رفتن نداشتم!
از سرکوچه رد شدم و باز هم راه رفتم.. راه رفتم.. راه رفتم.. وقتی بالای پل هوایی بودم ، بغضم ترکید! دلم می خواست خودمو پرت کنم و همه چیز تموم بشه! همینجا! توی همین نقطه! دیگه خسته تر از اون هستم که..
همه چیز داشت مرور میشد و من کنترلی روی افکارم نداشتم! همه چیز به طرز بی رحمانه ای سمتم هجوم آورده بود همه ی خاطرات.. همه چیز...همه...
"درد تو آخر، درد ِ من میشه.. آخر این بازی تن به تن میشه..."
آوازه خون توی گوشم می گفت...
می خواستم گریه کنم، دستمو روی دهنم می ذاشتم! می دونستم بیشتر از همه جا، دهنم  کج و کوله میشه و از صد فرسخی هم معلومه که دارم زار میزنم...
کنار پارک که دیگه شونه هام از گریه می لرزیدن، ترانه متوقف شد و گوشیم زنگ خورد...
همینطوری که اشک روی گونه هام بود! چند تا سرفه کردم و صدامو صاف کردم که مشخص نباشه داشتم گریه می کردم! نمی دونم چقدر مشخص نبود..شاید هم تلاش مذبوحانه ای بود!
قطع کردم گفتم توی راهم و دارم میام..
بعد جلوی چشمهای متعجب پیرمردی که از روبرو می اومد، اشک هامو که با باد ِ سرد یخ زده بودن، پاک کردم!
دیگه هیچ اشکی نبود...
من بودم.. ترانه بود...منی که انگار باز هم آماده ی جنگیدن بودم...
لباسامو عوض کردم. در اتاق رو قفل کردم..همینطوری توی تاریکی نشستم و سعی کردم حتی به روی خودم هم نیارم! آشفتگی هامو...
نمی دونستم باید برای کدوم یکیش.. دنبال راه چاره بگردم و حقیقت مثل سیلی به صورتم خورده بود!
در رو باز کردم و رفتم سرویس بهداشتی...
همینطور گریه می کردم و می گفتم: انقدر بی رحمی؟. . . 
دوباره به اتاق برگشتم. به گوشه ی امنم...
پنجره انگار که صدام میزد...
گوشامو محکم گرفتم! گوش نمی دم.. گوش نمیکنم...
وقت مُردن نیست آلن..
تو قوی تری از این حرفهایی...
تو خیلی قوی تر از این حرفهایی...
اما میدونی؟
غم انتها نداره.. فکر میکنی انتها داره اما یه انتهای الکی.. یه سرابه.. هیچیه...دیگه دلم نمیخواد هیچ کس رو ببینم. یا لااقل دلم نمیخواد به کسی بگم چقدددر درد دارم.. چقدر غم دارم و چقدر حالم گرفته ست... دیگه نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم... دیگه نمیخوام...میخوام یه آلن ِ واقعی ِ سرخوش بشم! سرخوش... . که هیچ کس نمی فهمه چه مرگشه.. چه حالی داره..چه فایده از گفتن! چی کم میشه؟ چی از درد کم میشه.. فقط یک نفر دیگه هم برای تو غصه می خوره!انگار که به جای تقسیم کردن غم یا تفریق کردنش! ضرب کرده  باشیش یا شاید هم ازش توان بگیری!!!!!
هیچ فایده ای نداره..
حتی حل هم نمیشه...
دیگه خیلی خسته شدم...
خسته تر از اون که بخوام کاری بکنم یا دست اتفاق رو بگیرم که نیفته...
می خوام برم یه گوشه ی لعنتی ِ این شهر ِ لعنتی که بهش بدجوری معتاد شدم! انقدر سیگار بکشم که بمیرم!
حتی خسته تر از اونم که پاشم برم یه گوشه ای...
خیلی...
از وقتی از سرکار اومدم. توی اتاق نشستم و حتی برنامه های مورد علاقه مو نگاه نکردم.. دیگه برای پنهان کردن ِ حال ِ بدم تلاش نمیکنم یا به خاطر اعضای خانواده بی دلیل لبخند نمیزنم... خوبیش اینه که اینها.. تنها آدمهایی هستند که از آدم سوال نمی کنن چت شده لعنتی؟
و من مجبور نیستم توضیح بدم!
که چم شده!
راسی راسی چم شده!
خیلی خسته م...
خیلی..
به خدا که خیلی...
نمیدونم قراره چندتا خبرِ بد دیگه بشنوم! بشنوم و همینطوری اجازه بدم ثانیه ها بگذرن و زمان...
زمان...
زمان به بی رحمی تمام ادامه داره
وقتی چیزی رو می شنوی با خودت میگی دیگه باید آخرالزمان بشه! باید دیگه تموم بشه!آخه مگه بدتر از اینم میشه!
اما می بینی که ثانیه ها.. این ثانیه شمار لعنتی تیک تاک..تیک تاک..تیک تاک..
می گذره
می گذره...
انگار که براش هیچ اهمیتی نداره...
همینطورم هست
من کی هستم؟
یه آدم در مقابل بزرگی ِ این جهان ِ هستی..
روی زمین.. سومین سیاره...کوچیکتر از خورشید... و خورشید توی کهکشان راه شیری و بعد هم یه عالم کهکشان دیگه هست.. حتی یه عالم دنیای دیگه.. دنیاهای موازی...
من کی هستم!
حتی نسبت دادن "یه ذره" هم برای من زیادیه..
چه برسه به دغدغه هام...
حتی اندازه ی یه غبار ِ روی پارچه نیستم که وقتی توی افتاب می تکونیش... پرت میشه و آروم اروم سقوط میکنه! در حد اون هم نیستم....


نمیدونم تا کی..
تا کی باید تاوان پس بدم..... . 
 

نویسنده: خاتون نظرات:

حقیقتِ محض!

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 17:32

آدم بعضی وقتها تا آخر عمر باید تاوان بعضی چیزها رو بده!

نویسنده: خاتون

طفلک ِ بیچاره مُرده بود!

سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۸، 10:7

دیروز کارهام انجام نشد و امروز هم دوباره به دانشگاه رفتم. الان سرکارم.
صبح زود ساعت 5 از شبی بیدار شدم که نصفش کابوس و بختک و کوفت و زهرمار داشت و صبح هم با کلی درد سر و کله زدم! اما ، صبح ِ بدی نبود... بعد از اینهمه استرس و اعصاب خوردی ای که من داشتم، طبیعی بود!
وقتی وارد دانشگاه شدم. تازه متوجه تغییر کردنم شدم!
متوجه ی تغییر توی این چهار سال...
4 سال پیش ، سرم رو می انداختم پایین و با هیچ غریبه ای صبحت نمی کردم! حتی توی صورت آقایون نگاه نمی کردم و جواب لبخند کسی رو نمی دادم.
حالا اینی که وارد دانشگاه شده بعد از اینهمه مدت...
با اونی که 4 سال پیش بود زمین تا آسمون فرق داره.
خیلی اجتماعی تر شدم!.. خیلی زیاد!
آه دخترک بیچاره ی طفلکی ِ ترسوی ِ مظلوم چهار سال پیش که هیچی از دنیای آدم بزرگا نمی دونستی و حتی خودت هم نمیدونستی که از جون زندگی چی میخوای... طفلکی چقدر خوب شد که مُردی! وسط این حوادثی که گذشت چقدر خوب شد که دیگه ندارمت.. طفلکی ِ بیچاره!
برای امضای مدیر آموزش مجبور شدم که مدتی معطل بشم و فرصتی شد که تمام دانشگاه رو قدم بزنم و بلند بلند خاطره ها رو برای خودم یادآوری کنم و حتی توی یکی از کلاس ها سلفی بگیرم!!! صدای چیلیک ِ دوربین ِگوشیم توی کلاس پیچید.
وقتی نامه رو گرفتم و از دانشگاه بیرون اومدم دستامو بالا بردم و بلند داد زدم Freeeedom!!! برام هیچ اهمیت نداشت که کسی اون اطراف هست یا نه...فقط می خواستم از خوشی ِ بی معنی ای که یهو بهم دست داده بود داد بزنم! :)
 

نویسنده: خاتون نظرات:

می تونم!

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 16:46

توی راهرو رفتم و ناخودآگاه دستم رو روی سینه م گذاشتم و تلاشم برای نفس عمیق کشیدن بی فایده بود! بعد نگران شدم که نکنه اون مردک ِ فضول و کنجکاو پشت مانیتور ِدوربین های مدار بسته نشسته و همه جا رو زیر نظر داره! به دوربین ها نگاه کردم و توی نقطه ی کور بودم. خب .. خدا رو شکر..
توی سرویس بهداشتی، گیره ی روسریمو باز کردم، بی توجه به هوای بیش از اندازه سرد... هی به صورتم آب زدم و با خودم می گفتم: چطور می تونست بهم نگه..
با هر بار چطور گفتن آب رو به صورتم می پاشیدم!
چطور فکر میکنه راه حل من اونه؟!...
چطور تونست چیزی به من نگه! من باید زودتر می دونستم! 
سرمو بالا آوردم و به صورت خیس و موهای خیسم نگاه کردم...
لبخند زدم..
هنوز دیر نشده... هنوز دیر نشده!
به قول جین در اتاقی شبیه به ال.. من از پس هر کاری برمیام!یا یه همچین جمله ای بود! به خاطر استرس یادم نمیاد... اما جمله ی خوبیه! امید بخش.. خوب. . هر چی.. هرچی!
چی دارم می نویسم!
یه مشت چرت و پرت!
کافیه! بهتره از کیبورد فاصله بگیرم!
 

نویسنده: خاتون

استرس ِ بی دلیل!

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 15:55

سرم رو بالای کتری ِ برقی بردم تا ببینم به اندازه ی کافی آب داره یا نه! صورتم گرم شد. آّب داشت!
دو قاشق کافی میت، یه قاشق نسکافه، دو قاشق شکر...ذائقه ی آقای رییس! با کلی معذرت خواهی گفت که براش نسکافه درست کنم.
آه..
چرا این استرس رهام نمیکنه
الان میتونم بابت همه چیز گریه کنم! به خاطر هر چیز بی خود و بی جهتی!
میتونم به پی ام اس ربط بدم!؟
نه....وقتش نشده!
چم شده!

نویسنده: خاتون

بچه مثبت!!!

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 11:24

مامان کنارم بود وقتی اون فحش آبدار رو نثار اون مرد ِ منحرف کردم! 
حالا هی با آبجی زمزمه می کردن و می خندیدن! 
که آلن فحش داد باورت میشه؟
انقدر پچ پچ کردن که بابا کنجکاو شد و پرسید داستان از چه قراره!
بلند گفتم: تو رو به خدا بس کنید خودم از اون فحشی که دادم خجالت زده و شرمنده م!
اما بابا گیر داده بود. برای همین. قبل از اینکه آبجیم به بابام بگه دقیقا چه فحشی بود. رفتم کنارش نشستم و خودم تعریف کردم و جای فحشی که داده بودم گفتم یه حرف خیلی بد!! خیلی زشت! خودم هم الان پشیمونم!!!!
بابا در حالی که از دست اون مرد منحرف داشت حسابی حرص می خورد گفت : خوب کاری کردی! مردک ِ بی شرف! 
من هیچ وقت اهل فحش دادن نیستم! اصلا از این کار بدم میاد! ته فحشم که دیگه خیلی بخوام به طرف مقابلم بی احترامی کنم! میگم بیشعور! یا شاید هم بی شخصیت! اون هم در صورتی که میدونم یه کاری کرده که از روی بیشعوری و بی شخصیتی بوده!!! 
حالا برای اولین بار یه فحش اون هم به اون آبداری از دهنم بیرون اومده بود و برای همه ی خانواده یه قصه ی جذاب شده بود :|
داستان داریم ها!

نویسنده: خاتون نظرات:

استاپ پلیز!

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 11:6

بدون اینکه افکارم دست خودم باشه، داشتم بهش فکر می کردم و لبخند میزدم!  تازه بعد از نیم ساعت، وسط ترانه! متوجه شدم، دقیقا جایی که گفت:

میدونم همیشه بدهکارتم/میدونی نمیشه فراموش کرد
من از بس که تو خوابتم زخمی ام/نمیشه که کابوسمو گوش کرد
نمیشه که این وحشتو دوره کرد/نباشی نمونی نخندی بری
یه عمری جنون رو تحمل کنم/به دیوونگیم دل نبندی بری

بعد آه کشیدم. ترانه رو جلو زدم..
بهش فکر نکن؟ باشه؟ قول بده! باشه؟؟؟
اما بی فایده بود، وقتی داشتم برمی گشتم بدون اینکه ترانه ای پلی باشه با خودم می گفتم بهتره ازش بپرسم به چیزهای علاقه داره...
بعد هم محکم خودمو هول دادم و داد زدم: بس میکنی یا نه؟ چی عوض شده؟ حال ِ تو خیلی بده! باید فکری بکنیم!!داری منو می ترسونی دیوونه! بسه!! 
زیر لب گفتم:

یه زن با جنونش به من یاد داد که عاشق شدن.. قبل ویرونیه. . . 

 

 

نویسنده: خاتون نظرات:

دیروز...

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 10:43

از عصبانیت ندیدم که صندلی های بی آر تی خالی شده و می خواستم کف زمین بشینم! اما حس کردم این کار دور از شخصیت ِ منه که همه رو متوجه ی حال بدم بکنم! برای همین به دیوار شیشه ای حائل بین قسمت خانومها و آقایون تکیه دادم و سعی کردم خودمو آروم کنم. که یهو متوجه شدم یه دستی به پشتم خوردم! 
رومو برگردوندم و دیدم یه مرد به همون شیشه تکیه داده و دستاشو از پشت به سمت من آورده و میخواست دست درازی کنه!
از عصبانیت دیگه در حال انفجار بودم! 
بلند طوری که اون و ردیف صندلی های کنارم شنیدن گفتم: این ...... هم که جا قحط بود اینجا وایستاده!! 
خیلی فحش زشتی دادم و واقعا شرمنده م :(
دلم میخواست با گوشیم محکم روی دستاش بزنم یا چنان لگدی پشت زانوش بزنم که پخش زمین بشه! اما نفسم رو بعد از گفتن این حرف با عصبانیت بیرون دادم و تازه متوجه شدم هم سمت آقایون هم سمت خانومها صندلی خالی هست بعد هم در حالی که انگار یکی بارها و بارها به سرم با چکش کوبیده! بی توجه به نگاههای کنجکاو بقیه ،تلو تلو خوران به سمت صندلی رفتم و نشستم!!!

کاش نسل این آدمهای مریض منقرض میشد!

بعدا نوشت: نه به اولش که کف زمین ننشستم و گفتم دور از شخصیت منه! نه به اون فحش ِ آبداری که نثار اون کردم :| ماذا فازا!؟

نویسنده: خاتون نظرات:

مرور میشه. . مرور. . مرور. . .

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 10:24

وقتی به خاطر یه درد ِ خیلی بی اهمیت، به شوخی بهش گفتم:من دارم میمیرم! 
اون هم به هندی(زبون خودش)! اون هم با اون لحن! فقط دلم میخواست دیالوگ ِ اون فیلمی که خیلی دوست دارم رو تکرار کنم. دختری که از سرطان داشت می مرد اینو توی یکی از فیلمهایی که دیده بودم به پسر ِ روبروش گفته بود.
me marihu!
بعد هم خندیدم!
جدی شد و به انگلیسی گفت: دیگه هیچ وقت! هیچ وقت.. این حرف رو تکرار نکن! هیچ وقت... حتی به شوخی! اصلا نمیخوام بشنوم...
چیزی نگفتم. متعجب گفتم باشه باشه... دیوونه ی من! باشه! دیگه نمیگم!

نمیدونم چطور شد یهو یادش افتادم... . 
اون هم اصلا یاد ِ من می افته!!؟ 
یاد منی که ترکش کردم...

نویسنده: خاتون

خاطره!

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸، 10:20

تمام مسیر وقتی به سمت دانشگاه می رفتم لبخند میزدم! .. انگار در ِ خاطرات ِ دانشجویی باز شده باشه! وقتی در سالن رو باز کردم ناخودآگاه و بلند گفتم واای خدای من! اینجا.. اینجا.. چقدر خاطره دفن شده! 
خودمو میدیدم که مغموم روی صندلی های سالن نشستم و پامو تکون میدیدم! خودمو می دیدم که برای ثبت نام اومدم و استرس دارم کارها به خوبی پیش نره! خودمو دیدم که برای بچه ها درسها رو توضیح می دم و هر کسی یه سوالی ازم می پرسه ودورم اندازه ی یه استاد شلوغ شده و هر کسی یه چیزی میگه! خودمو می دیدم.. خودمو می دیدم.. . 
بعد بیشتر دلم خواست به اون یکی دانشگاهمم سر بزنم! جایی که جلوی عاشق شدنم تمام قد ایستادم و نگاهها و توجه های پسرک ِ بیچاره رو نادیده گرفتم و پا روی دل ِ خودم هم که ازش خوشم اومده بود گذاشتم.. 
وقتی از در واحد ِ آموزش بیرون اومدم متوجه شدم یه کار اداری نیمه تموم توی دانشگاه قبلی دارم و باید به اونجا هم سری بزنم!
خنده م گرفته بود. همین چند لحظه پیش بود که دلم می خواست به دانشگاه قبلی هم برم. حالا.. اینطوری.. کاش همه ی آرزوها و خواسته ها همینطوری زود برآورده میشدن!!! راستی برم که چی بشه!! بعد از شیش سال غیرممکنه که یهو توی یه روز به دانشگاه سری بزنیم!!! ... بیشتر دلم می خواست به خاطراتم سر بزنم! نه به اون!
دختر حرافی توی ایستگاه بود: 
+دانشگاه بودی؟
-بله!
+آه من نمی دونستم امروز تعطیله! ساعت 4 و نیم بیدار شدم!
-خدای من! مگه از کجا میاید!؟
+اسلامشهر!
-وای .. خیلی دوره
+خیلی خسته م. دلم هم درد میکنه! دیشب ساعت هشت رسیدم خونه و فورا خوابیدم! نه تلویزیون دیدم و نه گوشی مو چک کردم! صبح هم مستقیم اومدم دانشگاه! که تعطیل بود
-به خاطر آلودگی هوا بود نه؟
+آره شاید... واقعا هوا آلوده ست؟
- من که چیزی حس نمیکنم!!! به نظر تمیز میاد!!!رشته تون چیه؟
+روانشناسی!
حالا علت حراف بودنش رو می فهمم ! انگار همه ی کسایی که به سمت رشته ی روانشناسی می رن و یا بهش علاقمند هستن ، آدمهای پرحرفی میشن!! یا شایدم بشه گفت آدمهای اجتماعی! البته نه همشون.. اکثرشون!
وقتی دو دقیقه مونده بود به سرکار برسم! دعا دعا می کردم کسی متوجه ی نیم ساعت تاخیرم نشده باشه و پشت میزم که نشستم نفس عمیقی از روی آسودگی کشیدم و شروع به خوردن پفکی کردم که خریده بودم.
حالا اما حس کار کردن نیست! اگر آقای رییس بیاد و ببینه من چقدر کار نکرده و نیمه تموم دارم حتما عصبانی میشه! باید یه طوری خودم رو به کار کردن ترغیب کنم! دیگه دارم شورشو درمیارم!
...
چرا برای رسیدن به یلدا روزشماری میکنم؟ نمیدونم.. اتفاق خاصی قرار نیست بیفته. 5 روز مونده به یلدا.. شاید هم میشه گفت 4 روز! چقدر دلم میخواست تنها بودم.. . . چقدر دلم بیشتر میخواد چند روزی دست از سر خودم بردارم! انقدر از خودم کار نکشم و کمی استراحت کنم! اما . . . وقت ندارم! برای هیچی وقت ندارم! . . . .. 

نویسنده: خاتون نظرات:

دردسر تازه! بعد از کمتر از 24 ساعت !!

یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸، 21:45

در حالی که بعد از یه دوش آب سرد داشتم آرامش ِ هر چند موقت.. هر چند نمی دونستم قبل از طوفان رو با ولع می بلعیدم و لذت می بردم و کتاب اتاقی به شکل ال رو همچنان می خوندم!
متوجه شدم که رنج ... هیچ وقت قرار نیست که تموم بشه!
لااقل مدت زمانی برام تعیین کردند... چطور ساز بخرم!؟ ... چطور وقتی که یه مدتی برای مستقل شدن وقت دارم! چطور می تونم دیگه به دلخوشی های ساده و بچگانه م برسم و حس میکنم قبل از اینکه وقتش بشه!! وسط ِ دنیای آدم بزرگا پرت شدم!
همین چند دقیقه ی پیش برای جین داشتم تاسف می خوردم و ناراحت بودم از اینکه مجبوره توی اون اتاق کذایی زندگی کنه و این همه مشکلات مختلف رو تحمل بکنه و هی با خودم می گفتم آیا من هم از پسش برمیام؟ نه نه نمیخوام بهش فکر کنم! من جایی نمیرم! میخوام همینجا وسط دنیای کودکانه ی خودم بمونم!
اما حالا...
باید برای همه چیز برنامه ریزی کنم و گزینه ی آخرم وقتی هیچی نشد. هیچ اتفاق مفیدی نیفتاد. گرفتن یه سوئیت ِ مشترک با بچه های دانشجوئه..
دلهره وجودم رو گرفته و سعی می کنم که بهش فکر نکنم! اون هم از الان! .. شاید برای فکر کردن زود باشه ولی برای برنامه ریزی خیلی هم دیر شده!...
در حالی که فکر می کردم تنها مشکلم رفع ِ نقشه های خبیثانه شه! حالا عین خر در گِل گیر افتادم و وسط اتاق تاریک نشستم و اینها رو تایپ میکنم!
امروز چندم بود؟
شش روز مانده به زمستان ِ سال 98...
آه خداوندا...
کاش می دیدم چند سال دیگه، وقتی که موعدی که میگن به پایان رسیده، من کجا هستم!
دوباره آرزوهای ریز و درشتم رو چال میکنم... باید ریسک کنم. باید سریعتر بتونم مقدار زیادی پس انداز کنم! باید.. باید... باید...
کاش می شد تاریخ ِ مرگ رو تغییر داد. کاش قبل از رسیدن به آن موعد ِ از پیش تعیین نشده! می مردم.. اما من بی رحمانه زنده خواهم ماند!
آه...
چرا نمیتونم بهش فکر نکنم...
کسی ته ِ ته ِ ته ِ ذهنم زمزمه کرد: چون وحشتناک ترین چیزی هست که میخواد اتفاق بیفته. مستقل شدن!
آه دختر بس کن.. از پسش برمیای باشه؟
باشه؟...

چرا جواب نمیده . . . 

نویسنده: خاتون نظرات:

پایان!

یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸، 14:37

همینطوری که ظرف یکبار مصرف روبروم بود و غذای مورد علاقه مو از رستوران گرفته بودم و می خوردم، دستم رو روی قفسه ی سینه م گذاشتم و متوجه شدم هنوز درد میکنه.
غذام که تموم شد، به صندلی تکیه دادم..
نه تنها قفسه ی سینه م بلکه تمام بدنم درد میکنه...
انگار حتی خونی هم بین رگ هام جریان نداشت و حالا خون به راه افتاده..
انگار مُرده بودم!
تازه متوجه ی لکه ی قهوه روی روسری ِ سفیدم شدم!
و حتی متوجه شدم خیلی وقته که به حموم نرفتم!
انگار واقعا مُرده بودم. . . 
کاش نتیجه ای داشته باشه!
اگر هم نداشته باشه...
من تمام تلاشمو کردم. . نه؟
شاید همین کافی باشه . ... . 
همین چند ساعت پیش روی پل هوایی ِ اتوبان راه می رفتم و دستمو محکم مشت کرده بودم که ناخون هام توی دستم رفتن.. . که گریه نکنم...چند بار از پشت سر صدام کرد و نشنیدم!
با خودم گفتم: خدایا؟ بس نیست؟.. به جون ِ خودت خیلی خسته م! نکن آخر ِ قصه با من این شکلی! نکن... بسه!
حالا دیگه از اون همه غم و اندوه و ناامیدی... خبری نیست...
فقط خستگی هاش مونده...
با دیدن لبخندش.. درمیره؟
درمیره...  درمیره! به جون ِ گلدونا.. درمیره . . . 

نویسنده: خاتون نظرات:

رسیدیم؟!

یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸، 13:53

حالا نفس بکش! . . . 

 


دانلود آهنگ جدید
نویسنده: خاتون نظرات:

بیش فعال؟!

شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۸، 16:8

وسط اینهمه بدو بدو و استرس و نگرانی و کوفت و زهرمار! میخوام برم مدرک ِ دانشگاهمو بگیرم!!! بعد دوباره برای مصاحبه برم!
گاهی شک میکنم! که انسان هستم و از گوشت و خونم!
شاید از فولاد ساخته شدم!
بابا بشین سرجات بسه ! یه کم خسته باش!

 

پ.ن: دلم میخواد به هفت سالگی برگردم!

نویسنده: خاتون

یه مشت سوال ِ بی جواب!

شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۸، 16:5

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم‌زد؟
آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم‌کاشت؟
و شمعدانی‌ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم‌گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم‌رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهدبرد؟

نویسنده: خاتون

کی دیده؟

شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۸، 14:11

این چندمین باره که توی این چند روز یه جای عجیب، سر و کله ی گریه هام پیدا میشه!
توی کوچه داشتم راه می رفتم.. یهو.. بغض گلومو گرفت
بلند گفتم: گریه نکنی دیوونه
اما زدم زیر گریه...
توی دلم گفتم
کی دیده شب بمونه؟ . . . 

نویسنده: خاتون نظرات:

پارت دوم- درماندگی

شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۸، 12:21
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:

درماندگی!

شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۸، 9:49
ادامه نوشته..
برچسب‌ها: مسیر
نویسنده: خاتون نظرات:
صفحه بعد

آمارگیر وبلاگ

© زندگی یک خاتون